چرا نیکی ایجاد حق نمی کند

ضعیف، احتیاج به کمک دیگران دارد. از این رو ضعیف چیزی را می ستاید و به نام اخلاق و ایده آل تجلیل می کند که دیگران را به کمک او بیانگیزاند یا موظف سازد. فداکاری و از خود گذشتگی و سخاوت را از ارزش های اخلاقی می کند تا دیگران به کمک او بشتابند و این کمک به او را یک عمل اخلاقی بدانند. اخلاق، ساخته ضعفاء است به نفع خودشان. حتی چون سخاوت وجود و رحمت، همین ارزش های اخلاقی شده اند، خداوند خود را به این صفت ها می خواند. اما هیچ انسانی کمک نمی کند، فقط برای این که یک ارزش اخلاقی است بلکه کمک می کند چون توانائی و قدرت خود را در کمک احساس می کند. اظهار و ابراز قدرت او، پوشش اخلاقی پیدا می کند. او به ضعیف کمک می کند نه برای این که ضعف او را برطرف سازد بلکه او کمک می کند برای این که احساس قدرت خود، لذت دارد
ضعیف به عمل نیک (به کمک دیگری به خود) ارزش اخلاقی می داد، تا آن که عمل نیکی می کند به همان ارزش اخلاقی اکتفاء کند و از عمل نیک خود غیر از همان ارزش اخلاقی نخواهد، تا این عمل نیک، برای نیکوکار هیچ گونه حقی و اعتباری و قدرتی ایجاد نکند. به ضعف او کمک بکند بدون آن که نفعی به خود نیکوکار برساند. ولی نفعی که من به دیگری می رسانم (عمل نیک و کمک) به خودم هم نفع می رساند (قدرت، اعتبار و حیثیت اجتماعی...). مسئله بالاخره به این جا کشید که نیکوکار این "نفع به خود" را یا منکر شود و از خود بپوشاند، یا در آخرت به طلب آن از خدا برود و از انسان نخواهد. ولی خدا هم که سرمشق این اخلاق بود، خود، نفع اعمال نیک خود را که قدرت و حاکمیت باشد در تمامیتش در همین دنیا می خواست

حقایق فطری

معمولا ً آن چه را طبیعت یا فطرت ما می خوانند، آن چیزیست که می خواهند طبیعت یا فطرت ما بسازند. کسی که، اندیشه ای را فطرت یا طبیعت انسان می خواند، مقصودش این است که آن اندیشه را وراء بحث و گفتگو و قبول و رد بگذارد. با فطری خواندن یک اندیشه یا واقعیت، هیچ انسانی دیگر حق ندارد در آن اندیشه شک کند و آن را نادیده بگیرد یا ترک کند. اندیشه ای که فطری یا طبیعی خوانده شد، حق گسستن از آن از ما گرفته می شود. از اندیشه فطری، هیچ کس حق و قدرت گسستن ندارد
با ایمان به این که اندیشه ای در ما فطریست، قدرت گسستن و آزاد شدن از آن را از خود می گیریم. در انسان هیچ اندیشه ای فطری نیست. نتیجه این جمله این است که انسان فطرتش آزادیست. یعنی انسان با هیچ اندیشه ای بستگی ابدی و گسست ناپذیر ندارد. بستگی به هیچ اندیشه ای ولو حقیقت خوانده شود، حق و قدرت انسان، برای گسستن از آن را از او نمی گیرد. همه فطرت ها و طبیعت ها، ساخته شده اند. بدین علت نیز هست که هر انسانی می تواند بر فطرتش غلبه کند و آن را تصرف نماید و پشت سر خود بگذارد. بازگشت به طبیعت، همیشه شعاریست برای "غلبه بر آن چه در ما طبیعت ساخته شده است" و ساختن طبیعتی تازه

چرا می بخشد؟

بخشندگی" بیشتر احساس قدرت را می افزاید تا "نابود سازی". برای آن که احساس قدرت بیشتر داشت، نباید کسی را کشت بلکه باید "جان او را به او بخشید"، به او بخشش کرد
خداوند نیز جان انسان را به انسان "می بخشد". هر چیزی انسان دارد، بخشش خداست. هر چیزی در دنیا، بخشش خداست. از این رو "رحمت" و "رحم" و "سخا" و "جود"، علامت عطش بیشتر برای قدرت هستند. عطش برای قدرت،با لطیف تر و ظریف تر شدن خود، شکل " بخشیدن و جود و رحمت" پیدا می کند. عطش برای قدرت، در علاقه به نابود سازی و هلاک سازی، اوج خشونت را دارد

در جدول اخلاقی ترتیب ارزش های قدرت، رحمت و سخاوت و جود و بزرگواری در مرتبه اول قرار داند. حتی فداکاری نیز همین بخشش و ایثار جان خود است. انسان، جان خود را در عوض بهشت نمی فروشد بلکه با "ایثار جان خود"، بی نهایت بر احساس قدرت خود می افزاید و از آن لذت می برد. شاه و خدا و امام، می بخشیدند و رحمت و جود و بزرگواری می کردند تا مردم نیز از این عمل، سرمشق بگیرندو و مردم چیزی جز جان خود نداشتند که ببخشند، آن ها می باید جان خود را "ببخشند" یعنی در مقابل این ایثار، "هیچ نخواهند"، "هیچ حقی نطلبند"، خونی که بخشیده می شود، خون بهائی ندارد. انسان در شهامت معامله نمی کند. ولی متأسفانه بازماندگان هر عقیده و حزب و دینی، قدرت و حکومت و برتری را به عنوان خون بهای شهدای خود به عنوان حق خود می طلبند. مثل این که این حزب یا این دین، آن شهدا را "داده" است. و در مقابل آن چه جان داده، می خواهد حکومت و قدرت و برتری و امتیاز پس بگیرد. در حالی که شهادت، ارث ندارد. آن که جان خود را می بخشد، "می .بخشد" و معامله نمی کند تا حقی و مالکیتی بیابد، تا با یافتن این حق و مالکیت، انتقال ارث میسر گردد

اخلاق بدون دین

تفاوت اخلاق با دین این است که یک عمل اخلاقی به هر انسانی، چه معتقد به دینی باشد چه معتقد به دینی نباشد، ارزش می دهد ولی برای دین، اخلاق بدون دین، بی ارزش است. اعمال اخلاقی، تا دینی نباشد، باطل است. اخلاق را باید از اسارت دینی اش آزاد ساخت. ارزش عمل اخلاقی، تابع هیچ دین یا ایدئولوژی نیست. عمل اخلاقی از هر کسی (از هر طبقه ای باشد، از هر جنسی باشد، از هر ملتی باشد، از هر عقیده ای باشد) دارای همان ارزش است. دین، اخلاق را تصرف کرده و مالک انحصاری آن شده است. آزادی در اجتماع ما، بدون آزاد ساختن اخلاق از دین امکان نخواهد داشت. اخلاق می تواند بدون دین باشد. انسان بدون دین می تواند انسان اخلاقی باشد. دین برای مالکیت انحصاری خود به اخلاق، به همه تلقین می کند که اخلاق فقط در چهارچوبه دین میسر است و در خارج از دین، اخلاق وجود ندارد. در خارج از دین، اخلاق، آزادتر و نیرومندتر و بانشاط تر است
یکی از علل بزرگ عدم پیشرفت اخلاقی یک ملت، همین پابسته بودن اخلاق به دین است. برای آن که این پابستگی و تابعیت را از بین ببریم باید فقط به "عمل نیک" ارزش بدهیم نه به "اعتقاد و ایمان". ارزش دادن به عمل نیک، احتیاج به هیچ عقیده دینی ندارد

نجات دهندگان حقیقت

انسان برای نجات حقیقتش (آن چه را او حقیقت می داند و به آن ایمان دارد) به هر گونه جنایتی دست می زند. چون هیچ جنایتی نیست که در خدمت حقیقت، تبدیل به اوج اخلاق نشود. کسی که حقیقتش را نجات می دهد، هر جنایتی که می کند فقط به عنوان تقوا در می یابد

وطن دوستی نتیجه دنیا دوستی است

انسان در جائی که "احساس ماندن" می کند، آن را تغییر می دهد، آن جا را راحت تر و زیبا تر و دلپسند تر می سازد. انسان از جائی که احساس گذشتن می کند، علاقه به تغییر دادن آن ندارد. تا وقتی که دنیا "محل مرور" است (انسان احساس توطن در آن ندارد) علاقه به تغییر دادن آن و جامعه ندارد. با قرار دادن آخرت به عنوان مرکز ثقل زندگانی (جای ماندن نهائی)التهاب تغییر دنیا و اجتماع، در انسان ایجاد نمی گردد. ملی گرائی بر اساس "علاقه به دنیا" و "علاقه به وطن" بنا می شود. وطن دوستی از دنیا دوستی سرچشمه می گیرد. کسی که زندگی دنیوی را دوست ندارد، وطنش را نیز دوست ندارد. انسان علاقه به تغییر دادن و بهتر ساختن چیزی دارد، که مالک اوست. از این رو انسان باید احساس مالکیت از وطنش و اجتماعش بکند تا حق و قدرت تغییر دادن آن را داشته باشد. مالکیت، حق و قدرت ماندن (توطن) به انسان می دهد. علاقه به آخرت، مانع رشد حس وطن دوستی و قدرت "بهتر سازی وطن" می گردد. وطن دوستی موقعی رشد می کند که انسان خود را شریک در تغییر دادن و بهتر ساختن و آباد ساختن و آزاد ساختن اجتماع خود بداند. کسی که حق و قدرت بهتر ساختن اجتماع خود را دارد وطنش را نیز دوست خواهد داشت