حقایق فطری
معمولا ً آن چه را طبیعت یا فطرت ما می خوانند، آن چیزیست که می خواهند طبیعت یا فطرت ما بسازند. کسی که، اندیشه ای را فطرت یا طبیعت انسان می خواند، مقصودش این است که آن اندیشه را وراء بحث و گفتگو و قبول و رد بگذارد. با فطری خواندن یک اندیشه یا واقعیت، هیچ انسانی دیگر حق ندارد در آن اندیشه شک کند و آن را نادیده بگیرد یا ترک کند. اندیشه ای که فطری یا طبیعی خوانده شد، حق گسستن از آن از ما گرفته می شود. از اندیشه فطری، هیچ کس حق و قدرت گسستن ندارد
با ایمان به این که اندیشه ای در ما فطریست، قدرت گسستن و آزاد شدن از آن را از خود می گیریم. در انسان هیچ اندیشه ای فطری نیست. نتیجه این جمله این است که انسان فطرتش آزادیست. یعنی انسان با هیچ اندیشه ای بستگی ابدی و گسست ناپذیر ندارد. بستگی به هیچ اندیشه ای ولو حقیقت خوانده شود، حق و قدرت انسان، برای گسستن از آن را از او نمی گیرد. همه فطرت ها و طبیعت ها، ساخته شده اند. بدین علت نیز هست که هر انسانی می تواند بر فطرتش غلبه کند و آن را تصرف نماید و پشت سر خود بگذارد. بازگشت به طبیعت، همیشه شعاریست برای "غلبه بر آن چه در ما طبیعت ساخته شده است" و ساختن طبیعتی تازه
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!