امان از خستگی مفرط این روزها.......

۱)سلام

۲)خسته تر از آنم که این روزها بخواهم مکتوبی بنویسم حتی برای خود فرسوده ام! چه برسد دنباله روی دغدغه ی فکر و عقیده باشم!

۳)مدتی این مثنوی تاخیر شد                            مهلتی باید که تا خون شیر شد

۴)باز هم خواهم نوشت....

ترجیع دادن تغییر به ابدیت

تمایز روح از جسم، همان تمایز "ابدیت" از تغییر است، و وقتی برای ما "ابدیت"، بیش از "تغییر"، ارزش دارد، پس ابدیت ارزش بالاتر و اصل برتر است. بدین سان، برتر بر پائین تر باید حکومت کند، و جسم باید اسیر روح گردد. خدا و پیامبران و بالاخره علماء دینی، باید بر "دنیا" حکومت کنند. حکومت روح بر جسم، سرچشمه همه استبداد ها در دنیاست. حتی "حکومت روشنفکران"، امتداد همان جدائی و برتری روح از جسم است
برای نفی استبداد، باید میان روح و جسم آشتی داد و پارگی و شکاف آن ها را که چندین هزار سال است ایجاد گردیده است رفع کرد. برای این کار، باید "تغییر و تحول" را بر "ابدیت" ترجیع داد. هر چه تغییر و تحول می کند، ارزش بالاتر و برتر دارد. آن چه تغییر می کند، از بین نمی رود. در گذشته، بشریت می پنداشت که آن چه تغییر می کند، نیست می شود (فانی است). ولی امروزه علم، این نکته را برعکس این خرافه روشن کرده که تغییر، "نیست شدن" نیست. در تغییر، بقا هست. هر عملی از انسان، ممکن است فراموش شود ولی از بین نمی رود. عمل، تغییر شکل می دهد، استحاله به "عمل دیگر" و "عمل دیگری" می یابد، ولی با همه تغییراتش، همیشه هست. اعمال هیچ انسانی از تاریخ بشریت ردودنی نیست. اشخاص و شکل اعمالشان فراموش می شوند اما اعمالشان بدون نام، دست به دست و شکل به شکل می گردد. اعمالی را که گذشتگاه ما کرده اند در اعمال ما و افکار ما و در گفتار ما زنده و مؤثر است. ما بدون آن عمل ها، نمی توانیم هیچ بکنیم و هیچ بیندیشیم و هیچ بگوئیم. تاریخ، نظر ما را از این واقعیت منحرف می سازد. تاریخ، گفتگوی "فراموش نشده ها و فراموش ناشدنی ها" است

ولی هزاران هزار اعمال جرئی هر فردی، فراموش می شوند ولی باقی می مانند. ما در اثر همان ایمان به تمایز "ابدیت هر تغییر"، به اعمالی که فراموش می شوند و گمنام می گردند، اهمیتی نمی دهیم. روزی که انسان احساس بکند کوچک ترین عمل روزانه اش که خودش در همان روز فراموش می کند، علی رغم حافظه اش باقی می ماند، تاریخ انسان، تغییر جهت و تغییر ماهیت خواهد داد. این اعمال فراموش شده در تاریخند که تاریخ را مشخص می سازند. فراموش شدگان، بر تاریخ حکومت می کنند، ولی ما در تاریخ فقط به فکر "فراموش ناشدگانیم"، تاریخ را باید تجلی ارزش برتر "تغییر بر ابدیت" کرد تا هویت اصلی خود را پیدا کند. تاریخ تا به حال برای "ابدی ساختن" و "آنان که ابدی هستند" نوشته شده است بههمین علت بود که "نام ابدی" این قدر اهمیت داشت. عشق نام بر پایه همان خرافه ابدیت قرار داشت. ما نام را دوست داشتیم چون از تغییر، نفرت داشتیم

دلبستگی به فکر دیگری، ما را از رسیدن به فکر خود باز می دارد

افکار دیگران، مانع تفکر خود می شوند، چون ما به آن ها زیاد دلبستگی (چه خودآگاهانه چه ناخودآگاهانه) داریم (نفرت خودآگاهاهانه از بستگی به یک فکر، مانع دلبستگی ناخودآگاهانه به آن فکر، نمی شود). برای آفرینش فکری، از دلبستگی خود به افکار دیگران کاست. و بزرگ ترین گام در این راه، رفع بزرگ ترین دلبستگی است که ما به حقیقت داریم. در تاریخ تفکر انسانی، حقایق (آن چه را مردم حقیقت می خوانند) بزرگ ترین مانع تفکر بوده اند، چون ما بیش از همه چیز پابند آن ها بوده ایم

سه باره ای برای تویی که مرا میشناسی ولی من نه!

دوباره سلام.....

اینبار کوتاه میگویم بسیار کوتاه و تو خود بخوان حدیث مفصل..... راستی اشارات و کنایات بهترین راه گفتگو میباشند لااقل بهترین راهی که من میشناسم پس دنبال سمبل باش تا شاید مقصودم را بدانی ! در ضمن در تفسیر آنچه در زیر می آید باید در ۶سال قبل زندگی کنی.باید نوشته های زیر برایت آشنا باشد! همین

۱)برای خودم:

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش              اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

۲)برای تو:

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی             ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم

۳)من هم برای تو یک جمله میگویم :

زندگی از فراز است به فرود و از فرود است به فراز و تو فراز را بمان و فرود را بدان

به امید دیدار....

دوباره ای برای کسی که من را میشناسد ولی من نه!

سلام رفیق!

۱)بگذار حالا که دوباره برای تو مینویسم رک باشم و صریح باشم و ساده! و دست بردارم از تعارفات معمول. از نوشته هایت بر می آید که دل پری از من داری ولی بگذار مجالی دست دهد تا من هم از تمام آن ۶ سال بگویم!

۲)گمان ما سالهاست که در حال تغییر است، اکنون هیچ نمانده است ! خدا میداند فاصله ی ما تا گذشته چقدر است و این حسادت پنهان در ما کی دهان باز میکند تا فریاد بزنیم.

و ما چقدر بد عادت شده ایم و ریاکار، و البته این آلزایمر خود خواسته روزی به پایان خواهد رسید. حتی اگر مطمئن نباشیم!

ما مدتهاست یک چیز بسیار مهم را فراموش کرده ایم ما مدتهاست حتی نفهمیدیم که جتی اگر "کرم" نبود زندگی چیزی را کم داشت! ما آن شناخت را که باید میداشتیم نداریم، آن حس پاک اوایل را از دست داده ایم . چیز مبهمی ما را فرا گرفته است!

اگر به مرز طبیعت نزدیک شویم  میپنداریم که در حال دیوانه شدن هستیم چه از دید خود یا از نگاه دیگران و دلیل همان است که گفتم. و مطمئنا دلیل دیگرش این است که همه مان بوی پول گرفته ایم و فراموش کرده ایم که روزگاری مشام پدرانمان را بوهای مطبوع دیگری پر میکرد. و این تازه اول راه است!

میخواهم برگردم به موضوعی که این روزها گرفتارم کرده است ! و آن مرگ است !! و این ترس نابهنگام!  چون که بد عادت شده ایم! عادت کرده ایم به این مصاحبت با دنیا! و فراموش کرده ایم که دردها ، آرزوها، خوشی ها و آلام ما همه و همه متناهی است که نهایتا یا خوبِ خوب است و یا بدِ بد!

دنبال چه رفتم و چه شد! دوست دارم برگردم به گذشته ی شیرین خودم! این روزها که میگذرد و این شبهای بی رمق هیچ گاه احساس گذشته را در من بیدار نمیکند ، باور نمیکنی ولی من راه میروم و میخواهم بنویسم ولی گاه نوشتن.. هیچ!

و این گریبانم را گرفته!

۳)هرچه برایم نوشته بودی از گذشته بود و من این مکتوب را در جواب کامنتت ننوشته ام که اگر مینوشتم باید چیزهایی دیگری را میخواندی! نمیدانم از کالبد شکافی گذشته دنبال چه میگردی!؟ دنبال من یا خودت؟ اگر بخواهی میتوانی من را پیدا کنی چرا که هیچ وقت گم نبوده ام! من نبودم تمام این مدت تو بگو کجا بودی؟ جواب این دست سئوال ها را در حال باید داد اگر امیدی به آینده باشد! پس من منتظرت میمانم!