براعت....

بدون سلام و مقدمه!

دلیلی نمیبینم که بنویسم از کس و چیزی که دیگر برایم تمام شده است! فقط تاکید میکنم که بیشتر از ریا و دروغ متنفر شدم! راستی جلال آل احمد هم بهتر است حرفش را پس بگیرد که چشمها دروغ نمیگویند! میخواهم به جلال بگویم که نه تنها چشمها دروغ میگویند بلکه ریاکارانی بزرگ را نیز پرورش میدهند! بهرحال دیگر در این مورد و موارد نخواهم نوشت چرا که من را به اندازه کافی دور کرده است از ارزشهایم.....

این پست را تقدیم میکنم به بزرگترین ریاکاری که در تمام زندگی ام دیده ام!

بازگشت به خویشتن خویش!

سلام رفقا....

گرچه مدتی بود فراموش کرده بودم که میتوان بنویسم و دلیل آن هم دغدغه های ریز و درشتی بود که در این مدت رهایم نمیکرد! انتظار تغییرات اساسی را در زندگی ام میکشیدم که حقیقت عملی نشد! چراییش را میخواهم در وبلاگی دیگر بنویسم وبلاگی که حتما با اسمی مستعار خواهد بود و سرنوشتی برگرفته از حقیقت! همین روزها این را عملی میکنم.

چیزی که در این میان مهم است این میباشد که من برگشت کردم به خویشتن خویشم در چند سال قبل! فارق از هر دغدغه ای پس در روزهای آینده بیشتر خواهم نوشت....