بردگانی که دم از آزادی می زنند
ما به افکاری که نمی توانند ما را"جذب کنند" و "قبضه کنند"، توجهی نداریم و نسبت به آن ها بی اعتناء هستیم. ما رو به افکاری می آوریم که ما را فرا گیرند و به خود ببندند و در خود نگاه دارند
ما در پی افکاری هستیم که ما را به خود می بندند و به خود زنجیر می کنند و از خود می سازند. آیا این سائقه، سائقه بردگی نیست؟ ما ارزش به افکاری می دهیم که ما را مقید به خود می سازند، اسیر خود می سازند ما را از خود مست می کنند. اما این ها همه سائقه هائی بر ضد آزادی خواهی هستند. ما از فکری که ما را به سرعت و آسانی رها می کند، نفرت و اکراه داریم. هنوز "اسارت فکری"، ایده آل ماست و فرسخ ها از آزادی خواهی دور هستیم. آزادی خواه به فکری اعتبار می دهد که او را قبضه نمی کند و به خود نمی بندد و از خود نمی سازد. افتخار یک روح آزاد آن است که افکار او از او هستند ولی او از افکار خود نیست. او بهترین فکر خود را می تواند مانند غباری از کفش خود بیفشاند. اما روح برده، اسیر فکر خودش می باشد آن فکر می توند او را دور بریزد و قربانی کند. در مقابل آن فکر، او ارزش و اعتباری ندارد. آزادی خواه، مالک افکار خودش هست. ولی عقیده، مالک "مؤمن به آن عقیده" می باشد. تغییر عقیده به فکر، تغیر رابطه مالکیت است. داشته، باید تبدیل به دارنده شود تا عقیده تبدیل به فکر گردد. عقاید و ایدئولوژی ها مالک معتقدین هستند. برای ایجاد آزادی، باید در آغاز این مالکیت را از بین برد
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!