مدتها بود که فکری ذهنم را به خود مشغول کرده بود، هر چه میکردم چکیده ی آن تفکرات را بسوی نوشتن سوق دهم نمیتوانستم! تا اینکه مطالب دکتر سروش را خواندم ( که البته حساسیت هایی هم ایجاد کرد) نمیدانم چه شد که بعد از خواندن این مطالب این نوشته را نوشتم ! شاید هیچ ربطی به مطالب دکتر نداشته باشد ولی مطالب دکتر باعث نوشتن این چند خط شد!

در ضمن از تمامی عزیزان بخار خارج از بحث بودن این مطلب عذر خواهی میکنم.

و اما بعد.........

آیا نویسنده ای را می شناسید که کتابی سیصد صفحه ای نوشته باشد و در این کتاب بیش از سه هزار بار اسم خود را برده باشد و چند هزار بار از صفحات خود مدح گفته باشد؟ آیا نویسنده ای را می شناسید که جمله اول هر فصلی از کتابش، ستایش از خودش بکند و در همه کتاب فقط از خودش حرف بزند؟
این کتاب، قرآن است و نوشتن چنین کتابی، اعجاز است. بهترین روش نگارش این است که کسی از خدا سرمشق کتاب نوشتن نگیرد. اگر نویسنده ای در کتابش سه هزار بار اسم خودش را بیاورد او را به علت اختلال شخصیت، به تیمارستان برای تداوی خواهند برد. کار های خدا ا کار های انسان تفاوت دارد!
امروزه هر نویسنده ای با نوشتن یکبار نامش بر روی جلد (خارج از محتویات کتاب) قناعت می کند. و از تکرار نامش، شرم دارد. ولی کتابی که سه هزار بارنویسنده اسم خود را می برد و هیچ گاه کوچک ترین احساس شرم ندرد، بلکه با فخر و غرور آن را تکرار می کند و خود را بی نیاز از ستایش اسم خود می شمارد، کتابی نیست که فقط خدا می تواند بنویسد؟ شرم انسان از ستایش خود، حدی برای نیاز انسان به ستایش خود می گذارد. آن که شرم از ستایش خود ندارد، در حالی که ادعا می کند نیاز به ستایش خود ندارد، فقط خداست. اگر خداوند هم مانند انسان شرم از ستایش بی حد اسم خود داشت، کمتر اسم خود را تکرار می کرد. کسی که بی نیاز به ستایش خود است چرا این قدر از نام خود ستایش می کند و می خواهد که دیگران نام او را ستایش کنند؟