استحاله فکر به اسطوره
یک فکر موقعی در اجتماع نفوذ و گسترش می یابد که تبدیل به اسطوره های مقتدر بیابد. رد کردن منطقی چنین فکری (که تبدیل به اسطوره شده) سبب نفی و طرد آن فکر نمی شود. برای طرد و نفی آن اسطوره باید فکری آورد که به سهولت بتواند تبدیل به اسطوره قدرتمند تازه ای بشود. فکر تا اسطوره نشده است قدرت اجتماعی ندارد. افکاری که نمی توانند هیچ گاه تبدیل به اسطوره بشوند، هیچ گاه در اجتماع گسترش نخواهند یافت
شکل ظاهری یک ایدئولوژی که "فکر نما" ست، نباید ما را از درک این واقعیت باز دارد که در مغز پیروانش، فقط اسطوره ای به جای آن فکر نشسته است. افکار، امروز فقط روپوش اسطوره ها هستند. امروزه هیچ کس اسطوره های خود را نمی شناسد. او در اسطوره های خود، افکار، می بیند. او خود را موجود عاقلی می پندارد. نفرت و اکراه او از اسطوره ها اسطوره های او را از دید او پنهان ساخته است. هنوز تأثیر فکر در ما ضعیف است و اسطوره ها در ما نفوذ شدید دارند. و این حساسیت و پذیرائی ما در مقابل اسطوره هاست که نفرت آن ها را در ما پدید آورده است. تنها راه چاره این است که فکر خود را تبدیل به اسطوره دهیم تا نفوذ آن را در اجتماع تأمین کنیم. البته در هر اجتماعی مغز های سنتی در جهت معکوس در تلاشند و اسطوره های خود را استحاله به افکار می دهند. دین را عقلی می سازند. روزی که اندیشه ها تبدیل به اسطوره شدند اسطوره هائی که تبدیل به فکر می شوند دوباره تجدید حیات می کنند. دین از نو زنده می شود
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!