اندیشیدن در سیاست، دخالت در سیاست است. کسی که درباره سیاست نمی اندیشد، در سیاست مداخله نمی کند. برای منع مداخله در سیاست، احتیاج به زور و ممانعت نیست. فقط باید به مردم "مجموعه ای از افکار" داد تا خود، از اندیشیدن صرفنظر کنند . عقاید و ایدئولوژی ها و فلسفه ها، همین نقش را به عهده می گیرند. به مردم، فکر می دهند تا کسی خود درباره امور مشترک اجتماعیش نیندیشد. "داشتن افکار سیاسی"، همه را از "اندیشیدن درباره سیاست" باز می دارد. از این به بعد او دیگر در سیاست مداخله نمی کند، بلکه آن ایدئولوژی و آن عقیده و آن فلسفه به جای او و به نام او در سیاست مداخله می کند. او فقط نماینده اجرائیه آن ایدئولوژی و آن عقیده است. او می پندارد که در سیاست دخالت می کند،در حالی که عقیده و ایدئولوژی او، قدرت دخالت او را درسیاست از او گرفته است. فعالیت اجرئی او، او را از آن باز می دارد که "فقدان قدرت اندیشیدن خود" را دریابد. بدین سان می تواند به مردم حق دخالت در سیاست را داد ولی قدرت دخالت در سیاست را متقارنا ً از آن ها گرفت. همه حق به آزادی دارند ولی قدرت تمتع از آزادی را ندارند. عادت به یک مشت افکار، قدرت تفکر سیاسی را چنان کاسته است که حق دخالت در سیاست، ایجاب خطر می کند. داشتن معلومات سیاسی، با "قدرت اندیشیدن در سیاست" با هم مشتبه ساخته می شود. تعویض "افکار دینی گذشته که محتوی آموزه های سیاسی نیز بود" با "معلومات سیاسی تازه" هنوز "اندیشیدن سیاسی" نیست