از بالا رفتن ارزش فکر در جامعه

برای تفکر مستقل در ایران باید "قدرت گذشت" بیشتری داشت. محمد برای افکارش، اجر نمی خواست. از گرفتن قیمت کار و اندیشیدنش صرفنظر می کرد. امروزه در ایران باید اندیشید و از جیب خود چاپ کرد و به مردم بخشید. این هم علامت آن است که جامعه ما ترقی کرده است و فکر، ارزش بیشتری پیدا کرده است! فکر را نباید داد (در مقوله اجر برد) فکر را نباید هدیه کرد (در مقوله بخشیده برد) فکر را باید "ریخت"، حتی باید "دور ریخت"، فکر، مزرعه ندارد (حرف مسیح). جائی که بذر یک فکر مستقل سبز خواهد شد، مشخص نیست. یک متفکر باید افکارش را دور بریزد. هزاران افکار او خواهند خشکید و پایمال خواهند شد و در شوره زار نابود خواهند شد تا یک فکر او به حسب تصادف در جای حاصلخیزی بیفتد. افکار یک متفکر باید برای او بی ارزش و "با ارزش منفی" بشوند تا بتواند دور بریزد. برای بسیاری، افکارشان چنان پر بهاست که موقعی به دیگران می دهند که چندین برابر قیمت اصلی اش را دریافت دارند. برای بعضی، فکرشان آن قدر ارزش دارد که حاضرند جان خود را برای آن فدا کنند و فکرشان برای آن ها آن قدر ارزش دارد که حاضرند جان همه بشریت را برای آن فدا کنند. از این لحاظ بود که محمد به عمل خود افتخار می کرد چون حاضر شده بود که فکرش را بدون دریافت اجر به دیگران بدهد (در واقع بیش از اجر می خواست. از هر مؤمنی می خواست که جان و مال و خانواده اش را برای آن ها فدا کند). هنوز روزگار فروش و یا "فروش مفت- بدون اجر" یا روزگاز "بخشش" افکار نشده است. ما هنوز در دوره "دور ریختن افکار" هستیم. متفکر باید نه تنها ارزشی برای افکارش قائل نشود بلکه باید آن ها را تحقیر کند تا دور ریختنی بشوند. اگر افکار، دور ریختنی نبودند (ارزش دور ریختن را نداشتند) در جامعه متفکر بیشتر پیدا می شد. روزی که فکر در جامعه بازار پیدا کند (فکر، ارزش پیدا کند) تولید کنندگان فکری نیز زیاد خواهند شد. ما برای افکار، ارزشی قائل نمی شویم چون همه این افکار"افکار دور ریختنی اند". افکاری که دور ریخته نیستند بسیار گرانند. چنین افکاری را فقط به قیمت جان ما به ما می فروشن. مردم افکاری را که به قیمت جانشان می خرند، آسان تر می خرند. افکار را باید به قیمت جان فروخت تا خریدار پیدا کند. گران فروشان فکری، همه نقد مردم را از مردم می گیرند

فکری که از زبان ما می شود

موقعی یک زبان، زبان ماست که ما هر فکری را در آن زبان، بهتر می فهمیم و زودتر جذب می کنیم و عمیق تر در ما ریشه می دواند. وقتی که افکاری را در زبان خود کمتر و دشوارتر از بیان آن افکار در زبان دیگر بفهمیم، زبان ما از ما بیگانه شده است. زبان ما، موقعی زبان ماست که هر فکری در آن، به اوج فهمیده شدن و جذب شدن و ریشه دار شدن برسد. اگر فکری در اجتماع نفوذ و قدرت پیدا نمی کند، برای آن است که هنوز در آن زبان بیان نشده است. میان "فکری که از زبانی ترجمه شده" و "فکری که از همان زبان شده" تفاوت بسیار است. ما تنها احتیاج به مترجم افکار نداریم بلکه احتیاج بیشتر به کسانی داریم که آن افکار را از زبان ما بسازند (متعلق به زبان ما بسازند). فکری که از زبان ما شد، دیگر نمی توان آن را از جامعه ما تبعید ساخت