انسان در جامعه متولد می شود و با ورودش بر اجتماع، آن قدر ضعیف است که با اجتماع نمی تواند قرارداد ببندد بلکه اجتماع، قرارداد خود را به او تحمیل می کند چون او فاقد قدرت است، و درست در موقع رسیدن به بلوغ فکری، قدرت آن را پیدا می کند که خود با جامعه قرارداد ببندد. از این رو او باید در آغاز، قراردادی که به او در تولد و تربیت تحمیل شده است

لغو کند. این قرارداد یکطرفه لغو می شود، همان طور که یکطرفه به او تحمیل شده است. اما با رسیدن بلوغ و داشتن قدرت برای قرارداد بستن، جامعه حاضر نمی شود این "حق لغو قرارداد" و " حق تغییر قرارداد" را به او بدهد. او قراردادی نبسته است ولی با او قراردادی بسته اند. آن چه در ضعف و ناخودآگاهی با او بسته اند می خواهند معتبر بشناسند. تا موقعی که این ضعف و ناخودآگاهی، ادامه یابد این "قرارداد تحمیل شده اجتماعی"، دوام می یابد و تربیت اجتماعی می کوشد که این ضعف و ناخودآگاهی را در او بپروراند فقط موقعی که به قدرت روحی و خوداگاهی فکری رسید، می کوشد تجدید قرارداد اجتماعی بکند، یعنی اساسا ً برای اولین بار با جامعه قرارداد ببندد، چون قراردادی که با او بسته اند برای او قرارداد محسوب نمی شود

قراردادی که دزر ضعف و ناخودآگاهی با کسی بسته شده، قرارداد نیست. از این نقطه نظر است که هر نسل تازه اجتماعی، حق لغو قرارداد اجتماعی و تغییر قرارداد اجتماعی را دارد. نسل تازه هنوز با اجتماه قرارداد نبسته است و او "قرارداد تحمیل شده" را به عنوان قرارداد نمی پذیرد