چرا انسان همیشه مقصر است؟

قبول یک اصل اخلاقی که در تحققش انسان همیشه احساس تحقیر و خطا و لغزشی می کند، نشان آن نیست که انسان مقصر و خطاکار و گناهکار است، بلکه دلیل بر آن است که آن اصل اخلاقی، انسان را مقصر و گناهکار "می سازد". خطا و گناه از خود آن اصل است. چرا باید برای انسان اصلی گذاشت که هیچ گاه "موفق" به تحقق کامل آن نشود؟ زندگانی باید سراسر برخورد با شکست و انباشته از احساس ورشکستگی باشد. در اخلاق هیچ گاه انسان نباید احساس پیروزی و موفقیت و وصول داشته باشد. اما تحقق یک اصل اخلاقی، نشان غلبه بر آن اصل است. اخلاقی که تحقق یافت باید پشت سر گذاشته شود باید ترک شود. از آن جا که هر دستگاه اخلاقی طالب بقاء ابدی خود است، اصولی می آورد که انسان هیچ گاه قادر به تحقق آن نباشد. این "احساس عجز و محرومیت و یأس و شکست ابدی" انسان، برای او اهمیتی ندارد. مهم این است که آن اصول، ابدی بمانند

دو نوع تغییر

گاهی انسان خواهان تغییر است چون از آن چه هست اکراه و نفرت دارد یا از آن ناراضی است. گاهی انسان خواهان تغییر است چون از تغییر دادن، لذت ممی برد. تغییر دادن،به احساس قدرت انسان می افزاید. در تغییر دادن اولی، انسان خود را مجبور می یابد، انسان باید تغییر بدهد. در تغییر دادن دومی، انسان خود را آزاد می یابد، انسان می خواهد تغییر بدهد. برای تغییر اولی، باید "حقانیت خود را به تغییر دادن"، از "نارسا بودن آن چه هست"، توجیه کند. انسان احساس می کند که به طور کلی حق تغییر دادن ندارد و فقط در شرائط خاصی است که حقانیت تغییر دادن را پیدا می کند. در حالی که برای تغییر دومی انسان همیشه خود را در تغییر دادن آزاد می یابد. حقانیت به تغییر، از نارسائی آن چه در خارج است، مشتق نمی شود بلکه انسان حق به تغییر، دارد وقتی که "او تغییر را بخواهد"، تغییراتی نیز که داده می شود، بالطبع کیفیت مختلف دارند. "آن چه در اثر نارسائی هایش باید تغییر بیابد"، تغییر دادنش، ایجاد احساس قدرت نمی کند بلکه "فشار ضرورت" ما را به تغییر دادن رانده است. انسان و جامعه "پیرو" ضرورت، است. در حالی که در تغییر دادن دوم، ضرورت، پیرو "خواست" است

فکری که ایجاد "حس امتیاز" می کند

ما می پنداریم که فکری که به ما "احساس امتیاز به دیگران" می دهد، باید ممتاز ترین حقیقت باشد. آن چه "احساس امتیاز" می دهد، دلیل ممتاز بودنش نیست. ولی هر فکری که به ما احساس امتیاز به دیگران بخشید ما می کوشیم تا ثابت کنیم که آن فکر ممتاز ترین فکر است


هر فکری که می خواهد باقی بماند باید بتواند "احساس امتیاز" به افراد ببخشد

رابطه کار با دین

فراغت، امکان تفکر است. برای باز داشتن مردم از تفکر، باید آن ها را مشغول ساخت. امروزه، ایجاد "کار"، نقش اولش همین گرفتن فراغت از مردم یا ندادن فراغت به مردم است. حتی تفریحات و تعطیلات، باید مردم را به تمامی سرگرم سازد و امکان فراغت به آن ها ندهد. در گذشته که امکان ایجاد کار این قدر نبود، دیانت، مردم را مشغول می ساخت. هر دینی طبق شرائط زمان و مکان آن قدر رسوم و شعائر و ادعیه و مناسک ایجاد می کرد که مردم همیشه مشغول باشند. برای این که مشغولیات به جد گرفته شود باید آن را مقدس ساخت، خدا در گذشته همان قدر مقدس بود که کار در عصر حاضر. چون احساس این که چیزی ما را مشغول می سازد، باعث ملول شدن از آن و اکراه از آن می گردد. از این گذشته تکرار یک چیز به خودی خود ملال آور است
ولی تقدیس یک چیز، هم "مانع" احساس "مشغول بودن" است و هم ملالت را از تکرار حذف می کند. یک امر مقدس را می توان با لذت تکرار کرد. "عذاب از ملالت"، آن قدر شدید است که امکان ایجاد فراغت و دوست داشتن فراغت را از بین برده است

دین می توانست همیشه بدون توقف، انسان را مشغول سازد. حتی در تنهائی و در خانواده او را مشغول می ساخت. شغل اساسی و دائمی او و همه کائنات تسبیح، عبودیت خدا بود. در حالی که کار و اقتصاد چنین امکان فراگیری در مشغول ساختن ندارد. از این گذشته "بحران های بیکاری" و "ایام تعطیلات از کار" حل مسئله مشغول سازی را بسیار مشکل می سازد

بیکاری، بی عاری (ننگ) است. بیکاری، بیماری است. ولی یک متدین چه بیکار باشد چه با کار، چه تعطیلات داشته باشد چه نداشته باشد همیشه مشغول به خداست. شغل اصلی و اولیه اش "مشغول خدا بودن" است. از این رو مسئله ملالت برای او مطرح نیست و همین طور برای همیشه امکان تفکر آزاد از او گرفته شده است. برای کشف احساس مطبوع فراغت و لذت بردن از فراغتريال باید مدت ها "عذاب ملالت" را به خود خرید. برای رسیدن به فراغت، باید از جهنم ملالت گذشت ولی اغلب مردم نمی توانند از این جهنم بگذرند. از این رو طالب سرگرمی اند نه فراغت. نفرت آن ها از فراغت بدین جهت است که "نمی توانند" فارغ باشند. این درک ناتوانی از رسیدن به فراغت، آن ها را دشمن تفکر می سازد
ایده آل تفکر در اجتماع، باعث کینه توزی مردم نسبت به متفکرین می شود

افکار مستبد

آزادی سیاسی با اسارت فکری سازگار نیست. هیچ فکری نباید بر ما حکومت کند. اما همه افکاری را که ما دوست می داریم و حقیقت می شماریم و به آن عادت کرده ایم، بر ما حکومت می کنند، علاقه و احترام به افکار، نباید ما را از درک قدرت استبداد آن ها باز دارد. سرچشمه بزرگ ترین استبداد ها، حقایق و افکاری هستند که ما دوست می داریم و به آن ها احترام می گذاریم. باید علیه استبداد افکار، برخواست تا راه را به استبداد سیاسی بست. استقلال، یعنی حاکمیت فرد بر افکارش، انسان باید افکار را در تصرف و اختیار خود داشته باشد نه آن که محکوم افکار خود باشد. هر فکری که از دیگری وارد مغز من می شود، حاکمیت مرا بر خود می پذیرد، ولو این فکر، از خدا باشد. در دامنه عقل من، فقط عقل من حاکمیت انحصاری دارد

انسانی دیگر، موقعی می تواند بر من حکومت کند که فکر او، حاکمیت بر افکارم را از عقل من سلب کند. از این رو آزادی سیاسی با آزادی فکری می شود. در جامعه ای که تفکر آزاد وجود ندارد نمی توان "آزادی سیاسی" ایجاد کرد. آزادی سیاسی احتیاج به تفکر آزاد دارد نه عقیده دینی یا ایدئولوژیکی

سلب حق دخالت در سیاست

اندیشیدن در سیاست، دخالت در سیاست است. کسی که درباره سیاست نمی اندیشد، در سیاست مداخله نمی کند. برای منع مداخله در سیاست، احتیاج به زور و ممانعت نیست. فقط باید به مردم "مجموعه ای از افکار" داد تا خود، از اندیشیدن صرفنظر کنند . عقاید و ایدئولوژی ها و فلسفه ها، همین نقش را به عهده می گیرند. به مردم، فکر می دهند تا کسی خود درباره امور مشترک اجتماعیش نیندیشد. "داشتن افکار سیاسی"، همه را از "اندیشیدن درباره سیاست" باز می دارد. از این به بعد او دیگر در سیاست مداخله نمی کند، بلکه آن ایدئولوژی و آن عقیده و آن فلسفه به جای او و به نام او در سیاست مداخله می کند. او فقط نماینده اجرائیه آن ایدئولوژی و آن عقیده است. او می پندارد که در سیاست دخالت می کند،در حالی که عقیده و ایدئولوژی او، قدرت دخالت او را درسیاست از او گرفته است. فعالیت اجرئی او، او را از آن باز می دارد که "فقدان قدرت اندیشیدن خود" را دریابد. بدین سان می تواند به مردم حق دخالت در سیاست را داد ولی قدرت دخالت در سیاست را متقارنا ً از آن ها گرفت. همه حق به آزادی دارند ولی قدرت تمتع از آزادی را ندارند. عادت به یک مشت افکار، قدرت تفکر سیاسی را چنان کاسته است که حق دخالت در سیاست، ایجاب خطر می کند. داشتن معلومات سیاسی، با "قدرت اندیشیدن در سیاست" با هم مشتبه ساخته می شود. تعویض "افکار دینی گذشته که محتوی آموزه های سیاسی نیز بود" با "معلومات سیاسی تازه" هنوز "اندیشیدن سیاسی" نیست

اندیشیدن، دخالت کردن است

برای دیگران اندیشیدن ، انسان را مجاز و محق می سازد که در کارها و زندگانی دیگری دخالت کند. اندیشیدن در چیزی همیشه دخالت کردن در ان چیز است. کسی که در سیاست می اندیشد، در سیاست دخالت می کند. کسی که درباره اجتماع می اندیشد، در کارهای اجتماع دخالت می کند
برای آن که افرد درباره "امور مشترک اجتماع" نیندیشند، آن ها را به اندیشیدن درباره افراد دیگر می گمارند. به جای اندیشیدن در امور مشترک اجتماع و دخالت در آن، انسان در کارهای خصوصی و انفرادی همسایگان و همکارانش فضولی می کند. امر به معروف و نهی از منکر، بیشتر سرگرم کردن مردم به این فضولی هاست تا " اندیشیدن در کار های مشترک اجتماعی". ما حق داریم درباره " امور مشترک اجتماع" بیندیشیم اما مجاز نیستیم "برای دیگری" بیندیشیم. "برای دیگران اندیشیدن"، سلب استقلال او از اوست. کسی که برای دیگری می اندیشد قیمومیت او را به عهده می گیرد و می کوشد تا سلب اختیار و قدرت از او بکند. اندیشیدن برای دیکری، عنف ورزیدن و تحمیل اراده خود به دیگریست. ما در امور مشترک اجتماعی، حق دخالت و قدرت ورزی داریم نه در زندگانی فردی دیگری. فرد در اجتماع در همه چیز، شریک اجتماع نیست

دخالت در امور اجتماعی کردن، فضولی کردن در کار دیگری نیست. هیچ فردی در همه وجوه زندگانیش شریک با مردم نمی شود. در اجتماعات اولیه، انسان در همه وجوه زندگانی شریک جامعه بود از این رو نیز فردیت نمی توانست رشد کند. برای ایجاد فرد، باید حدود اختیارات و قدرت جامعه را محدود ساخت. تا وقتی "همه"، به جای "من" می اندیشیدند من حق نداشتم برای خودم بیندیشم. استقلال هر کسی موقعی شروع می شود که حق و قدرت آن را دارد که برای خودش بیندیشد. کسی که در همه چیز شریک اجتماع است، حق ندارد برای خودش بیندیشد

استقلال با "اندیشیدن فرد برای خودش" شروع می شود و از آن به بعد او به احترام استقلال دیگری "برای دیگری" نمی اندیشد بلکه فقط در امور مشترک همه می اندیشد. استقلال او، در تفکر در امور مشترک تضمین می شود