چرا انسان همیشه مقصر است؟
قبول یک اصل اخلاقی که در تحققش انسان همیشه احساس تحقیر و خطا و لغزشی می کند، نشان آن نیست که انسان مقصر و خطاکار و گناهکار است، بلکه دلیل بر آن است که آن اصل اخلاقی، انسان را مقصر و گناهکار "می سازد". خطا و گناه از خود آن اصل است. چرا باید برای انسان اصلی گذاشت که هیچ گاه "موفق" به تحقق کامل آن نشود؟ زندگانی باید سراسر برخورد با شکست و انباشته از احساس ورشکستگی باشد. در اخلاق هیچ گاه انسان نباید احساس پیروزی و موفقیت و وصول داشته باشد. اما تحقق یک اصل اخلاقی، نشان غلبه بر آن اصل است. اخلاقی که تحقق یافت باید پشت سر گذاشته شود باید ترک شود. از آن جا که هر دستگاه اخلاقی طالب بقاء ابدی خود است، اصولی می آورد که انسان هیچ گاه قادر به تحقق آن نباشد. این "احساس عجز و محرومیت و یأس و شکست ابدی" انسان، برای او اهمیتی ندارد. مهم این است که آن اصول، ابدی بمانند
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!