انسان در گذشته می پنداشت هر چه "درآغاز" بوده باشد، بیشترین اهمیت را دارد. بدین سان برای آن که چیزی اهمیت و اعتبار داشته باشد باید "در همان آغاز و از همان آغاز یا درست پیش از آن آغاز" بوده باشد. چیزی که نقطه آغاز وجودی یا کیهانی یا تاریخی نداشت اهمیت نداشت. بعدا ًمی پنداشتند که هر چه "در پایان" خواهد بود، بیشترین اهمیت را دارد. برای هر چیزی باید کمالی و مقصدی و نهایتی قائل شد تا اهمیت پیدا کند. هم آن "آغاز ها" و هم این "پایان ها"، یک هدف یک هدف اساسی داشتند و آن این بود که انسان، خود، سرچشمه اهمیت دهی نیست. همیشه چیزی که ماوراء او و دور از دسترس او بود، به او و اعمال او اهمیت می داد. اما این انسان است که سرچشمه اهمیت دادن است. آغاز ها و پایان ها برای این اهمیت دارند که انسان به آن ها اهمیت می دهد. اهمیت انسان در فطرت ها و کمال ها نیست. برای این که چیزی اهمیت پیدا کند، نباید برای آن "تاریخ پیدایشی" و "ما قبل تاریخی" و "آغاز خلقتی" یا این که کمال و مقصد و سیر تکاملی ساخت. وقتی انسان به چیزی اهمیت می دهد بدون آن آغاز ها و پایان ها، بدون آن فطرت ها و کمال ها، بدون آن تاریخ پیدایش ها و سیر ضرورت تکامل تاریخ نیز اهمیت دارد. انسان برای درک اهمیت خود و اعمال خود احتیاج به مفاهیم آغاز و پایان، فطرت و کمال، مبدأ و معاد ندارد. آن آغاز ها و پایان ها او را اسیر ساخته بودند. آزادی انسان نه تابع آغاز (فطرت( و نه تابع پایان (کمال و سیر تکاملی) است. همه مفاهیم فطرت و طبیعت و همه مفاهیم کمال و سیر تکاملی، در تصرف انسان هستند. انسان بدان ها اهمیت می دهد نه آن که اهمیت خود را از آن ها بگیرد