برای لذیذ ساختن و مطبوع ساختن اطاعت و عبودیت، باید تلخی و دردناکی و عذاب و احساس حقر را از آن ها گرفت، تا به آن ها ارزشی داد که علی رغم دردناکی و عذاب و احساس حقر، احساس نیرومندتر، از لذت و مطبوعیت و احساس بزرگی بیاورد که به مراتب بیشتر از آن درد و عذاب و حقیر یافتن خود باشد. مثلا ً کسی که بیشتر اطاعت و عبودیت می کند، در اجتماع دارای حیثیت و شأن و نام بیشتر گردد. یا آن که کسی که اطاعت و عبودیت می کند نزد خدا دارای حیثیت و شأن بیشتری گردد یا بالاخره نزد خود، بر حیثیت و شأنش بیفزاید
در حینی که "با ارزش خاص به اطاعت و عبودیت دادند" باید آن را مطبوع و لذیذ ساخت، هم زمان به آن باید آن چه تا به حال مطبوع بوده است یا هنوز مطبوع است (آزادی و اختیار و استقلال) نامطبوع و مکروه و منفور ساخته شود. باید ارزش آن ها را آن قدر پائین آورد که آزادی و اختیار و استقلال نه تنها لذت و مطبوعیت اولیه اش را از دست بدهد بلکه ایجاد اکراه و درد بکند
بدین سان "آزادی طبیعی" خود را، در اثر اکراه و نفرت، دشمن خود می سازیم و "اطاعت و عبودیت غیر طبیعی خود" را در اثر ارزش یابی و تجلیل، ایده آل (آرمان) خود می سازیم. و در این جریان "میل به اطاعت و عبودیت" جزو طبیعت ( فطرت) ما ساخته می شود. خدا به جای آن که در طبیعت ما "آزادی" بنهد، در طبیعت ما "اطاعت و عبودیت خود و همه رهبران را" می نهد
فطرت ما دشمن آزادی می شود. فطرت ما اصل اطاعت و عبودیت می گردد. انسان، دیگر طبیعت ندارد چون با "خلق ارزش تازه" می تواند سمت دوست و دشمن (نفرت و محبت) را تغییر بدهد. می تواند آن چه را تا به حال لذیذ بوده است در اثر تغییر دادن ارزش، از لذت بیندازد و درست آن چه "نفی لذت" می کرده است، موجد لذت سازد. انسان قدرت تغییر طبیعتش را دارد

همه چیز را به طبیعت باز می گردانند چون می پندارند که طبیعت، یک موجود تغییر ناپذیر است. بدین سان هر کسی که می خواهد فکر و ایده آلش را ابدی سازد و برای آن تأمین نفوذ و قدرت ابدی کند آن فکر و ایده را جزو طبیعت انسان می کند

انسان هر ایده ای و ایده آلی را می تواند "فطری خود بسازد". بنابراین هیچ ایده یا ایده آلی در فطرت انسان نیست