سلب حق دخالت در سیاست
اندیشیدن در سیاست، دخالت در سیاست است. کسی که درباره سیاست نمی اندیشد، در سیاست مداخله نمی کند. برای منع مداخله در سیاست، احتیاج به زور و ممانعت نیست. فقط باید به مردم "مجموعه ای از افکار" داد تا خود، از اندیشیدن صرفنظر کنند . عقاید و ایدئولوژی ها و فلسفه ها، همین نقش را به عهده می گیرند. به مردم، فکر می دهند تا کسی خود درباره امور مشترک اجتماعیش نیندیشد. "داشتن افکار سیاسی"، همه را از "اندیشیدن درباره سیاست" باز می دارد. از این به بعد او دیگر در سیاست مداخله نمی کند، بلکه آن ایدئولوژی و آن عقیده و آن فلسفه به جای او و به نام او در سیاست مداخله می کند. او فقط نماینده اجرائیه آن ایدئولوژی و آن عقیده است. او می پندارد که در سیاست دخالت می کند،در حالی که عقیده و ایدئولوژی او، قدرت دخالت او را درسیاست از او گرفته است. فعالیت اجرئی او، او را از آن باز می دارد که "فقدان قدرت اندیشیدن خود" را دریابد. بدین سان می تواند به مردم حق دخالت در سیاست را داد ولی قدرت دخالت در سیاست را متقارنا ً از آن ها گرفت. همه حق به آزادی دارند ولی قدرت تمتع از آزادی را ندارند. عادت به یک مشت افکار، قدرت تفکر سیاسی را چنان کاسته است که حق دخالت در سیاست، ایجاب خطر می کند. داشتن معلومات سیاسی، با "قدرت اندیشیدن در سیاست" با هم مشتبه ساخته می شود. تعویض "افکار دینی گذشته که محتوی آموزه های سیاسی نیز بود" با "معلومات سیاسی تازه" هنوز "اندیشیدن سیاسی" نیست
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!