بعد از مرگ من، عمل و فکر من، متعلق به جامعه است

اعمال و افکار هر کس بعد از مرگ، متعلق به او نیست. اعمال و افکار هر کسی تا زنده است به او تعلق دارد. ولی بعد از مرگ هر کس، اعمال و افکار او متعلق به جامعه می شود. جامعه برای جرم هائی که افراد کرده اند، بعد از مرگ او مجازات خواهد شد
هیچ جامعه ای نمی تواند از قبول وراثت اعمال و افکاری که اعضایش کرده اند، خودداری کند. عملی که من امروز می کنم فردا، متعلق به جامعه است. اکراه و نفرت جامعه از من و مجازاتی که جامعه از این عمل من به من می دهد، مانع آن نمی شود که این عمل به وراثت به آن جامعه برسد. جامعه همه جنایات و جرم ها را همان طور به ارث می برد که همه اعمال نیک و شاهکارها و قهرمانی های افراد خود را. جامعه هیچ ارثی را نمی تواند رد کند و مجازات هیچ عملی، مانع انتقال ارث آن نمی شود

گریز از واقعیات

واقعیت گرائی" و "دید عینی" غالبا ً چیزی جز بهانه برای گریز از "تغییر آن چه واقعیات خوانده می شود" نیست. قدرت معرفت، درکیفیت انعکاس واقعیت و فهم دنیای عینی نمودار نمی شود بلکه در تغییر "واقعیت و دنیای عینی" مشخص می گردد

ضعف انسان، معرفت را تبدیل به "آئینه واقعیات و دنیای عینی بودن" می کند. کسی که می گوید، فکر، آئینه دنیا و تاریخ و واقعیات است. ضعف خود را با این نقاب، به خود و دیگران می پوشاند. انسان یک واقعیت را موقعی شناخته است که "امکانات تغییر آن واقعیت" را کشف کرده است


هر چیزی، آن قدر "هست" که انسان نتواند تغییر بدهد. آیا "اعتراف به هستی هر چیزی"، انسان را از آن باز نمی دارد که بر "توانائی تغییر دادن" بیافزاید
سابقا ً انسان، "بود" چون روح (یک وجود تغییرناپذیر ابدی) داشت اما انسان امروزه، "هست"، چون "خود را می تواند تحول بدهد"، در گذشته " عدم تغییر دادن یک چیز" دلیل "هستی آن چیز" بود، امروزه، "قدرت تغییر دادن هر چیزی" دلیل "هستی آن چیز" می باشد. جامعه، هست چون جامعه می تواند آن را تغییر بدهد. تاریخ هست، چون ملت آن را می تواند تحول بدهد

تاریخ، سند "وجود" یک ملت نیست. تاریخ، موادیست که یک ملت برای تغییر، در اختیار دارد. چون ما "تاریخ ملت خود" را می توانیم تغییر بدهیم، مالک تاریخ خود هستیم و تاریخ ما از ماست. ملتی که تاریخش بر او حکومت می کند، آن ملت از تاریخش بیگانه هست

هیچ عقیده ای ارزش رد کردن ندارد

یک دستگاه فکری برای آن رد کردنی نیست چون "اشتباهات منطقی" و "ناهماهنگی درونی" دارد، بلکه چون می توان "یک دستگاه فکری دیگر" آفرید. احتیاج به رد کردن یک عقیده یا دستگاه فکری نیست، بلکه باید یک "دستگاه فکری نوین" آفرید

قدرت خلاقیت انسان، هر عقیده و هر دستگاه فلسفی را رد و نفی می کند. با تحقیر قدرت خلاقیت در انسان و باید در خلق یک دستگاه فکری و هنری تازه به کار برد. "تکوّن یک فکر من" احتیاج به رد کردن عقیده یا فکر دیگر ندارد. وظیفه هر انسانی این است که نگذارد عقاید دیگر و افکار دیگر، مانع خلاقیت او شوند، بلکه فقط "مواد و وسیله" برای خلاقیت فکری او باشند

وقتی یک فکر یا عقیده را رد و نفی می کنید به آن "ارزش دفاع کردن" می بخشید. از عقاید و افکار، دفاع کرده می شوند چون رد کرده می شوند. اگر هیچ گاه رد و نفی نمی شدند هیچ گاه نیز از آن ها دفاع نمی شد. بسیاری از عقاید و افکار، پایدار و استوار شده اند چون در اثر رد کردن دائمی، ارزش دفاع کردن پیدا کرده اند