آزادی سیاسی با اسارت فکری سازگار نیست. هیچ فکری نباید بر ما حکومت کند. اما همه افکاری را که ما دوست می داریم و حقیقت می شماریم و به آن عادت کرده ایم، بر ما حکومت می کنند، علاقه و احترام به افکار، نباید ما را از درک قدرت استبداد آن ها باز دارد. سرچشمه بزرگ ترین استبداد ها، حقایق و افکاری هستند که ما دوست می داریم و به آن ها احترام می گذاریم. باید علیه استبداد افکار، برخواست تا راه را به استبداد سیاسی بست. استقلال، یعنی حاکمیت فرد بر افکارش، انسان باید افکار را در تصرف و اختیار خود داشته باشد نه آن که محکوم افکار خود باشد. هر فکری که از دیگری وارد مغز من می شود، حاکمیت مرا بر خود می پذیرد، ولو این فکر، از خدا باشد. در دامنه عقل من، فقط عقل من حاکمیت انحصاری دارد

انسانی دیگر، موقعی می تواند بر من حکومت کند که فکر او، حاکمیت بر افکارم را از عقل من سلب کند. از این رو آزادی سیاسی با آزادی فکری می شود. در جامعه ای که تفکر آزاد وجود ندارد نمی توان "آزادی سیاسی" ایجاد کرد. آزادی سیاسی احتیاج به تفکر آزاد دارد نه عقیده دینی یا ایدئولوژیکی