من وقتی یک فکر تازه به مغزم نیامد فکر پیشین را تکرار می کنم چون با تکرار فکر پیشین، ملالت و نفرت من آن قدر می افزاید که تنها راه نجات از آن، خلق یک فکر تازه است. تکرار، نقطه استراحت آفرینش نیست. خلاقیت فکری، نیرو لازم دارد و هر چیزی که با او نیرو بدهد، می پذیرپد. تکرار برای او ایجاد ملالت شدید و نفرت شدید می کند و ملالت و نفرت سرچشمه های نیرو هستند. تفکر، آئین تحول نیروهاست. بهترین و دوست داشتنی ترین افکار ما از استحاله نفرت و ملالت به دست آمده اند. اما تکرار افکار، وقتی ایجاد لذت کرد، انسان پابند آن افکار شده است و این "لذت از تکرار"، قدرت خلاقیت او را به کلی از بین می برد. یک معتقد و مؤمن به یک فکر، هیچ گاه از تکرار عقیده و فکرش، ملول و خسته نمی شود بلکه تکرار (ذکر) بر لذتش می افزاید. یک معتقد تا موقعی متون عقیده خودش را می خواهد هیچ گاه "احساس تکرار" نمی کند چون تکرار آن افکارريال برای او همیشه لذت تازه دارند. فقط او وقتی کتاب هائی مخالف یا مختلف با عقیده خود را می خواند، نسبت به تکرار، بی نهایت حساس است چون در این جا، از تکرار نه تنها لذت نمی برد بلکه درد و عذاب می برد. ما موقعی احساس تکرار شدن داریم که از آن چه تکرار می شود لذت نمی بریم. یک معتقی هیچ گاه احساس نمی کند که آن چه می اندیشد و می گوید فقط تکرار مکررات است. چون تکرار آن افکار برای او همیشه لذت تازه دارد. از این رو نیز هیچ گاه نمی تواند خود را از آن افکار، آزاد سازد. ما از هر فکری موقعی امید نجات یافتن داریم که تکرارش در ما ملالت انگیز و نفرت انگیز بشود