هر چه نسبی است، قاطع نیست

برای آن که انسان، وظیفه ای را "غیر مشروط" و "مطلق" بداند، باید ایمان داشته باشد که آن وظیفه، به خودی خود مطلق و غیر مشروط و تحول ناپذیر است. آن چیزی که "تغییر و تحول ناپذیر" است ما را به طور مطلق موظف می سازد از این نقطه نظر است که "تاریخ پیدایش و تحول"، از یک فکر حذف می شود تا آن فکر، برای ما مطلق گردد. ما باید "آن چه شده" تبدیل به "آن چه بوده و هست" بدهیم، تا در ما تأثیر مطلق داشته باشد. انسان، "آن چه را که می شود"، چون تغییر پذیر است امری نسبی می داند و هر چه نسبی است ما را محکم نمی بندد. ما به تغییر پذیر، خود را محکم نمی بندیم چون هنوز خود را نبسته، باید دل از آن بکنیم. برای آن که به چیزی خود را متعهد سازیم، آن را مطلق و جاوید و تغییر ناپذیر می سازیم. برای "تعهد قاطع به وظیفه ای"، باید "حقیقت مطلقی" ساخت. این خرافه عمیق، از آن جا می آید که انسان برای آن چه فانی و تغییرناپذیر و گذرا است ارزش قائل نشده است. از این خرافه است که هر چه نسبی د، قاطعیتش را برای ما از دست می دهد هر چیزی باید "وجود" داشته باشد تا ما را متعهد سازد نه "تاریخ". این "طبیعت و فطرت هر چیزی" بود که به او تلقین پابستگی و تعهد می کرد نه "تاریخ تحول آن چیز" تاریخ، برای "بی ارزش ساختن و صرفنظر کردن از شدنی ها و شده ها" و توجه به آن چه ناشدنی و ناشده است (فطرت و طبیعت) بود تاریخ، موقعی خودآگاه ما را قبضه می کند که ما را متعهد و موظف سازد. "آن چه می شود و آن چه شده است"، ایجاب وظیفه و تعهد در آینده می کند. تاریخ، تنها "گسترش آن چه موجود بوده است و آن چه بوده است" نیست بلکه شدن و "بیش شدن" است. شدن، آفریدن است. از این رو تاریخ، دیگر "تعهد در مقابل آن چه بوده"، نیست که آن را باقی و تغییر ناپذیر نگاه دارد بلکه تاریخ "تعهد، در مقابل آن چه خواهد شد" نیز هست، تاریخ، تعهد برای آفریدن است. "مطلق بودن وظیفه"، حقیقت موجود را باقی و تغییر ناپذیر نگاه می داشت. وظیفه، توجه به آینده نداشت، همان طور که تاریخ نداشت. معیار های اخلاقی او، در تاریخ پیدایش نیافته بودند

باز هم بدون تیتر!!

امروز یک تسبیح نو خریدم!

 شاید استهاله ای جدید در راه باشد! شاید نوعی رنسانس!

ولی هرچه هست اغنایم نکرده......!!!!

بدون تیتر!

سلام خواننده ی گرامی!

میدانیم! شاید اینگونه نوشتن را از من نپسندید! راستش را هم بخواهید خودم هم همیشه متنفر بودم از وبلاگهایی که پر بودند از شب نوشتهایی که مثلا دیشب شام چه خوردم و با که بودم و یا در کدام کافی شاپ با دوست دخترم دابل کاپوچینو! خوردم! (نمونه اش را اگر خواستید در لینکهای وبلاگم به روی نام توکا نیستانی کلیک!!! کنید!) ولی حقیقت این پست استمداد بود از شما ! از شما که وقت گذاشته ای و این اراجیف را میخوانی! تعجب نکید من همان علیرضا درباری هستم با همان عقاید و همان دغدغه ها! ولی حالا درخواست کمک دارم ..همین!!!!

من ادم نوستالوژیکی هستم! عاشق تمام چیزهای کهنه ام! در میان تمام چیزهای کهنه ای که دارم فقط یک تسبیح برایم ارزش مند بود! تسبیحی چوبی! که طواف کرده بود تمام نقاط مذهبی دنیا را! از لهاسا و بنارس گرفته تا معبدهای تایلند و هند و چین! تا مجسمه ی فرو ریخته ی بودا در افغانستان خودمان! حتی طواف کرده بود زیارت گاه فاطیما در اسپانیا را! مکه، مدینه، بقیع، وتمام عراق را طواف کرده بود! تمام زیارتگاههای سوریه و تمام امام زاده های ایران! حالا ..........

چند وقتی است این تسبیح را گم کرده ام! هر چه کردم هر چه گشتم پیدایش نمیکنم! یک شبه نیست شده است! و من تنها مانده ام با آن همه تقدس گم شده! هنوز وقتی یاد آن راهب بودایی می افتم که وقتی تسبیحم را در معبدش متبرک میکردم داشت از تعجب شاخ در می آورد، گریه ام میگیرد! شما بگویید چکار میتوانم بکنم !

وقتی تمام تقدسی که در یک شی جمع شده بود را گم کرده ام ، اصلا چکار میتوانم بکنم!

یاد آن دانشمند افتادم که تمام علمش در نوشته هایش بود ، دزد به قافله شان زد و دانشمند تمام نوشته هایش را به آب سپرد! علم دانشمند با مکتوباتش رفت! پس از آن پس تصمیم گرفت علمش را در جایی زخیره کند که هیچ راهزنی نتواند به تاراج ببردش! در ذهنش....

شاید من هم باید در دلم آن همه تقدس را جای میدادم تا روزی گمش نکنم!

 ولی خوب ....... من که مدتها واژه ی دل را از زندگیم حذف کرده بودم!!!

مانده ام ! مستاصل! و بی هیچ خدایی و هیچ دلیلی برای پرستش!

 حالا شما میگویید چکار کنم!؟ اصلا چکار میتوانم بکنم؟!

افکاری را که ما دوست می داریم ما را نفهم می سازند

هر فکری که ما داریم، از "قدرت فهم افکار مخالف آن" در ما، می کاهد و هر فکر مطلق ما، قدرت فهم "فکر متضاد با خود" را به صفر می رساند. "فکر مطلق" ما نمی گذارد که فکر متضاد با آن را بفهمیم. فهمیدن، یک قدرت ثابت و یکنواختی در هر فردی، در مقابل هر فکری نیست. هر فردی، همه افکار را به طور یکنواخت و به یک اندازه نمی فهمد. افکار موجود ما، حد فهم افکاری را که به ما عرضه می شود، مشخص می سازند. علت نفهمیدن بسیاری از افکار، فقدان قدرت فهم یا کمی آن نیست، بلکه قدرت افکار موجود ما بر ماست هر فکری موقعی در مغز ما پذیرفته می شود که خللی به قدرت افکار حاکم بر ما وارد نیاورد. این در اختیار ما نیست که خود را برای هر فکری بگشائیم. افکار موجود ما، فقط راه به افکاری می دهند که لطمه به سلطه آن ها نزند. برای "باز کردن و گشایش فکری خود"، باید از قدرت و سلطه بسیاری از افکار دوست داشتنی و مورد احترام خود بکاهیم. مقدار هوش ما، مقدار فهم ما را مشخص نمی سازد. چه بسا اشخاص بسیار باهوشی که بسیار کم فهم هستند. و همین "قدرت هوش آن ها"، مقدار کمی فهم آن ها را از دید خودشان می پوشاند. برای فهیم بودن، باید علیه "قدرت افکار خود" جنگید. مقدار قدرت یک فکر بر ما، در تصرف عقل ما نیست که آن را کنترل کنیم