برای آن که انسان، وظیفه ای را "غیر مشروط" و "مطلق" بداند، باید ایمان داشته باشد که آن وظیفه، به خودی خود مطلق و غیر مشروط و تحول ناپذیر است. آن چیزی که "تغییر و تحول ناپذیر" است ما را به طور مطلق موظف می سازد از این نقطه نظر است که "تاریخ پیدایش و تحول"، از یک فکر حذف می شود تا آن فکر، برای ما مطلق گردد. ما باید "آن چه شده" تبدیل به "آن چه بوده و هست" بدهیم، تا در ما تأثیر مطلق داشته باشد. انسان، "آن چه را که می شود"، چون تغییر پذیر است امری نسبی می داند و هر چه نسبی است ما را محکم نمی بندد. ما به تغییر پذیر، خود را محکم نمی بندیم چون هنوز خود را نبسته، باید دل از آن بکنیم. برای آن که به چیزی خود را متعهد سازیم، آن را مطلق و جاوید و تغییر ناپذیر می سازیم. برای "تعهد قاطع به وظیفه ای"، باید "حقیقت مطلقی" ساخت. این خرافه عمیق، از آن جا می آید که انسان برای آن چه فانی و تغییرناپذیر و گذرا است ارزش قائل نشده است. از این خرافه است که هر چه نسبی د، قاطعیتش را برای ما از دست می دهد هر چیزی باید "وجود" داشته باشد تا ما را متعهد سازد نه "تاریخ". این "طبیعت و فطرت هر چیزی" بود که به او تلقین پابستگی و تعهد می کرد نه "تاریخ تحول آن چیز" تاریخ، برای "بی ارزش ساختن و صرفنظر کردن از شدنی ها و شده ها" و توجه به آن چه ناشدنی و ناشده است (فطرت و طبیعت) بود تاریخ، موقعی خودآگاه ما را قبضه می کند که ما را متعهد و موظف سازد. "آن چه می شود و آن چه شده است"، ایجاب وظیفه و تعهد در آینده می کند. تاریخ، تنها "گسترش آن چه موجود بوده است و آن چه بوده است" نیست بلکه شدن و "بیش شدن" است. شدن، آفریدن است. از این رو تاریخ، دیگر "تعهد در مقابل آن چه بوده"، نیست که آن را باقی و تغییر ناپذیر نگاه دارد بلکه تاریخ "تعهد، در مقابل آن چه خواهد شد" نیز هست، تاریخ، تعهد برای آفریدن است. "مطلق بودن وظیفه"، حقیقت موجود را باقی و تغییر ناپذیر نگاه می داشت. وظیفه، توجه به آینده نداشت، همان طور که تاریخ نداشت. معیار های اخلاقی او، در تاریخ پیدایش نیافته بودند