بندگی از واقعیت

واقعیت گرائی این نیست که ما بندگی واقعیت را بکنیم. برای آن که "بندگی واقعیت" را پذیرفتنی و قابل افتخار و دارای حقانیت بکنیم تئوری های واقعیت گرائی می سازیم. واقعیت تا آن جائی برای انسان پذیرفتنی است که هنوز قدرت مقابله با آن و غلبه بر آن را ندارد. این ضعف ماست که حاضر به تسلیم به واقعیت می شود. "قبول واقعیت" با "بندگی واقعیت"، دو چیز مختلف است. واقعیت، هیچ حقانیتی ندارد و پذیرفتن واقعیت، هیچ فتخاری ندارد. واقعیت، مرزهای قدرت ما را می نماید. و انسان خطوط مرزهای قدرتش را هیچ گاه ثابت نمی سازد. از این رو واقعیت دیروز من، خرافات و پنداشت های امروز من است

هر انسانی و هر جامعه ای، واقعیتی دیگر دارد. جائی که قدرت یک اجتماع پایان می یابد واقعیت آن اجتماع شروع می شود
آن چه برای مردم پاکستان واقعیت است برای مردم فرانسه واقعیت نیست. همین طور ایده آل و رؤیا به نسبت واقعیت و بر ضد واقعیت هر اجتماعی، پیدایش می یابد. برای شناخت واقعیت در هر اجتماعی، باید ایده آل ها و رؤیاهای آن اجتماع را شناخت. بدون ایده آل و رؤیای یک اجتماع، نمی توان واقعیت های آن اجتماع را شناخت. آن که بنده واقعیتش است، بنده رؤیا و ایده آلش نیز هست
وقتی واقعیت، یک انسان یا جامعه ای را بنده خود سازد، ایده آلی یا رؤیائی که از آن واقعیت و بر ضد آن واقعیت سرچشمه می گریزد، به مراتی بیشتر آن اجتماع و انسان را بنده خود خواهد ساخت. بنده واقعیت، بنده رؤیا هم هست

بیطرفی و بیطرفی

بیطرفی، گاهی نشان فقدان قدرت برای طرفدار چیزی شدن است و گاهی نشان قدرت برای تحمل و جمع و پذیرش هر دو طرف و یا همه طرف هاست و گاهی نشان لاقیدی به همه چیز هاست و گاهی نشان حاکمیت بر همه طرف هست. "حکومت بیطرف"، چون حکومت است (حاکمیت بر همه طرف ها) بیطرف است نه آن که چون "بی قدرت" و عاجز است، از طرفداری چیزی یا گروهی می ترسد. بیطرفی تفکر (مدارائی فکری) باید زائیده از "حاکمیت عقل" و "قدرت جمع افکار مختلف و متضاد" باشد نه از ضعف فکری. "متفکر بیطرف" قدرت و تعهد و مسئولیت بیشتر از ایک "معتقد طرفدار" دارد. بیطرفی که توانائی "هماهنگ ساختن و ایجاد تفاهم میان طرفدار های یکطرفه دارد"، قدرتیست که جامعه دموکراسی که دارای کثرت افکار است، لازم دارد. بیطرف، دور از طرفدارها نیست بلکه حلقه پیوند میان طرفدارهاست. عقل نسبت به افکار، همیشه حاکمیت دارد. بیطرف می تواند طرفداری بکند بدون آن که بی طرفی را از دست بدهد. بیطرفی، یک قدرت است. طرفدار، همیشه بیطرفی را نشانه عجز می داند و از "قدرت بیطرفی" آگاه نیست. مدارائی، رشد قدرت بیطرفی است. هر انسان آزادی وراء افکار خود و فراز افکار خود، می تواند بیطرفانه نسبت به افکار خود، قضاوت کند. اندیشیدن، تنها "خلق و دفاع از اندیشه خود" نیست بلکه اندیشیدن در قضاوت بیطرفانه از "اندیشه خود و اندیشه های دیگران" به اوج قدرت خود می رسد. قدرت تفکر ایرانی در همین آشتی دادن و هماهنگ ساختن مقتدرانه میان افکار شرق و غرب بوده است. مدارائی، نشانه قدرت روح ایرانی است. ایرانی می تواند هم شرق و هم غرب را با قدرت روحیش به هم بپیوندد
مدارائی نه "هم شرقی و هم غربی" است و نه برعکس آن می باشد که "نه شرقی و نه غربی" باشد. بلکه بیطرفی زائیده از حاکمیت مستقل فکریش هم به شرق و هم به غرب است. آزدی، نسبت به عقاید و افکار مختلف و متضادی طرف است چون ایمان به قدرتی در انسان دارد که می تواند با همه آن ها برخورد کند بدون این که حیرت زده و آشفته و سرگردان شود. وجود افکار مختلف و متضاد، انسان آزادی را متزلزل نمی سازد. یک دموکرات با همه شوق و التهاب طرفداریش این عمق آرام و حاکمه بیطرفی را از دست نمی دهد. بیطرفی اوست که او را مصمم به طرفداری می کند و طرفداری او هیچ گاه قدرت بیطرفی او را زائل نمی سازد

من شک می کنم پس من هستم

جمله دکارت که "من می اندیشم پس من هستم" این معنی را داشت که انسان چون می اندیشد، "ایمان به هستی خود" دارد. ایمان به هستی او (بودن او) از درک اندیشیدن او بر می خیزد. او باید بیندیشد تا باشد. هیچ چیزی جز اندیشیدن خودش برای "ایمان به هستی خودش" لازم ندارد. با این فکر، دیانت نفی می شد. چون "ایمان به هستی انسان" برای انسان مؤمن، از خدا سرچشمه می گیرد. انسان هست چون خدا انسان را خلق می کند. انسان، هست، چون انسان به خدا ایمان دارد. "احساس موجودیت انسان" فقط با مفهوم خدا و ایمان به خلاقیت خدا، امکان داشت. حالا دیگر انسان برای احساس موجودیت خود، به همان درک قدرت اندیشیدن خود کفایت می کرد. نتیجه ای را که دکارت می گیرد (من می اندیشم پس من هستم) یک نتیجه گیری صحیح و دقیق نبود. اگر دکارت دقیق می اندیشید نتیجه می گرفت که (من شک می کنم پس من هستم). معنی این حرف- بیشتر و مهمتر از "نتیجه وجودی" بود که دکارت گرفت. نتیجه گیری دکارت بسیار ساده بود: چون اندیشیده می شود پس "اندیشنده ای هست" وجود اندیشنده از عمل اندیشیدن استنباط می شد. کردن، یک کننده دارد. این جمله سبب پیدایش بسیاری از اشتباهات روانی است. اما جمله "من شک می کنم پس من هستم" این نتیجه را می داد که انسان در اجتماع و فرهنگ و تاریخ تا در جنبش گسستن از "آن چه تا به حال مردم به آن ایمان داشته اند" می باشد، درک وجود خودش را می کند. شک کردن یکی از بزرگ ترین روش های گسستن است. انسان به هر چه شک می کند خود را از آن می گسلد هر نسلی به افکاری که پیشینیانش به آن ایمان داشته اند شک می کند تا خود را از آن ها برهاند و در این جریان شک ورزی است که موجودیت و استقلال خود را در می یابد. استقلال عقلی او با شک او "با آن چه به آنت عادت داده شده و پرورده شده" پیدایش می یابد. استقلال وجودی انسانی با عمل شک کردن شروع می شود نه با ایمان آوردن. اول، شک بعد ایمان. انسانی که با شک کردن، احساس می کند که قدرت آن را دارد که از هر فکری و عقیده ای و جهان بینی بگسلد، احساس آن را می کند که قدرت آفرینندگی هر اندیشه ای را دارد که به درد او می خورد. امروزه انسانی نیست مگر آن که به آن چه پیش از او بوده است شک نکند. شک او کوره ایست که همه چیز را ذوب می کند. حتی خدا هم در این کوره ذوب می شود. حتی خود انسان هم در کوره شکش ذوب می شود. برای جدا ساختن خود از بسیاری از افکارش، باید انسان خود را بگدازد. انسان، تا گداخته شود، آزادی نمی شود. بسیاری از افکار و حقایق و خرافات با ما یکی شده اند و فطرت ما شده اند. این حقایق فطری ساخته شده و فطری، فقط در "شک گدازنده اند" که از انسان جدا می شوند. از شکی که "نمی گدازد" هیچ گونه توقعی نداشته باشید

عید نامه.......

عید روزی است که:

                                 ایرانم آباد و 

                                                                         یارانم آزاد باشند.......