وطن دوستی نتیجه دنیا دوستی است
انسان در جائی که "احساس ماندن" می کند، آن را تغییر می دهد، آن جا را راحت تر و زیبا تر و دلپسند تر می سازد. انسان از جائی که احساس گذشتن می کند، علاقه به تغییر دادن آن ندارد. تا وقتی که دنیا "محل مرور" است (انسان احساس توطن در آن ندارد) علاقه به تغییر دادن آن و جامعه ندارد. با قرار دادن آخرت به عنوان مرکز ثقل زندگانی (جای ماندن نهائی)التهاب تغییر دنیا و اجتماع، در انسان ایجاد نمی گردد. ملی گرائی بر اساس "علاقه به دنیا" و "علاقه به وطن" بنا می شود. وطن دوستی از دنیا دوستی سرچشمه می گیرد. کسی که زندگی دنیوی را دوست ندارد، وطنش را نیز دوست ندارد. انسان علاقه به تغییر دادن و بهتر ساختن چیزی دارد، که مالک اوست. از این رو انسان باید احساس مالکیت از وطنش و اجتماعش بکند تا حق و قدرت تغییر دادن آن را داشته باشد. مالکیت، حق و قدرت ماندن (توطن) به انسان می دهد. علاقه به آخرت، مانع رشد حس وطن دوستی و قدرت "بهتر سازی وطن" می گردد. وطن دوستی موقعی رشد می کند که انسان خود را شریک در تغییر دادن و بهتر ساختن و آباد ساختن و آزاد ساختن اجتماع خود بداند. کسی که حق و قدرت بهتر ساختن اجتماع خود را دارد وطنش را نیز دوست خواهد داشت
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!