سلام خواننده ی گرامی!

میدانیم! شاید اینگونه نوشتن را از من نپسندید! راستش را هم بخواهید خودم هم همیشه متنفر بودم از وبلاگهایی که پر بودند از شب نوشتهایی که مثلا دیشب شام چه خوردم و با که بودم و یا در کدام کافی شاپ با دوست دخترم دابل کاپوچینو! خوردم! (نمونه اش را اگر خواستید در لینکهای وبلاگم به روی نام توکا نیستانی کلیک!!! کنید!) ولی حقیقت این پست استمداد بود از شما ! از شما که وقت گذاشته ای و این اراجیف را میخوانی! تعجب نکید من همان علیرضا درباری هستم با همان عقاید و همان دغدغه ها! ولی حالا درخواست کمک دارم ..همین!!!!

من ادم نوستالوژیکی هستم! عاشق تمام چیزهای کهنه ام! در میان تمام چیزهای کهنه ای که دارم فقط یک تسبیح برایم ارزش مند بود! تسبیحی چوبی! که طواف کرده بود تمام نقاط مذهبی دنیا را! از لهاسا و بنارس گرفته تا معبدهای تایلند و هند و چین! تا مجسمه ی فرو ریخته ی بودا در افغانستان خودمان! حتی طواف کرده بود زیارت گاه فاطیما در اسپانیا را! مکه، مدینه، بقیع، وتمام عراق را طواف کرده بود! تمام زیارتگاههای سوریه و تمام امام زاده های ایران! حالا ..........

چند وقتی است این تسبیح را گم کرده ام! هر چه کردم هر چه گشتم پیدایش نمیکنم! یک شبه نیست شده است! و من تنها مانده ام با آن همه تقدس گم شده! هنوز وقتی یاد آن راهب بودایی می افتم که وقتی تسبیحم را در معبدش متبرک میکردم داشت از تعجب شاخ در می آورد، گریه ام میگیرد! شما بگویید چکار میتوانم بکنم !

وقتی تمام تقدسی که در یک شی جمع شده بود را گم کرده ام ، اصلا چکار میتوانم بکنم!

یاد آن دانشمند افتادم که تمام علمش در نوشته هایش بود ، دزد به قافله شان زد و دانشمند تمام نوشته هایش را به آب سپرد! علم دانشمند با مکتوباتش رفت! پس از آن پس تصمیم گرفت علمش را در جایی زخیره کند که هیچ راهزنی نتواند به تاراج ببردش! در ذهنش....

شاید من هم باید در دلم آن همه تقدس را جای میدادم تا روزی گمش نکنم!

 ولی خوب ....... من که مدتها واژه ی دل را از زندگیم حذف کرده بودم!!!

مانده ام ! مستاصل! و بی هیچ خدایی و هیچ دلیلی برای پرستش!

 حالا شما میگویید چکار کنم!؟ اصلا چکار میتوانم بکنم؟!