نیکوکاری که مرا بنده خود می سازد

بودا می گوید "تملق کسانی را که به تو نیکی می کنند مکن". بیائید این کار را از خدا شروع کنیم. آیا تجلیل و تکبیر و تمحید خدا، تملق گفتن از او نیست؟ تملق از نیکوکار، نیکوکار را عالی تر نمی کند اما ما را حقیر تر می سازد. تملق از نیکوکار برای آن است که بیشتر از نیکوئی او برخوردار شویم. انسانی که نفع خود را با حقارت خود می خرد، "خود" را ارزان می فروشد تا "نفع خود" را گران بخرد
نیکی را نباید برای ستایش و پرستش کرد. کسی که برای ستایش و پرستش خود نیکی می کند، به ستاینده و پرستنده بیش از آن که نیکی بکند، بدی کرده است. نیکوکاری که با نیکی اش مر بنده خود (عبد خود) بسازد، آزادی مرا با منفعت من مبادله کرده است. با دادن منفعت به من، آزادی مرا از من خریده است. خدائی که ما را برای عبودیت خود خلق می کند، اولین خودپرست است. هیچ عمل نیکی ما را آن قدر مرهون و متشکر نمی سازد که ما آزادی خود را قربانی آن تشکر و هرهونیت سازیم. تشکر و هرهونیت نسبت به خدا ( به فرض آن که او ما را خلق کرده باشد) نمی تواند آن قدر باشد که ما را مجبور سازد از آزادی خود دست بکشیم. شکرانه هیچ عمل نیکی، ولو بسیار بزرگ هم باشد، برابر با آزادی ما نیست. کسی که به من نیکی می کند تا من از آزادیم دست بکشم (عبد او بشوم)، به من اولین ظلم را کرده است

افکار شنیدنی، افکار پر سر و صدا نیستند

افکار، دیر نمی آیند. افکار، دیر شنیده می شوند. گاهی، یک فکر که به موقع و حتی پیش از موقع گفته شده است دهه ها و سده ها لازم دارد تا شنیده شود. افکار پر سر و صدا، افکار شنیدنی نیستند بله سر و صدای آنان برای آن است که افکار شنیدنی شنیده نشوند. این وظیفه افکار شنیدنی نیست که بیشتر نعره بکشند تا بلکه شنیده بشوند چون در این صورت، بر سر و صدایشان بیشتر خواهند افزود. این وظیفه شنونده است که افکار پر سر و صدا را نشنود. سر و صدای یک فکر، دلیل اهمیت و ارزش آن فکر نیست. کسی که اهمیت یک چنین فکری را شناخت با همه سر و صدایش در گوش، بدون صدا می ماند

بر ضد کمال و فطرت

هر کمالی،انسان را به تقلید از خود مجبور می سازد. در مقابله با کمال، تنها راهی که برای انسان می ماند، تقلید و تبعیت از آن است
همه پایان ها (کمال ها) و همه آغاز ها (فطرت) انسان را مجبور می سازند. آزادی، پایان و آغاز ندارد. آزادی، خود را از پایان ها و آغاز ها رها می سازد. آزادی نه برای آن که از فطرت شروع شده است اسیر فطرت است، نه برای آن که به کمال باید برسند پابند و مقید به کمال است
کمال ها و فطرت ها فقط تصاویر و خیالاتی هستند که انسان را به "آفرینش در آزادی" می انگیزاند. کمال یا فطرتی که راه و مسیر انسان را معین می سازد، آزادی را از انسان سلب می کند. آزادی نه راه مستقیم دارد نه هیچ کمالی می شناسد که نقطه پایان حرکت او را پیشاپیش تثبیت سازد
هر نقصی در انسان، تصویری از کمال پدید می آورد که انسان را به تلاش می انگیزاند. تصویر کمال، ما را می انگیزد، ولی ما را معین نمی سازد و راه ما را تعیین نمی سازد. هر تصویری از کمال آن قدر بری ما ارزش دارد که ما را به آزادی می انگیزاند. ما از کمال ها و فطرت ها ، نفرت داریم چون همه استبداد ها از فطرت ها شروع می شوند و به کمال ها خاتمه می یابند. آزادی، آزادی از فطرت ها و کمال هاست. هر کمالی جز "تصویری ازکمال" نیست و هر فطرتی جز تصویری از فطرت نیست. و انسان، به هیچ صورتی از کمال در نمی آید و به هیچ صورتی در فطرت آفریده نشده است

زشت تر ساختن تصویر دنیا

زشتی و ناراحتی و محرومیت دنیا آن قدر نیست که انسان مجبور شود دنیای دیگری بیافریند و به دنیای دیگری ایمان بیاورد

برای آفرینش دنیای دیگر و ایمان به دنیای دیگر باید دنیا را زشت تر و نراحت تر و محروم سازنده تر و کثیف تر از آن نمود که هست، یا زشت تر و ناراحت تر از آن ساخت که هست
زشتی دنیا ما را به آن می انگیزاند که آن را زیبا تر کنیم. ناراحتی دنیا ما را به آن می انگیزاند که دنیا را راحت بخش تر کنیم

محرومیت از دنیا، ما را بر آن می دارد که دنیا را رضایت بخش تر کنیم. بنابراین زشتی دنیا را باید به آستانه ای کشانید که امید ما از زیبا ساختن آن بریده شود. ناراحتی دنیا را باید طوری وانمود که هیچ گاه امکان راحتی به انسان نخواهد داد. بدین سان با یأس از زیبا ساختن و بهتر ساختن و راحت تر ساختن این دنیاست که ایمان به دنیای دیگر در ما پدید می آید. باید انسان اطمینان به قدرت خود داشته باشد که دنیا را می توان زیبا تر و بهتر و راحت تر و رضایت بخش تر ساخت. ایمان به آن دنیا این "اطمینان به قدرت ما را در تغییر این دنیا" از ما سلب می کند. انسانی که می تواند دنیا را زیبا بسازد احتیاج به دنیای دیگر ندارد. انسانی که می تواند زندگانیش را زیبا سازد احتیاج به زندگانی دیگر ندارد. شوق به زندگانی دیگر، نتیجه محرومیت و عدم ترضیه از زندگانی است
زندگانی از دست رفته را هیچ گاه نمی توان جبران کرد، دنیای دیگر دنیای رفع محرومیت های این دنیا نیست. محرومیت های این دنیا را باید در همین دنیا رفع کرد. محرومیت این دنیا برای آن است که همین دنیا را آن قدر تغییر بدهیم که ما را محروم نسازد. زشتی این دنیا برای آن است که همین دنیا را آن قدر تغییر بدهیم که احساس زیبائی ما را خشنود سازد. ناراحتی این دنیا برای آن است که همین دنیا را آن قدر تغییر بدهیم که احساس راحتی در آن بکنیم

تأویل تازه اسلام احتیاج به فراموش کردن هویت اسلام دارد

بزرگ ترین امکان برای اصلاح اسلام، بدین علت پیدا شد که روشنفکران و دانشجویان، آشنائی خود را با واقعیت اسلام از دست دادند. این فقدان معرفت از اسلام و فراموشی هویت اسلام، فاصله کافی با اسلام ایجاد کرد تا بتوان اسلام را طبق ضروریات عصر، از نو تأویل کرد. در حینی که روشنفکران و دانشجویان از هویت اسلام بی خبر بودند، معانی که به اسلام داده می شد به سهولت می پذیرفتند، عامه در اسلام و با اسلامی می زیستند که روشنفکران و دانشجویان آن را نمی شناختند
آنانی که اسلام را فراموش کرده بودند ناگهان اسلام تازه ای کشف کردند. هر تأویل تازه ای از کلمات، احتیاج به فاصله گیری از معانی اولیه آن کلمات دارد. پیش از آن که بتوانیم معانی تازه، به کلمات مقدش کهن بدهیم باید از معانی که در سابق داشته فاصله بگیریم. معانی سابق باید بمیرند تا آن کلمات با معانی تازه، زندگانی نوین خود را از سر بگیرند

هر کلمه مقدس آن قدر معنی دارد که مقدس است

کسی که عمیق می اندیشد، همیشه عمقی دارد که تا به آن نرسیده، دست از اندیشیدن برنمی دارد. وقتی چنین اندیشمندی، به اثری یا به کسی احترام بگذارد، به سخنان آن اثر یا آن کس، همان عمقی را می دهد که در اندیشه های خود دارد
او نمی تواند "عمق ناچیز شخص مورد احترام خود" را باور کند. از این رو سخنان او را آن قدر تأویل می کنند تا عمق اندیشه های خود راپیدا کند
تعمق در کلمات مقدس یا محترم، یافتن عمق واقعی آن کلمات نیست، بلکه "دادن عمق خود به آن کلمات" است. یک کلمه مقدس یا محترم در طی اعصار، عمق های تازه "می گیرد". هر عمق تازه ای که به کلمه مقدس ( یا محترم) "داده شد"، آن کلمه مقدس آن عمق را "تصاحب می کند". هیچ کلمه مقدسی نیست که تاریخ معانی که به او داده شده و او تصاحب کرده است آگاهانه بداند

کلمه مقدس، سیر معانی را که گرفته، فراموش می کند و هر چه او در طی زمان، مقدس تر و محترم تر شد امکان وظرفیت بیشتر برای "گرفتن معانی تازه" پیدا می کند. هیچ کلمه مقدسی، "غصب معانی" از دیگری نمی کند، بلکه هر کسی، معانی ناخودآگاهانه به او می دهد که آگاهانه می خواهد در او بیابد. هر کسی ناآگاهانه به او می دهد ولی "آگاهانه از او می گیرد"
هر کلمه مقدسی آن قدر معانی دارد که مقدس است. معانی " کلمه مقدس" را "کلمه" معین نمی سازد، بلکه خصوصیت "تقدیس آن" معین می سازد. هر کلمه مقدسی آن قدر معنی دارد که "مقدی" است و وقتی کسی از این کلمات، تقدیس را بگیرد ناگهان مانند بادکنکی آن چه را دارند از دست می دهند. برای آن که فهمید که یک مؤمن به کلمات مقدس، از آن کلمات چه احساس و تجربه ای دارد باید خصوصیت تقدیس را به آن کلمات اضافه کرد. برای درک علمی آن کلمات، باید خصوصیت تقدیس را از آن کلمات گرفت
تقدیس یک کلمه، در آن کلمه نیست، بلکه در انسان است. یک کلمه مقدس موقعی تقدیس خود را از دست می دهد که انسان ایمان خود را به آن از دست بدهد. شاید کلمه مقدس از آن لحاظ مقدس (پاک) است که هر چه هم معنا بگیرد همیشه پاک می ماند. این کلمات می توانند هر معنائی بگیرند ولی هیچ گاه آلوده نمی شوند. انسان می تواند "همه معانی را که تا به حال گرفته اند" رد و طرد کند. با رو و طرد کردن این معانی، آن کلمه به خودی خود، رد و طرد نمی شود بلکه بعد از این رد کردن ها مقدس تر می شود. کسانی که کلمات مقدس را در نقد، رد می کنند آن کلمات را طرد نمی توانند بکنند، بلکه آن کلمات را از نو مقدس (پاک) می سازند و راه را برای تفسیر گران و تأویل گران تازه باز می کنند تا معانی تازه به آن کلمات بدهند. کلمات مقدس، معانی مشخص و ثابتی ندارند که با رد معانی آن ها طرد بشوند. رد معانی گذشته آن ها، تنقیه آن ها برای تزریق معانی تازه به آن هاست