باز شروع شد.......
وقتی سال جدید رو با یه خبر بد شروع کنی ولی بحال آخرش! خدا کنه امسال از بهارش پیدا نباشه!!!!!
وقتی سال جدید رو با یه خبر بد شروع کنی ولی بحال آخرش! خدا کنه امسال از بهارش پیدا نباشه!!!!!
بحران ذهن انسان رو فاسد میکنه، توی بحران ادبیات افت میکنه، عاشقانه ها حماسی میشن، حرفا پوچ میشن، رمانها کسل کننده. توی همشهری داستان عادات نویسندگان بزرگو نوشته بود. برای خلق یک اثر بزرگ، باید مدادتو بتراشی، پاتو تو ظرف آب بکنی، سیگارتو بزاری کنار دستت، و زیرسیگاریتو یه جایی که مسلط باشی بش. و در آرامش شروع کنی به نوشتن، بدون اینکه هیچ کلمه ای از خارج تو رو آشفته کنه. بدون هیچ بحرانی
گفتن، می تواند هدف های مختلف داشته باشد. یکی می گوید تا دیگری را با "خود" و در خود، شریک سازد. یکی می گوید تا دیگری را از خود بکند، تا دیگری را تصرف کند، تا در دیگری خود را نفوذ بدهد. کسی که می خواهد نفوذ کند، می خواهد دیگری را تصرف کند و نمی خواهد با دیگری شریک شود. برای آن که دیگران را با خود و در خود شریک سازیم، باید "خودبزرگی" داشته باشیم، چون یک "خود کوچک" ارزش آن را ندارد که به دیگران سهمی از آن بدهیم. دیگری موقعی می خواهد در افکار من با من شریک شود که مالکیت آن ها و "شراکت در من" ارزشی داشته باشد. در یک "ملک ناچیز" کسی نمی خواهد شرکت کند، دعوت به شرکت موقعی دیگران را جلب می کند که من چیزی باشم و وسعتی و ارزشی داشته باشم که شرکت در آن بیارزد. از این رو بسیاری از گویندگان، با آن که هدفشان، یافتن شریک در افکارشان هست، بدون یافتن شریک باز می گردند. آن چه را برای شرکت عرضه می دارند، بسیار کوچک است. باید در آغاز "خود" را وسعت و دامنه بدهند تا بتوانند "شهوت شراکت" را در دیگران بیانگیزاند
اخلاق و دین به مردم تلقین می کنند که اگر هر کسی وظیفه خود را انجام دهد، مشکلات
اجتماعی حل خواهد شد و اجتماع بهشت برین خواهد گشت. این فکر، استوار بر این خرافه
است که خدا یا طبیعت یا خط سیر تکاملی، از پیوند این اعمال و اتفاقات، جریانی به
سوی بهبود و بهتری می سازد و باید به آن اطمینان کرد. مسئله اساسی، مسئله "پیوند
وظائف افرا" پیوند آزادی های افراد"، "پیوند اعمال افراد" است
اعمال خوب هر فردی، به خودی خود با اعمال خوب دیگری، پیوند صحیح
و سالم و مفید نمی خورد، و نباید این "پیوند زدن و ترکیب اعمال" را به قدرتی مافوق
واگذار کرد. ما باید اطمینانی به "پیوند خوردن خود به خود اعمال خوبمان با اعمال
خوب دیگری" نداشته باشیم. ما باید خود، وظایفمان را با هم پیوند بزنیم. اجتماع
آزاد، نتیجه ترکیب کردن وظایف انسان ها به وسیله خود انسان هاست. زندگی اجتماعی و
سیاسی بیشتر از وظایف انفرادی و اخلاقی دینی" است. دموکراسی پیوند زدن اعمال انسانی
به هم، به وسیله خود انسان هاست
برای لذیذ ساختن و مطبوع ساختن اطاعت و عبودیت، باید تلخی و دردناکی و عذاب و احساس حقر را از آن ها گرفت، تا به آن ها ارزشی داد که علی رغم دردناکی و عذاب و احساس حقر، احساس نیرومندتر، از لذت و مطبوعیت و احساس بزرگی بیاورد که به مراتب بیشتر از آن درد و عذاب و حقیر یافتن خود باشد. مثلا ً کسی که بیشتر اطاعت و عبودیت می کند، در اجتماع دارای حیثیت و شأن و نام بیشتر گردد. یا آن که کسی که اطاعت و عبودیت می کند نزد خدا دارای حیثیت و شأن بیشتری گردد یا بالاخره نزد خود، بر حیثیت و شأنش بیفزاید
در حینی که "با ارزش خاص به اطاعت و عبودیت دادند" باید آن را مطبوع و لذیذ ساخت، هم زمان به آن باید آن چه تا به حال مطبوع بوده است یا هنوز مطبوع است (آزادی و اختیار و استقلال) نامطبوع و مکروه و منفور ساخته شود. باید ارزش آن ها را آن قدر پائین آورد که آزادی و اختیار و استقلال نه تنها لذت و مطبوعیت اولیه اش را از دست بدهد بلکه ایجاد اکراه و درد بکند
بدین سان "آزادی طبیعی" خود را، در اثر اکراه و نفرت، دشمن خود می سازیم و "اطاعت و عبودیت غیر طبیعی خود" را در اثر ارزش یابی و تجلیل، ایده آل (آرمان) خود می سازیم. و در این جریان "میل به اطاعت و عبودیت" جزو طبیعت ( فطرت) ما ساخته می شود. خدا به جای آن که در طبیعت ما "آزادی" بنهد، در طبیعت ما "اطاعت و عبودیت خود و همه رهبران را" می نهد
فطرت ما دشمن آزادی می شود. فطرت ما اصل اطاعت و عبودیت می گردد. انسان، دیگر طبیعت ندارد چون با "خلق ارزش تازه" می تواند سمت دوست و دشمن (نفرت و محبت) را تغییر بدهد. می تواند آن چه را تا به حال لذیذ بوده است در اثر تغییر دادن ارزش، از لذت بیندازد و درست آن چه "نفی لذت" می کرده است، موجد لذت سازد. انسان قدرت تغییر طبیعتش را دارد
همه چیز را به طبیعت باز می گردانند چون می پندارند که طبیعت، یک موجود تغییر ناپذیر است. بدین سان هر کسی که می خواهد فکر و ایده آلش را ابدی سازد و برای آن تأمین نفوذ و قدرت ابدی کند آن فکر و ایده را جزو طبیعت انسان می کند
انسان هر ایده ای و ایده آلی را می تواند "فطری خود بسازد". بنابراین هیچ ایده یا ایده آلی در فطرت انسان نیست
اعمال و افکار هر کس بعد از مرگ، متعلق به او نیست. اعمال و افکار هر کسی تا زنده است به او تعلق دارد. ولی بعد از مرگ هر کس، اعمال و افکار او متعلق به جامعه می شود. جامعه برای جرم هائی که افراد کرده اند، بعد از مرگ او مجازات خواهد شد
هیچ جامعه ای نمی تواند از قبول وراثت اعمال و افکاری که اعضایش کرده اند، خودداری کند. عملی که من امروز می کنم فردا، متعلق به جامعه است. اکراه و نفرت جامعه از من و مجازاتی که جامعه از این عمل من به من می دهد، مانع آن نمی شود که این عمل به وراثت به آن جامعه برسد. جامعه همه جنایات و جرم ها را همان طور به ارث می برد که همه اعمال نیک و شاهکارها و قهرمانی های افراد خود را. جامعه هیچ ارثی را نمی تواند رد کند و مجازات هیچ عملی، مانع انتقال ارث آن نمی شود
واقعیت گرائی" و "دید عینی" غالبا ً چیزی جز بهانه برای گریز از "تغییر آن چه واقعیات خوانده می شود" نیست. قدرت معرفت، درکیفیت انعکاس واقعیت و فهم دنیای عینی نمودار نمی شود بلکه در تغییر "واقعیت و دنیای عینی" مشخص می گردد
ضعف انسان، معرفت را تبدیل به "آئینه واقعیات و دنیای عینی بودن" می کند. کسی که می گوید، فکر، آئینه دنیا و تاریخ و واقعیات است. ضعف خود را با این نقاب، به خود و دیگران می پوشاند. انسان یک واقعیت را موقعی شناخته است که "امکانات تغییر آن واقعیت" را کشف کرده است
هر چیزی، آن قدر "هست" که انسان نتواند تغییر بدهد. آیا "اعتراف به هستی هر چیزی"، انسان را از آن باز نمی دارد که بر "توانائی تغییر دادن" بیافزاید
سابقا ً انسان، "بود" چون روح (یک وجود تغییرناپذیر ابدی) داشت اما انسان امروزه، "هست"، چون "خود را می تواند تحول بدهد"، در گذشته " عدم تغییر دادن یک چیز" دلیل "هستی آن چیز" بود، امروزه، "قدرت تغییر دادن هر چیزی" دلیل "هستی آن چیز" می باشد. جامعه، هست چون جامعه می تواند آن را تغییر بدهد. تاریخ هست، چون ملت آن را می تواند تحول بدهد
تاریخ، سند "وجود" یک ملت نیست. تاریخ، موادیست که یک ملت برای تغییر، در اختیار دارد. چون ما "تاریخ ملت خود" را می توانیم تغییر بدهیم، مالک تاریخ خود هستیم و تاریخ ما از ماست. ملتی که تاریخش بر او حکومت می کند، آن ملت از تاریخش بیگانه هست
یک دستگاه فکری برای آن رد کردنی نیست چون "اشتباهات منطقی" و "ناهماهنگی درونی" دارد، بلکه چون می توان "یک دستگاه فکری دیگر" آفرید. احتیاج به رد کردن یک عقیده یا دستگاه فکری نیست، بلکه باید یک "دستگاه فکری نوین" آفرید
قدرت خلاقیت انسان، هر عقیده و هر دستگاه فلسفی را رد و نفی می کند. با تحقیر قدرت خلاقیت در انسان و باید در خلق یک دستگاه فکری و هنری تازه به کار برد. "تکوّن یک فکر من" احتیاج به رد کردن عقیده یا فکر دیگر ندارد. وظیفه هر انسانی این است که نگذارد عقاید دیگر و افکار دیگر، مانع خلاقیت او شوند، بلکه فقط "مواد و وسیله" برای خلاقیت فکری او باشند
وقتی یک فکر یا عقیده را رد و نفی می کنید به آن "ارزش دفاع کردن" می بخشید. از عقاید و افکار، دفاع کرده می شوند چون رد کرده می شوند. اگر هیچ گاه رد و نفی نمی شدند هیچ گاه نیز از آن ها دفاع نمی شد. بسیاری از عقاید و افکار، پایدار و استوار شده اند چون در اثر رد کردن دائمی، ارزش دفاع کردن پیدا کرده اند
.............................................................
..................................................
.........................................................................................
..............................................................................................................!!!!!
حوصله نوشتن در این روزها را ندارم! مثل فیلم هایی که بیننده در رها میکند تا خودش آخرش را حدس بزندحالا احتیاجی به حدس نیست هر چه دلتان خواست بجای نقطه ها بگذارید!
قدرت تحمّل حقیقت، حد معرفت هر شخصی را مشخص می سازد. با مطالعه تنها یا با تفکر تنها، نمی توان دامنه معرفت را گشود. از آستانه ای به بعد ما نمی توانیم تحمل حقیقت را بکنیم
دامنه معرفت ما تا جائی است که می توانیم تحمل حقیقت را بکنیم. تحمل حقیقت، درد آورنده و مضطرب سازنده است. از آن جا که ما می خواهیم زندگی، مطبوع و لذیذ و آرام باشد، حتی المقدور از "نزدیک شدن به مرزهائی که می توانیم تحمل حقیقت را بکنیم"، می پرهیزیم. ما هیچ گاه نمی گذاریم که معرفت ما به این مرزها نزدیک شود، تا مسئله " تحمل کردن حقیقت" پیش بیاید. زندگانی، حوصله " تحمل کردن" دائمی را ندارد. معرفت ما آن قدر دامنه دارد که "مسئله تحمل حقیقت" در آن محسوس نمی شود. فقط در آنات بسیار کوتاهی است که می توانیم حقیقت را در همین مرز های معرفت خود تحمل کنیم. از آن جا که برای مدت دراز نمی توانیم این تحمل را بر خود بپذیریم، بلافاصله این افکار و پدیده ها را ترک می کنیم. درد بردن و تحمل کردن، در دوره ما کراهت و نفرت می آورد و افتخاری ندارد. از این رو از " تحمل کردن حقیقت" منزجریم. معرفت ما آن قدر دامنه خواهد داشت که احتیاج به " تحمل حقیقت" نباشد. از این رو حقیقت جوئی، یک مسئله ماجراجویانه فردیست که حاضر است خود را به خطر بیندازد. حقیقت را کسی می تواند بجوید که می تواند و شوق دارد، درد را به خود بخرد و تحمل کند. با نفرت از تحمل و اکراه از درد، جوینده حقیقت کمتر می گرد