ما قدرت قضاوت در "گفته گمنام" نداریم

برای آن که قضاوت خود را بسنجیم، باید گوینده، ناشناس وگمنام و مجهول باشد. قدرت قضاوت را در مورد گفته کسی که مشهوریا شناخته شده است، به سهولت نمی توان سنجید. در این موارد حیثیت اجتماعی و اعتبار او را از گفته اش نمی توان به آسانی از هم برید. از آن جائی که قضاوت ما معمولا ًاز گوینده به گفته، تعمیم می یابد، در مقابل هر گفته ای که گوینده اش را نمی شناسیم، به تردید و تزلزل و پریشانی حواس دچار می شویم و می کوشیم بلکه گوینده اش را بیابیم تا از عهده قضاوت نهائی برآئیم، و اگر گوینده اش را نیافتیم آن را به اشخاصی که در اجتماع اعتبار و حیثیت دارند نسبت می دهیم، همیشه افرادی هستند که قدرت آن را دارند که سخنانی بگویند که قابل نسبت دادن به شخصیت های بزرگ تاریخی هستند و از آفرینش چنین سخنانی لذت می برند. حدیث سازی، به چنین افراد، لذت فراوان می داده است. چه بسا "گفته ها" که ما حاضر نیستسم به وسیله آن گفته ها به گوینده اش، اعتبار و حیثیت متناظرش را بدهیم و گوینده اش مجبور می شود که گفته هایش را در دهان شخصیت های بزرگ و معتبر اجتماعی بگذارد. شخصیت های برجسته تاریخی، کمتر از آن گفته اند که به آن ها نسبت داده می شود

هر شخصیتی که اعتبارش در اجتماع از حدی گذشت، به همین علت، گفته هایش ارزش تفسیر کردن و تأویل کردن می یابد

گفته هایش برای همه گویندگان گمنام، و نامعتبر، باید جا باز کند. جامعه از آن اکراه دارد که از گفته کسی، به گوینده اش اعتبار و منزلت و مرجعیت بدهد. بدین سان جامعه، راه پیدایش متفکرین تازه را می بندد، در حینی که روز به روز بر امکان تفسیر و تأویل آن شخصیت های برجسته گذشته می افزاید تا بدین وسیله اعتبار و مرجعیت آن ها را حفظ کند و مانع ایجاد قدرت های تازه فکری گردد

استحاله فکر به اسطوره

یک فکر موقعی در اجتماع نفوذ و گسترش می یابد که تبدیل به اسطوره های مقتدر بیابد. رد کردن منطقی چنین فکری (که تبدیل به اسطوره شده) سبب نفی و طرد آن فکر نمی شود. برای طرد و نفی آن اسطوره باید فکری آورد که به سهولت بتواند تبدیل به اسطوره قدرتمند تازه ای بشود. فکر تا اسطوره نشده است قدرت اجتماعی ندارد. افکاری که نمی توانند هیچ گاه تبدیل به اسطوره بشوند، هیچ گاه در اجتماع گسترش نخواهند یافت
شکل ظاهری یک ایدئولوژی که "فکر نما" ست، نباید ما را از درک این واقعیت باز دارد که در مغز پیروانش، فقط اسطوره ای به جای آن فکر نشسته است. افکار، امروز فقط روپوش اسطوره ها هستند. امروزه هیچ کس اسطوره های خود را نمی شناسد. او در اسطوره های خود، افکار، می بیند. او خود را موجود عاقلی می پندارد. نفرت و اکراه او از اسطوره ها اسطوره های او را از دید او پنهان ساخته است. هنوز تأثیر فکر در ما ضعیف است و اسطوره ها در ما نفوذ شدید دارند. و این حساسیت و پذیرائی ما در مقابل اسطوره هاست که نفرت آن ها را در ما پدید آورده است. تنها راه چاره این است که فکر خود را تبدیل به اسطوره دهیم تا نفوذ آن را در اجتماع تأمین کنیم. البته در هر اجتماعی مغز های سنتی در جهت معکوس در تلاشند و اسطوره های خود را استحاله به افکار می دهند. دین را عقلی می سازند. روزی که اندیشه ها تبدیل به اسطوره شدند اسطوره هائی که تبدیل به فکر می شوند دوباره تجدید حیات می کنند. دین از نو زنده می شود

انسان نه تابع آغاز، نه تابع پایان است

انسان در گذشته می پنداشت هر چه "درآغاز" بوده باشد، بیشترین اهمیت را دارد. بدین سان برای آن که چیزی اهمیت و اعتبار داشته باشد باید "در همان آغاز و از همان آغاز یا درست پیش از آن آغاز" بوده باشد. چیزی که نقطه آغاز وجودی یا کیهانی یا تاریخی نداشت اهمیت نداشت. بعدا ًمی پنداشتند که هر چه "در پایان" خواهد بود، بیشترین اهمیت را دارد. برای هر چیزی باید کمالی و مقصدی و نهایتی قائل شد تا اهمیت پیدا کند. هم آن "آغاز ها" و هم این "پایان ها"، یک هدف یک هدف اساسی داشتند و آن این بود که انسان، خود، سرچشمه اهمیت دهی نیست. همیشه چیزی که ماوراء او و دور از دسترس او بود، به او و اعمال او اهمیت می داد. اما این انسان است که سرچشمه اهمیت دادن است. آغاز ها و پایان ها برای این اهمیت دارند که انسان به آن ها اهمیت می دهد. اهمیت انسان در فطرت ها و کمال ها نیست. برای این که چیزی اهمیت پیدا کند، نباید برای آن "تاریخ پیدایشی" و "ما قبل تاریخی" و "آغاز خلقتی" یا این که کمال و مقصد و سیر تکاملی ساخت. وقتی انسان به چیزی اهمیت می دهد بدون آن آغاز ها و پایان ها، بدون آن فطرت ها و کمال ها، بدون آن تاریخ پیدایش ها و سیر ضرورت تکامل تاریخ نیز اهمیت دارد. انسان برای درک اهمیت خود و اعمال خود احتیاج به مفاهیم آغاز و پایان، فطرت و کمال، مبدأ و معاد ندارد. آن آغاز ها و پایان ها او را اسیر ساخته بودند. آزادی انسان نه تابع آغاز (فطرت( و نه تابع پایان (کمال و سیر تکاملی) است. همه مفاهیم فطرت و طبیعت و همه مفاهیم کمال و سیر تکاملی، در تصرف انسان هستند. انسان بدان ها اهمیت می دهد نه آن که اهمیت خود را از آن ها بگیرد

سرمشق کتاب نویسی

مدتها بود که فکری ذهنم را به خود مشغول کرده بود، هر چه میکردم چکیده ی آن تفکرات را بسوی نوشتن سوق دهم نمیتوانستم! تا اینکه مطالب دکتر سروش را خواندم ( که البته حساسیت هایی هم ایجاد کرد) نمیدانم چه شد که بعد از خواندن این مطالب این نوشته را نوشتم ! شاید هیچ ربطی به مطالب دکتر نداشته باشد ولی مطالب دکتر باعث نوشتن این چند خط شد!

در ضمن از تمامی عزیزان بخار خارج از بحث بودن این مطلب عذر خواهی میکنم.

و اما بعد.........

آیا نویسنده ای را می شناسید که کتابی سیصد صفحه ای نوشته باشد و در این کتاب بیش از سه هزار بار اسم خود را برده باشد و چند هزار بار از صفحات خود مدح گفته باشد؟ آیا نویسنده ای را می شناسید که جمله اول هر فصلی از کتابش، ستایش از خودش بکند و در همه کتاب فقط از خودش حرف بزند؟
این کتاب، قرآن است و نوشتن چنین کتابی، اعجاز است. بهترین روش نگارش این است که کسی از خدا سرمشق کتاب نوشتن نگیرد. اگر نویسنده ای در کتابش سه هزار بار اسم خودش را بیاورد او را به علت اختلال شخصیت، به تیمارستان برای تداوی خواهند برد. کار های خدا ا کار های انسان تفاوت دارد!
امروزه هر نویسنده ای با نوشتن یکبار نامش بر روی جلد (خارج از محتویات کتاب) قناعت می کند. و از تکرار نامش، شرم دارد. ولی کتابی که سه هزار بارنویسنده اسم خود را می برد و هیچ گاه کوچک ترین احساس شرم ندرد، بلکه با فخر و غرور آن را تکرار می کند و خود را بی نیاز از ستایش اسم خود می شمارد، کتابی نیست که فقط خدا می تواند بنویسد؟ شرم انسان از ستایش خود، حدی برای نیاز انسان به ستایش خود می گذارد. آن که شرم از ستایش خود ندارد، در حالی که ادعا می کند نیاز به ستایش خود ندارد، فقط خداست. اگر خداوند هم مانند انسان شرم از ستایش بی حد اسم خود داشت، کمتر اسم خود را تکرار می کرد. کسی که بی نیاز به ستایش خود است چرا این قدر از نام خود ستایش می کند و می خواهد که دیگران نام او را ستایش کنند؟