از قورت دادن مسائل

بعضی از فلاسفه هستند که در تفکر آن چه را توانستند بجوند، هضم و جذب می کنند و آن چه برای آن ها غیر قابل جویدن است، باقی می گذارند و تف می کنند و بعضی فلاسفه هستند که در تفکر، آن چه برای آن ها غیر قابل جویدن است قورت می دهند به امید آن که معده و روده های سیستم فکری آن ها، موفق به حل و هضم و جذب خواهد شد
با برخورد با بعضی از مسائل و قورت دادن آن ها، دستگاه فکری آن ها به طور خودکار آن ها را هضم و جذب می کند، ولی از این به بعد عادت این متفکرین می شود که هر مسئله که برای آن ها ناجویدنی است، قورت بدهند. علاقمندان و طرفداران یک دستگاه فکری یا عقیده، می پندارند چون آن فلسفه یا عقیده، همه مسائل را قورت داده است همه آن ها را هضم و جذب کرده است. مسائل قورت داده، مسائلی نیستند که حل شده باشند. این مسائل باز می گردند و همانند اول، مسئله به جا می مانند

ایمان به عقیده یا فلسفه، خود سبب می شود که انسان بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی اش را قورت می دهد به امید آن که عقیده یا فلسفه اش آن ها را هضم و جذب خواهد کرد. ولی قدرت هر عقیده یا فلسفه ای در این نمودار می شود که با وجود آن که این مسائل ناجویدنی و هضم و جذب ناشدنی است، هیچ گاه دل درد و سوء هاضمه پیدا نمی کند. و از دفع این مسائل هیچ نگرانی ندارد. یک معتقد عادت به آن می کند که هیچ گاه مسائل را نخورد، بلکه همه مسائل را قورت بدهد. از این لحاظ مسائل دفع شده را از سر قورت می دهد و دندان و فکش درد جویدن را ندارد. به جای حل مسائل اجتماعی و سیاسی باید مسائل را مرتبا ً قورت داد. هیچ عقیده مطلقی، در عدم هضم و جذب مسائل، سوء هاضمه پیدا نمی کند ولی مسائلی را که خود انسان نمی تواند بجود، عقیده یا فلسفه اش هم نخواهد توانست هضم و جذب کند

تفاوت تابعیت و عضویت

قرارداد اجتماعی فقط موقعی معنا و واقعیت دارد که هر فردی حق و قدرت تغییر دادن آن را داشته باشد. من قراردادهای موجود را می پذیرم چون حق دارم در تغییر دادن آن ها شرکت کنم و به سهم خود قدرت و امکانات تغییردادن آن ها را دارم. روزی من حق عضویت در اجتماع را دارم که حق و قدرت و امکان تغییر دادن قوانین موجود در آن را داشته باشم. جامعه ای که قوانین اساسی تغییر ناپذیر دارد، عضو نمی پذیرد بلکه تابع (پیرو) و مطیع می خواهد. حق ورود در آن اجتماع، با قبول اطاعت و تابعیت حاصل می شود. او هیچ گاه شریک در اجتماع نمی شود

هم آهنگ ساختن ما با دنیا -هم آهنگ ساختن دنیا با ما

ما مجبوریم همیشه خود رابه اقتضای مکان و زمان (شرایط محیطی) سازگار سازیم یعنی همیشه دروغ می گو ئیم و ریا می کنیم .تا موقعی که ما می پنداریم که این "مائیم" که خود رامنطبق با محیط و ضروریاتش میسازیم، این "سازگارشدن" را به عنوان "قدرت خود " درک می کنیم. خود را منطبق با شرائط و محیط ساختن، یک احساس قدرت می آورد. تا این پنداشت در ما قوی است که هماهنگ ساختن ما با محیط، قدرت ما به حساب می آید عذاب ریاکاری و دروغگوئی روزانه ما نامحسوس می شود و حتی ارزش تقوا پیدا می کند و لذت می آورد، چون در خدمت قدرت ما هستند. ولی وقتی ناگهان شناختیم که "سازگار سازی خود با شرائط زمان و مکان" نشانه قدرت نیست و سازگار شدن همیشه "انکار خود" و "کاهش خود" است، می آئیم از "خود" یک چیز مطلق می سازیم یا یک اصل یا یک فکر مطلق در خود می پذیریم که غیرمشروط است و تابع هیچ چیزی نمی شود و نمی تواند بشود. (مطلق ساختن خود - روح مطلق ساختن یک اصل - اخلاق مطلق ساختن افکاروعقیده و ایدئولوژی ) از این به بعد ورق برمی گردد. از این به بعد محیط و اجتماع و جهان باید طبق ما، یا طبق اصول ما، یا طبق عقیده ما ساخته بشوند. از این به بعد دنیا و تاریخ، وقایع، باید دروغ بگویند و ریا بکنند و هویت خود را پنهان سازند. دنیا و تاریخ و اجتماع، وقتی هماهنگی کامل با عقیده ما یا با اصول ما و با ما می یابد که به حد اعلای ریاکاری و دروغگوئی می رسد. تاریخ و دنیا و طبیعت اقرار می کنند که چیزی جز ما و جز عقیده و جز اصول ما نیستند. نظام طبیعت و تاریخ با اصول و عقاید ما و یا خود ما عینیت دارند اصلا ً فطرتشان از همان اصول و عقاید و یا از خاک ما، سرشته شده اند. و ما به این بزرگ ترین دروغ طبیعت و دنیا و تاریخ به عنوان برترین حقیقت، ایمان می آوریم. بهتر است که دنیا و تاریخ و طبیعت دروغ بگوید و ما به آن به عنوان حقیقت ایمان بیاوریم تا ما به دنیا و تاریخ و طبیعت دروغ بگوئیم و از آن رنج ببریم و عذاب اخلاقی و وجدانی داشته باشیم. یا باید فرصت طلب بود یا باید تجاوز گر و تحمیل گر. یا باید ما دروغ بگوئیم یا باید طبیعت و تاریخ و دنیا دروغ بگوید. زندگانی بدون دروغ نمی شود

بی معنا ساختن تصادفات

ما می کوشیم تا "تصادفات" یا تقلیل به ضروریات بیابند (با مفهوم علت ومعلول قابل توجیه باشند) یا به مشیت الهی برگردند

دراین دو تلاش می پنداریم که به هر تصادفی، معنائی می دهیم. ولی در واقع ما با این دو تلاش می کوشیم که معنای منفردی راکه هر تصادفی دارد از آن بگیریم. درهرتصادفی، کیفیات ویژه ای هست که با علت ها یا مشیت ها قابل توجیه و توضیح نیست. ما با کاربرد این قالب های کلی، خود را از درک روح انفرادی هرتصادف و یا اتفاقی باز می داریم. تصادفات"یکباره زندگانی فرد" و اتفاقات "یکباره تاریخ یک ملت " است که ویژگی هویت یک فرد یا یک ملت رامی آفریند. باید این عادت بازگشت دادن هرتصادفی یا اتفاقی رابه علل یا مشیت الهی ترک کرد و تصادفات و اتفاقات را در فردیتشان شناخت

تکرار برای ایجاد ملالت و نفرت

من وقتی یک فکر تازه به مغزم نیامد فکر پیشین را تکرار می کنم چون با تکرار فکر پیشین، ملالت و نفرت من آن قدر می افزاید که تنها راه نجات از آن، خلق یک فکر تازه است. تکرار، نقطه استراحت آفرینش نیست. خلاقیت فکری، نیرو لازم دارد و هر چیزی که با او نیرو بدهد، می پذیرپد. تکرار برای او ایجاد ملالت شدید و نفرت شدید می کند و ملالت و نفرت سرچشمه های نیرو هستند. تفکر، آئین تحول نیروهاست. بهترین و دوست داشتنی ترین افکار ما از استحاله نفرت و ملالت به دست آمده اند. اما تکرار افکار، وقتی ایجاد لذت کرد، انسان پابند آن افکار شده است و این "لذت از تکرار"، قدرت خلاقیت او را به کلی از بین می برد. یک معتقد و مؤمن به یک فکر، هیچ گاه از تکرار عقیده و فکرش، ملول و خسته نمی شود بلکه تکرار (ذکر) بر لذتش می افزاید. یک معتقد تا موقعی متون عقیده خودش را می خواهد هیچ گاه "احساس تکرار" نمی کند چون تکرار آن افکارريال برای او همیشه لذت تازه دارند. فقط او وقتی کتاب هائی مخالف یا مختلف با عقیده خود را می خواند، نسبت به تکرار، بی نهایت حساس است چون در این جا، از تکرار نه تنها لذت نمی برد بلکه درد و عذاب می برد. ما موقعی احساس تکرار شدن داریم که از آن چه تکرار می شود لذت نمی بریم. یک معتقی هیچ گاه احساس نمی کند که آن چه می اندیشد و می گوید فقط تکرار مکررات است. چون تکرار آن افکار برای او همیشه لذت تازه دارد. از این رو نیز هیچ گاه نمی تواند خود را از آن افکار، آزاد سازد. ما از هر فکری موقعی امید نجات یافتن داریم که تکرارش در ما ملالت انگیز و نفرت انگیز بشود

برای تویی که نمیشناسمت!!!

جناب ح.ق،سرو،حمید،سامی الجابر، هزار پا و همه ی اسامی دیگری که بر خود میگذاری! اول سلام!!!

راستی چرا تو و امثال تو، کسانی که ریاکاری در وجودشان نهادینه شده آنقدر مرد نیستید که با اسامی حقیقیتان حرف بزنید؟ مگر حرف نا مربوطی را میزنید که افشای نامتان میهراسید! بگذریم که تاسف باید بر شما خورد و احوال دیروز و امروزتان! یاد کسی افتادم که میگفت: از اینکه نانم را میزنم در خون شهدا و میخورم افتخار میکنم!!!

عزیز ارجمند!!! انقلاب کردیم که از دام غربی گریها آزاد شویم نه اینکه در دام عرب ها بیوفتیم!!! فرق است بین ما و شما چرا که امام ما میگوید اگر دین ندارید آزاده باشید ولی شما از امام ما فقط سینه زنی اش را فهمیده اید و پولی که از فروش سی دی هایش بدست می آورید!!! راستی مداح امام شما اینبار با کدام خانم دیده شده؟ هان؟ امام ما عاشق و دیوانه نمیخواهد امام ما عاقل میخواهد و بس! ما پیرو آن عدالتیم که امامش سفیرش را بازخواست میکند به جرم اینکه در سر سفره ای نشسته که فقیری از آن سفره بهره نبرد! راستی سرداران شما در دبی چند تا ویلا دارند یا در کدام بورس پولهایشان بازی میکند؟ هان؟ نه اخوی راهی که شما میروید به ترکستان است و بس! راستی ما فقط به امام زمان میگوییم آقا! و ۱۲ تا هم بیشتر امام نداریم شما را نیمدانم....

باز هم برایت خواهم نوشت...

 ۱۰ بهمن مصادف بود با جشن سده. قرار بود عده ای از دوستان زرتشتی در مشهد و کنار آرامگاه فردوسی جشن سده را برگزار کنند. برایم جالب بود که در این جشن شرکت کنم ولی همانطور که حدس میزدم طبق معمول همانطور که هیچ جشن و کنسرتی در مشهد مجوز نمیگیرد این هم نگرفت!!!! فقط برای خودم تاسف خوردم!!!

جشن سده به تمام دوستان و هموطنان زرتشتی و ایرانیان آزاد اندیش مبارک باد