هر فکری که ما داریم، از "قدرت فهم افکار مخالف آن" در ما، می کاهد و هر فکر مطلق ما، قدرت فهم "فکر متضاد با خود" را به صفر می رساند. "فکر مطلق" ما نمی گذارد که فکر متضاد با آن را بفهمیم. فهمیدن، یک قدرت ثابت و یکنواختی در هر فردی، در مقابل هر فکری نیست. هر فردی، همه افکار را به طور یکنواخت و به یک اندازه نمی فهمد. افکار موجود ما، حد فهم افکاری را که به ما عرضه می شود، مشخص می سازند. علت نفهمیدن بسیاری از افکار، فقدان قدرت فهم یا کمی آن نیست، بلکه قدرت افکار موجود ما بر ماست هر فکری موقعی در مغز ما پذیرفته می شود که خللی به قدرت افکار حاکم بر ما وارد نیاورد. این در اختیار ما نیست که خود را برای هر فکری بگشائیم. افکار موجود ما، فقط راه به افکاری می دهند که لطمه به سلطه آن ها نزند. برای "باز کردن و گشایش فکری خود"، باید از قدرت و سلطه بسیاری از افکار دوست داشتنی و مورد احترام خود بکاهیم. مقدار هوش ما، مقدار فهم ما را مشخص نمی سازد. چه بسا اشخاص بسیار باهوشی که بسیار کم فهم هستند. و همین "قدرت هوش آن ها"، مقدار کمی فهم آن ها را از دید خودشان می پوشاند. برای فهیم بودن، باید علیه "قدرت افکار خود" جنگید. مقدار قدرت یک فکر بر ما، در تصرف عقل ما نیست که آن را کنترل کنیم