واقعیت گرائی" و "دید عینی" غالبا ً چیزی جز بهانه برای گریز از "تغییر آن چه واقعیات خوانده می شود" نیست. قدرت معرفت، درکیفیت انعکاس واقعیت و فهم دنیای عینی نمودار نمی شود بلکه در تغییر "واقعیت و دنیای عینی" مشخص می گردد

ضعف انسان، معرفت را تبدیل به "آئینه واقعیات و دنیای عینی بودن" می کند. کسی که می گوید، فکر، آئینه دنیا و تاریخ و واقعیات است. ضعف خود را با این نقاب، به خود و دیگران می پوشاند. انسان یک واقعیت را موقعی شناخته است که "امکانات تغییر آن واقعیت" را کشف کرده است


هر چیزی، آن قدر "هست" که انسان نتواند تغییر بدهد. آیا "اعتراف به هستی هر چیزی"، انسان را از آن باز نمی دارد که بر "توانائی تغییر دادن" بیافزاید
سابقا ً انسان، "بود" چون روح (یک وجود تغییرناپذیر ابدی) داشت اما انسان امروزه، "هست"، چون "خود را می تواند تحول بدهد"، در گذشته " عدم تغییر دادن یک چیز" دلیل "هستی آن چیز" بود، امروزه، "قدرت تغییر دادن هر چیزی" دلیل "هستی آن چیز" می باشد. جامعه، هست چون جامعه می تواند آن را تغییر بدهد. تاریخ هست، چون ملت آن را می تواند تحول بدهد

تاریخ، سند "وجود" یک ملت نیست. تاریخ، موادیست که یک ملت برای تغییر، در اختیار دارد. چون ما "تاریخ ملت خود" را می توانیم تغییر بدهیم، مالک تاریخ خود هستیم و تاریخ ما از ماست. ملتی که تاریخش بر او حکومت می کند، آن ملت از تاریخش بیگانه هست