بر ضد کمال و فطرت
هر کمالی،انسان را به تقلید از خود مجبور می سازد. در مقابله با کمال، تنها راهی که برای انسان می ماند، تقلید و تبعیت از آن است
همه پایان ها (کمال ها) و همه آغاز ها (فطرت) انسان را مجبور می سازند. آزادی، پایان و آغاز ندارد. آزادی، خود را از پایان ها و آغاز ها رها می سازد. آزادی نه برای آن که از فطرت شروع شده است اسیر فطرت است، نه برای آن که به کمال باید برسند پابند و مقید به کمال است
کمال ها و فطرت ها فقط تصاویر و خیالاتی هستند که انسان را به "آفرینش در آزادی" می انگیزاند. کمال یا فطرتی که راه و مسیر انسان را معین می سازد، آزادی را از انسان سلب می کند. آزادی نه راه مستقیم دارد نه هیچ کمالی می شناسد که نقطه پایان حرکت او را پیشاپیش تثبیت سازد
هر نقصی در انسان، تصویری از کمال پدید می آورد که انسان را به تلاش می انگیزاند. تصویر کمال، ما را می انگیزد، ولی ما را معین نمی سازد و راه ما را تعیین نمی سازد. هر تصویری از کمال آن قدر بری ما ارزش دارد که ما را به آزادی می انگیزاند. ما از کمال ها و فطرت ها ، نفرت داریم چون همه استبداد ها از فطرت ها شروع می شوند و به کمال ها خاتمه می یابند. آزادی، آزادی از فطرت ها و کمال هاست. هر کمالی جز "تصویری ازکمال" نیست و هر فطرتی جز تصویری از فطرت نیست. و انسان، به هیچ صورتی از کمال در نمی آید و به هیچ صورتی در فطرت آفریده نشده است
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!