گاهی انسان خواهان تغییر است چون از آن چه هست اکراه و نفرت دارد یا از آن ناراضی است. گاهی انسان خواهان تغییر است چون از تغییر دادن، لذت ممی برد. تغییر دادن،به احساس قدرت انسان می افزاید. در تغییر دادن اولی، انسان خود را مجبور می یابد، انسان باید تغییر بدهد. در تغییر دادن دومی، انسان خود را آزاد می یابد، انسان می خواهد تغییر بدهد. برای تغییر اولی، باید "حقانیت خود را به تغییر دادن"، از "نارسا بودن آن چه هست"، توجیه کند. انسان احساس می کند که به طور کلی حق تغییر دادن ندارد و فقط در شرائط خاصی است که حقانیت تغییر دادن را پیدا می کند. در حالی که برای تغییر دومی انسان همیشه خود را در تغییر دادن آزاد می یابد. حقانیت به تغییر، از نارسائی آن چه در خارج است، مشتق نمی شود بلکه انسان حق به تغییر، دارد وقتی که "او تغییر را بخواهد"، تغییراتی نیز که داده می شود، بالطبع کیفیت مختلف دارند. "آن چه در اثر نارسائی هایش باید تغییر بیابد"، تغییر دادنش، ایجاد احساس قدرت نمی کند بلکه "فشار ضرورت" ما را به تغییر دادن رانده است. انسان و جامعه "پیرو" ضرورت، است. در حالی که در تغییر دادن دوم، ضرورت، پیرو "خواست" است