چگونه انسان، آزادی را دشمن می دارد؟
برای لذیذ ساختن و مطبوع ساختن اطاعت و عبودیت، باید تلخی و دردناکی و عذاب و احساس حقر را از آن ها گرفت، تا به آن ها ارزشی داد که علی رغم دردناکی و عذاب و احساس حقر، احساس نیرومندتر، از لذت و مطبوعیت و احساس بزرگی بیاورد که به مراتب بیشتر از آن درد و عذاب و حقیر یافتن خود باشد. مثلا ً کسی که بیشتر اطاعت و عبودیت می کند، در اجتماع دارای حیثیت و شأن و نام بیشتر گردد. یا آن که کسی که اطاعت و عبودیت می کند نزد خدا دارای حیثیت و شأن بیشتری گردد یا بالاخره نزد خود، بر حیثیت و شأنش بیفزاید
در حینی که "با ارزش خاص به اطاعت و عبودیت دادند" باید آن را مطبوع و لذیذ ساخت، هم زمان به آن باید آن چه تا به حال مطبوع بوده است یا هنوز مطبوع است (آزادی و اختیار و استقلال) نامطبوع و مکروه و منفور ساخته شود. باید ارزش آن ها را آن قدر پائین آورد که آزادی و اختیار و استقلال نه تنها لذت و مطبوعیت اولیه اش را از دست بدهد بلکه ایجاد اکراه و درد بکند
بدین سان "آزادی طبیعی" خود را، در اثر اکراه و نفرت، دشمن خود می سازیم و "اطاعت و عبودیت غیر طبیعی خود" را در اثر ارزش یابی و تجلیل، ایده آل (آرمان) خود می سازیم. و در این جریان "میل به اطاعت و عبودیت" جزو طبیعت ( فطرت) ما ساخته می شود. خدا به جای آن که در طبیعت ما "آزادی" بنهد، در طبیعت ما "اطاعت و عبودیت خود و همه رهبران را" می نهد
فطرت ما دشمن آزادی می شود. فطرت ما اصل اطاعت و عبودیت می گردد. انسان، دیگر طبیعت ندارد چون با "خلق ارزش تازه" می تواند سمت دوست و دشمن (نفرت و محبت) را تغییر بدهد. می تواند آن چه را تا به حال لذیذ بوده است در اثر تغییر دادن ارزش، از لذت بیندازد و درست آن چه "نفی لذت" می کرده است، موجد لذت سازد. انسان قدرت تغییر طبیعتش را دارد
همه چیز را به طبیعت باز می گردانند چون می پندارند که طبیعت، یک موجود تغییر ناپذیر است. بدین سان هر کسی که می خواهد فکر و ایده آلش را ابدی سازد و برای آن تأمین نفوذ و قدرت ابدی کند آن فکر و ایده را جزو طبیعت انسان می کند
انسان هر ایده ای و ایده آلی را می تواند "فطری خود بسازد". بنابراین هیچ ایده یا ایده آلی در فطرت انسان نیست
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!