اندیشیدن در فائده خود

هر فردی یا گروهی یا حزبی که کینه توزی، سابقه اولیه اوست هر، عملی که می کند در درجه اول نه به هدف "استفاده رسانیدن به خود" است بلکه، به هدف "ضرر رسانیدن" به دشمن است. برای او هر عملی که به دشمن ضرر برساند، هر فکری که به دشمن ضرر برساند، قابل قبول است
اما ضرر رسانیدن به دشمن، به طور، ضروری استفاده رسانیدن به خود نیست چون بسیاری از فائده ها، مشترک است و مرزی در آن نیست که برای دشمن و دوست تفاوت بگذارد. و چه بسا اعمالی که باید به دشمن ضرر بزند، به خود آن فرد یا گروه یا حزب یا ملت بیشتر ضرر می زند. جلب فائده برای خود و خود دوستی، غریزه طبیعی انسان نیست. به جای حصر تفکر در ضرر رسانیدن به دشمن، باید بیشتر در "آن چه برای خود فائده دارد" اندیشید. کینه توز، به دشمن خود ضررهائی می رساند که برای خودش نیز ضرر دارد. ولی چون این ضرر، اولین بار به دشمن اصابت می کند، نتیجه بعدی آن را برای خود نمی بیند

خطر کاربرد اندیشه ها

"کاربرد یک اندیشه" بخ خودی خود، اندیشیدن نیست. تفسیر و تأویل یک اندیشه یا دستگاه فکری به منظور حفظ ابدیت آن نیز اندیشیدن نیست. انسان موقعی در یک اندیشه، می اندیشد که فراتر از آن اندیشه برده شود کاربرد یا تفسیر و تأویل یک ایدئولوژی (دستگاه فکری)، انسان را به یک مشت افکار عادت می دهد و هر چه عادت های اندیشیدن بیشتر شود، جنبش اندیشه کمتر می شود. اندیشیدن در یک اندیشه، همیشه تلاش برای در هم شکستن و لبریز شدن از آن اندیشه، و فراتر رفتن از آن اندیشه است. تفاوت عقیده با اندیشه آن است که انسان می خواهد در عقیده بماند ولی از اندیشه می خواهد فراتر برود. هدف عقیده، سکون انسان در آن عقیده است. هدف اندیشه فراتر رفتن انسان از آن اندیشه است. ارزش یک اندیشه در آن است که به ما نیرو بدهد تا او را ترک کنیم. ارزش یک عقیده در آن است که از ما نیرو را بگیرد تا نتوانیم آن را ترک کنیم

اقلیت ممتاز

امتیاز، فقط در یک محدودیتی قابل تحقق است. از این رو همیشه یک اقلیت، در مقابل اکثریت است که می تواند امتیاز را در خود تحقق بدهد. هر چه این اقلیت نسبت به اکثریت محدود تر باشد، به همان نسبت امتیاز بیشتر است. بالطبع در یک فرد یا خانواده ( که آخرین حد محدودیت اقلیت است) امتیاز به آخرین حد خود می رسد. امتیاز اقلیت در مقابل اکثریت فقط در امتیاز یکنوع کیفیتی در مقابل کمییت میسر است
در هر جامعه ای سلسله مراتب ارزش هائی که بالاتری و پائین تری ارزش ها را مشخص می سازد، ماهیت این کیفیت را مشخص می سازد. اقلیتی که می کوشد آن کیفیت را در خود تحقق بدهد (یا در خود نمایش بدهد) حائز امتیازات اجتماعی می شود
تمایل به "ایجاد اقلیت ها"، همیشه تلاش نهائی برای کسب این امتیاز اجتماعیست، ولو آن که فکری را که این اقلیت به دور آن گرد می آیند متوجه "همه مردم" و " همه ملت" و... باشد. از این رو اقلیت ها هم از طرفی خود در پی یافتن و جلب پیروان از روشنفکران و افراد معتبر و با حیثیت اند، تا بر این کیفیت در مقابل کمیت (خلق) بیافریند و از طرفی همان روشنفکران و افراد با حیثیت، در پیوستن به یک اقلیت، احساس بیشتری از امتیاز دارند. به همین علت نیز هست که هر فکری یا عقیده ای از همان آغاز، خود را برترین فکر باعقیده می داند یا " نقطه نهائی کمال در تاریخ عقاید و افکار می شمارد." تا به معتقدین خود همان احساس برتری و امتیاز را بدهد. عقیده ای که ادعای برترین بودن را ندارد، نمی تواند هیچ معتقدی به خود جلب کند

هر عقیده ای و ایدئولوژی موفعی افراد را به خود جلب می کند که "قدرت احساس امتیاز و برتری" را داشته باشد
فقدان با ضعف فردیت در هر کسی، عطش برای "عینیت دادن خود با برترین فکر یا عقیده را" بر می انگیزاند. او در پی صحیح ترین یا حقیقی ترین فکر نیست، بلکه در پی "برترین و ممتاز ترین فکر" است. عینیت یافتن با برترین و ممتاز ترین فکر است که ضعف او را رفع خواهد کرد .از این رو همه عقاید و افکار، فقط در محتویات فکری خود همیشه مصر در برتری خود و کمال خود و جامعیت خود هستند. وقتی یک عقیده بر مفهوم "خدای برتر و کامل و مقتدر" بنا نشده ست باید بر کامل ترین و برترین افکار و مفاهیم بنا شده باشد. بعد از آن که این فکر یا عقیده، قدرت حاکمه شد و اکثریت، تابع آن شد احساس امتیاز و کیفیت امتیازی جا به جا می شود. "دانش بیشتر نسبت به آن فکر یا عقیده" یا "تحقق بیشتر آن فکر یا عقیده در زندگانی خود" و یا امثال این ها، معیار امتیاز می گردد. چون عقیده یا فکری که بر ریشه برتری و امتیاز رشد کرده و ساخته شده است، نمی تواند این "تلاش تمایزیابی" را از پیروان خود سلب کند، بلکه به عکس این "تلاش تمایزیابی" را بیشتر بر می انگیزاند. عقیده ای که می گوید من ممتاز ترین و کامل ترین و برترین عقیده هستم ولو آن که محتویات عقیده اش ایده آل های عمومی بشری باشد، حس امتیازیابی را در پیروانش تقویت می کند و رشد می دهد. تقوائی که ایجاد "امتیاز" می کند، ایجاد طبقه و اختلاف طبقاتی نیز می کند. و تقوائی که برتری و امتیاز می دهد، تقوائیست که همه را متظاهر و ریاکار می سازد

بردگانی که دم از آزادی می زنند

ما به افکاری که نمی توانند ما را"جذب کنند" و "قبضه کنند"، توجهی نداریم و نسبت به آن ها بی اعتناء هستیم. ما رو به افکاری می آوریم که ما را فرا گیرند و به خود ببندند و در خود نگاه دارند
ما در پی افکاری هستیم که ما را به خود می بندند و به خود زنجیر می کنند و از خود می سازند. آیا این سائقه، سائقه بردگی نیست؟ ما ارزش به افکاری می دهیم که ما را مقید به خود می سازند، اسیر خود می سازند ما را از خود مست می کنند. اما این ها همه سائقه هائی بر ضد آزادی خواهی هستند. ما از فکری که ما را به سرعت و آسانی رها می کند، نفرت و اکراه داریم. هنوز "اسارت فکری"، ایده آل ماست و فرسخ ها از آزادی خواهی دور هستیم. آزادی خواه به فکری اعتبار می دهد که او را قبضه نمی کند و به خود نمی بندد و از خود نمی سازد. افتخار یک روح آزاد آن است که افکار او از او هستند ولی او از افکار خود نیست. او بهترین فکر خود را می تواند مانند غباری از کفش خود بیفشاند. اما روح برده، اسیر فکر خودش می باشد آن فکر می توند او را دور بریزد و قربانی کند. در مقابل آن فکر، او ارزش و اعتباری ندارد. آزادی خواه، مالک افکار خودش هست. ولی عقیده، مالک "مؤمن به آن عقیده" می باشد. تغییر عقیده به فکر، تغیر رابطه مالکیت است. داشته، باید تبدیل به دارنده شود تا عقیده تبدیل به فکر گردد. عقاید و ایدئولوژی ها مالک معتقدین هستند. برای ایجاد آزادی، باید در آغاز این مالکیت را از بین برد

تهمت زدن اخلاقی برای منع انتشار فکر

کسی دشمن آزادی است که با تهمت زدن اخلاقی به دیگری، می خواهد از ارزش فکری که می گوید، بکاهد یا بدین وسیله صحت آن فکر را مشکوک سازد
به مراتب بیشتر، کسی دشمن آزادیست که با ستودن اخلاقدیگری می خواهد بر ارزش فکری که می گوید بیفزاید، یا بدین وسیله اعتباری به صحت آن فکر بدهد. یک فکر گناهکار و بد کار می تواند با ارزش ترین و صحیح ترن فکر را داشته باشد و یک فرد متقی و نیکوکار می تواند کم ارزش ترین و اشتباه ترین فکر را داشته باشد. اخلاق، میزان سنجش ارزش و صحت هیچ فکری نیست. ما با پروردن پرهیزگار ترین افراد، بهترین متفکرین را نخواهیم داشت. در یک جامعه دینی، تهمت اخلاقی زدن، بهترین راه برای از بین بردن "حیثیت و ارزش فکری یک فرد" است. ننگین ساختن اخلاقی یک فرد، نشر اکار او را مسدود و محدود می سازد. و خوشنام ساختن اخلاقی یک فرد، راه را به انتشار افکار او می گشاید، وقتی افراد دین دار از مقابله فکری با کسی عاجز شدند، او را ننگین می سازند تا جلو انتشار و افکار او را بگیرند. تهمت زدن اخلاقی، حربه ایست برای نابود ساختن آزادی. از اخلاق وسیله ای برای نفی آزادی می سازند

معرفت و "جسارت به خیانت"

در اسطوره یونانی ها پرومتوس، نور (معرفت) را از خدایان می دزدد و در اسطوره "توراتی، آدم با تلفیق خدا و شیطان معرفت را از خدا می دزدد. خدایان یونان و اسرائیل غافلگیر می شوند (یا می گذارند غافلگیر بشوند)، ولی خدای قرآنی اساسا ًمعرفت را در بهشت در دسترس انسان نمی گذارد که امکان دزدیدن معرفت را از او داشته باشد. انسان نمی تواند حتی با عصیان و خیانت و دزدی، از چنین خدائی، معرفت را به دست آورد. انسان با هیچ عصیان و سرکشی و خیانتی، امکان رسیدن به معرفت را در قرآن ندارد. در بهشت، درخت معرفت کاشته نشده است. در اسطوره های یونانی و اسرائیلی، انسان جاهل با خریدن گناه و عذاب به خود، جهل خود را تبدیل به معرفت می کرد. خدای قرآنی، معرفت را ملک انحصاری خودش کرده است و انسان جهل خود را با هیچ تخطی و خرید هیچ عذابی به خود نمی تواند مستقیما ًتبدیل به معرفت کند. انسان هیچ گاه نمی تواند معرفت را یکبار برای همیشه تصرف کند و همیشه باید شاگرد و تابع خدا بماند. معرفت، هیچ گاه در او نیست (میوه معرفترا نخورده است). او از معرفت همیشه عقیم است. در اسطوره هائی که متصوفه می سازند، معرفت را مجددا ًقابل دزدیدن می کنند و این کار صوفی ها خدمت بزرگی به فرهنگ و معرفت انسانی بوده است. صوفی ها، دزدی معرفت را پیش از بهشت قرار می دهند. شیطان موقعی که مانند سایر ملائکه در موقع خلق آدم مجبور به سجده یا خم شدن بود، زیر چشمی با نگاهی مخفیانه "سرّ خلقت انسان را" می بیند و این معرفت را از خدا می دزدد. اما هنوز انسان به خودی خودش توانائی دزدیدن معرفت از خدا ندارد. ما خطر را از معرفت گرفته ایم. معرفت، فقط یک جریان کاوش و جستن و دقت و اندیشیدن شده است. ولی "معرفت تازه یافتن"، هنوز هم یک جنایت به خدایان است. برای یافتن "معرفت تازه"، غیر از علاقه به کاوشگری و استقامت در جستجو، باید "جسارت به جنایت کاری" داشت. معرفت را با جستن می توان یافت اما با جنایت می توان غصب کرد و مالک آن شد. انسان همیشه معرفت را غصب می کند همیشه رسیدن به معرفت، قیام علیه ارزش های اخلاقی ست

همیشه ارزش های اخلاقی بر مهمترین معرت ها پرده می کشند. تنها "سائقه کنجکاوی و معرفت"، ما را به معرفت نمی رساند بلکه شهامتی برای شکستن ارزش های اخلاقی مقدش و معتبر لازم است تا راه رابرای تلاش و جستجوی معرفتی باز کند

هنوز برای معرفت "نگاه دزدانه شیطانی" لازم است