بحران هویت در ایران امروز !

با ظهور و گسترش تمدن جدید و روبرو شدن ایرانیان با قدرت افسون کننده ی دنیای صنعتی و شیفتگی آنان به دستاوردهای این تمدن، دوران حیرانی و پریشانی انسان ایرانی آغاز شد . ارزشهای اروپایی بطور غافلگیرانه جامعه ی ایرانی را دستخوش تحول کرد و چالشهای تازه ای را پیش روی او قرار داد . این چالشها بستری برای دگردیسی در باورها و فرهنگ ایرانی و سرانجام ترکیب اجتماعی هویت ملی شد .
در این میان ، نهضت مشروطه که محصول مواجهه با تاسیسات تمدن نوبنیاد غرب بود ، بنیان های معرفت شناختی ایرانیان را دگرگون کرد و به ظهور طبقه ی جدید تحصیلکردگان یاری رساند . مشروطیت محل تلاقی و برخورد مولفه های دینی هویت ایرانی با بسیاری از مفاهیم و پدیده های نوگرایانه شد . اما نخبگان ایران در توافق یا عدم تفاوق میان آنها تامل چندانی نکرده و همین امر به بروز چالش در هویت ایرانی انجامید .
بیگمان نفوذ ارزشهای تمدن جدید را در هویت ملی ایرانیان نمیتوان نادیده گرفت و این مساله ای است که با مراجعه به تاریخ معاصر ایران بخوبی قابل دریافت است . مساله ی سه فرهنگی که نخستین بار توسط آخوند زاده ها و آن هم پیش از نهضت مشروطه مطرح شد ، بعدها از سوی دیگران تحت عناوین سه فرهنگ ، و لایه های سه گانه ی هویت ایرانی دنبال شد . جایگاه مدرنیسم در کنار ایرانیت و اسلامیت به یک واقعیت تاریخی مبدل شد . و نهضت مشروطیت این وضعیت را آشکار به رخ کشید .
چالشهای بر آمده از نهضت مشروطیت ، دستمایه ی دگردیسی های آگاهانه و عامدانه دولتمردان پهلوی شد . بدین ترتیب با آغاز عصر پهلوی ، چرخ نوسازی فراگیر در ایران به حرکت در آمد و چشم اندازی از بحرانهای جامعه ی ایران را به تصویر کشید .
رضا شاه ، مدرن سازی را در محو آثار و ارزشهای دینی جستجو میکرد . محمد رضا پهلوی نیز گامهای نخست را با طرح لایه ی انجمن های ایالتی و ولایتی و اصول شش گانه ی انقلاب سفید که بعدها به 19 اصل رسید ، برداشت . با ظهور امام خمینی در عرصه ی تحولات سیاسی ایران ، موج جدیدی از خیزش نیروهای اجتماعی به رهبری روحانیت ، بر ضد حاکمیت استبداد به راه افتاد . امام خمینی که طلایه دار این موج جدید بر ضد نیروهای استبداد بود ، با طرح نظام سیاسی ولایت فقیه در اواخر دهه ی چهل ، رهیافت خود را در تغییر نظام سیاسی و نفی سلطنت و جایگزین کردن یک سیستم اجتماعی ، سیاسی بر مبنای شریعت اسلامی ارائه کرد . با تکوین مبانی نظری انقلاب و قرار گرفتن نیروهای اجتماعی در وضعیت انقلابی چالش سخت و مستمر میان آنان و رژیم سیاسی در گرفت که سرانجام تخریب ساختار کهنه ی نظام شاهنشاهی و تاسیس جمهوری اسلامی بر اساس ولایت فقیه انجامید . دهه ی اول انقلاب با گفتمانی مبتنی بر ارج نهادن به هویت دینی ، در پی آن بود تا امنیت از دست رفته ی دنیای سنتی را با عرضه ی ایدئولوژی فراگیری جبران کند . در این میان فرآیند نوسازی
که در رژیم گذشته غربگرایی تعریف شد با نگاه بدبینانه ی انقلابیون ، مورد تردید و حتی انکار قرار گرفت . یکی از پیامدهای نوسازی در دوران سازندگی چالشهایی بود که از همان ابتدا خود را در عرصه ی فرهنگ نشان داد . بحثهای تهاجم فرهنگی که بعدها تشدید شد آشکارا به این چالش میپردازد . ئر حال حاضر بخش زیادی از رویکردهای ملت گرایانه عکس العملی در قبال بحران هویت و مشروعیت بشمار می آید . آن هم از سوی کسانی که احساس میکنند راه کم خطر تری برای نقد نظم سیاسی موجود ، برگزیده اند.
والسلام

توضیحی در مورد وبلاگ !

سلام رفقا !
دوستان زیادی از قالب خشک و بی روح وبلاگ اظهار نارضایتی کرده اند ! گرچه نظر همه برای نگارنده مهم و سازنده میباشد ولی قابل عرض است که طبق برنامه ی که برای این وبلاگ در نظر گرفته ام به هیچ عنوان تغییری در قالب و روند آن اتفاق نخواهد افتاد ! بنابراین دراین وبلاگ نه عکسی گذاشته خواهد شد و نه فونت تغییری خواهد کرد ! امید که در این راهی که آغاز کرده ام یاری ام کنید .
والسلام ( علیرضا درباری )

ولنتاین غربی ها  همان سپندار مذگان ایران باستان است ! چرا هیچ کس نمیداند؟!

وقتی به شروع و چگونگی وقوعش می اندیشم ، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده می آيد! اما ظاهرا اين گيجی چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجی، سردرگمی و هيجان می شود." اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجی و بی هويتی پی آمد آن چيزی نفهمیدیم ! شاید افراد زیادی را ببینید که کلمات انگلیسی را با لهجه ی آمریکاییش تلفظ میکنند. اما تعداد افرادی که از واژه های پارسی استفاده میکنند ، بسیار نادر است ! همینطور ما دیگر کلمه های سپاسگذارم و بدرود و درود را بکار نمیبریم ! ما حتی به این هم بسنده نکرده ایم !
اين روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد ، تمدن و تفاخر می دانند. سفره هفت سين نمی چينند ، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام می ورزند!جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند ، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!همه چيز را در مورد " ولنتاین " و فلسفه نامگذاريش می دانند، اما حتی اسم " سپندار مذگان " به گوششان نخورده است.

چند سالی ست حوالی۲۶ بهمن ماه (۱۴ فوريه) كه می شود هياهو و هيجان را در خيابان ها می بينيم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم " ولنتاین " به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاين سوال كنی می داندكه "در قرن سوم ميلادی كه مطابق می شود با اوايل امپراطوری ساسانی در ايران، در روم باستان فرمانروايی بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبی داشته است از جمله اينكه سربازی خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند . كلوديوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشی به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام كشيش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراين او را به عنوان فدايی وشهيد راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !" اما كمتركسي است كه بداند در ايران باستان ، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد ، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزی موسوم بهروز عشق بوده است ! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايرانی دقيقا برابر است با ۲۹ بهمن ، يعنی تنها ۳ روز پس ازوالنتاين فرنگی ! اين روز "سپندار مذگان" يا " اسپندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند ، هريك از روزهای ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه)كه نخستين صفت خداونداست، روز سوم ارديبهشت يعنی "بهترين راستی و پاكی"كه باز از صفات خداونداست،روز چهارم شهريور يعنی " شاهی و فرمانروايی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم " سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمين است. يعنی گستراننده، مقدس ، فروتن زمين نماد عشق است چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتنددر هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه برابر می شد، جشنی ترتيب می دادندمتناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه ٬ مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسپندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همين عنوان میگرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا می كردند. در اين روز زنان به شوهران خود بامحبت هديه می دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده ، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت می كردندملت ايران از جمله ملت هايی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پيوند فراوانی داشته است ، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ ، نحوه زندگی ، خلق و خوی ، فلسفه حيات وكلا جهان بينی ايرانيان باستان است. از آنجايی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناييم شكوه و زيبايی اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.
نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بينی دچار می باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه می كنندمردمانی كه چنين ديدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های ديگر شيوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند..
آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر ازسايرين است. اين موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی نمایان است بعنوان مثال در حالی كه اين روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف می زنند. همچنين مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
" اطلاع داشتن از فرهنگ های ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" و مقوله كاملا جداست . با مرعوب شدن در برابرفرهنگ و آداب و رسوم ديگران،بی اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايی برسيم، جايی ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند !
برای اينكه ملتی در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگی تاريخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگی يانابودی ملت ها است. هويت هر ملتی در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاريخ از جايگاه شامخی برخوردارند ، كسانی هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتری خود ، فرهنگ و اسطوره های باستاني خود را معرفی كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشريت دارد. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از ۲۶ بهمن به 29 بهمن منتقل کنیم و به جهانیان فرهنگ ایران باستان را بیشتر بشناسانیم .
والسلام

یک بوسه ی خونین !

در تاریخ تفکر و اندیشه انسان شناسانه تمدن معاصر غرب ، واقعیت بلاتردید و آشکار "عاطفه تاریخی " بعنوان برترین مفهوم شکل دهنده و سازنده " حیات اجتماعی انسان " و نیز بعنوان یکی از عناصر برجسته " ساخت ذهنیت ملی - تاریخی " جامعه ی بشری ، گم شده است و در میان نوشته ها ، تفسیرها ، تحلیل ها و نظریه های سرشناسان و نام آوران فرهنگ مغرب زمین ، اصلا و ابدا به چشم نمی آیند . از هگل تا راسل ، یعنی از آغاز و پگاه تمدن صنعتی و به قول آقای تافلر ، " عصر جامعه ی دودکشی " تا هم اکنون - که مرگ جامعه ی دودکشی و صنعتی فرا رسیده - هیچ فیلسوف و مورخ و اندیشمند و روشنفکر طراز اولی به این مفهوم قطعی حیات انسانی و تمدن بشری اعتنا نکرده و جلادانه آن را حذف کردهو سربریده و در خلوتکده ی کارگاه نوشتن و تفسیر و تولید اندیشه ، دفن کرده است . روشن است که منظور و مقصود از هگل تا راسل ، تاریخ اندیشه ها و چهره هایی است که رسمیت یافته و بر تفکر عمومی سایه انداخته و بر باور ها و بینشها و چگونه نگاه کردنها ، غلبه پیدا کرده اند . بنابراین ، کسی گله و شکوه نکند که متفکران ، نویسندگان ، هنرمندان و مفسرینی بوده اند که باور به " قدسیت زندگی " داشته و اتفاقا ، از آن هم دفاع شجاعانه و خوب کرده اند ؛ مانند تی.اس.الیوت ، شاعر و نویسنده ی انگلیسی ویا آستین پالاسیوس ، مورخ و ابن عربی شناس بزرگ و فرهنگ پژوه پرتلاش و پرکار اسپانیا و .........
درست است که این چهره ها ، همگی " نگاه قدسی " به زندگی و روابط تاریخی انسان داشته اند ، با این وجود ، رسمیت و حاکمیت در اندیشه و تفکر غرب نیافته اند و به اصطلاح در کلیت " نشانه شناسی فرهنگ و تمدن غرب " جا باز نکرده و حضور تبلیغاتی نیافته اند . پس ، روشن است که منظور از تاریخ اندیشه ، چیست . از آن رو که " قدسیت ذاتی هستی بشر " و " کشش و انگیزه های قدسی " ، عامل اصلی پیدایش و تداوم منطقی " عاطفه جمعی " و " عاطفه تاریخی " همه گروههای انسانی و همه نژادها در تمامی اعصار گذشته و آینده ی حیات اجتماعی انسان است . هرگونه توجیه و تکیه ای بر این مفهوم ، ناگزیر ، طرح اندیشه ی قدسی در ساختار ذهنی تاریخ را پیش میکشد و امکان تجلی " قدسیت اندیشه " را در تحلیل و تفسیر حیات و تمدن و تاریخ ، فراهم می آورد .
چون ساخت اصلی اندیشه و نگاه تفسیری تاریخی این دوره معروف یه عصر صنعتی یا به تعبیر گویاتر ، عصر دودکشی ، مبتنی بر " انکار مطلق قدسیت " بوده و نوعی " قدسیت ستیزی فرهنگی " را در تولید و توزیع اندیشه بکار برده است لذا " عاطفه ی تاریخی " در فرآیند این ستیز وحشیانه دودکشی حیات بشری ، حداقل بعنوان یکی از مفاهیم ساختاری و تاریخ اندیشه و فرهنگ ، سربریده و گردن زده و آنچنان تحقیر میشود و در وادی زشتی می غلتد که چشم دوختی بدان ، نشانه ی عقب افتادگی و بلاهت و ناهمخوانی با تکامل علمی جامعه ، محسوب میگردد .
یکی از نکات بسیار شگفت و جذاب و حقیقتا تامل بر انگیز و عبرت آور برای همه چشمها و گوشها و ذهنها و قلبهایی که میخواهند " اکنون " خود را بر پایه ی نگاه درست تاریخی به " گذشته " استوار سازند ، این حقیقت و این درس تلخ است که آقای ویل دورانت ، در " درسهای بزرگ تاریخ " هرگز بدان اشاره نکرده و آن را " درس تاریخ " نپنداشته است . در صورتیکه اگر بپرسند ، بزرگترین درس فرهنگ و اندیشه و تاریخ عصر دودکشی غرب چیست ، با قاطعیت و شجاعت یک ایرانی اعلام میکنم ، همین درس است ؛ درسی که از " انکار قدسیت در فرهنگ عمومی "
غرب ، برخاست و مدنیت و جامعه ی مدنی ، فلسفه ، حقوق ، ادیبات و هنر و قانون و روابط جامعه ی انسانی را آنگونه نگاه کرد و آنگونه دید و اندیشید و نوشت که " شیطان " از شدت خوشحالی و خرسندی ، آنقدر باده نوشید که موفق شد ، طولانی ترین شب مستی تاریخ را سپری کند و به تمدن و اندیشه دودکشی که با آتش کشیدن " ماده قدسیت " ، دودمستی و غفلت و سپس جنایت را از بام تاریخ تمدن غرب ، به اهتزاز در آورد و برای نخستین بار ، " خون اندیشه ی گرگ " ستایش شد . آری ، عصر دودکشی ، دوره ی تکریم " گرگ " و بوسیدن تاریخی خون گلوی گرگ بود و نیز دعوت جامعه ی بشری به یک بوسه ی خونین ؛ تنها یک بوسه .....!!
والسلام

برای آنانکه تشنه از چشمه بر میگردند !

روز عاشورا است . درهای رحمت به روی حسین (ع) و هر که با اوست ، باز شده است و عده ای برای رسیدن به بحر اللهی تن خود را به آبش میزنند و برخی آن را گل الود میکنند تا خون ثارالله در گل و لایش محو شود و اینک قرن 21 است و باز هم روز عاشورا !
شلوغی جمعیت حرکت را کند کرده است قد و قواره ی دسته ها بسته به محل زندگی عزادارانش با یکدیگر فرق میکند تبل و دهل کوچک و بزرگ دارند سر چوبه روی دهل نواخته میشود . پوسته ی تبل میلرزد و صدایی بلند میشود که با توجه به نوع تبل و دهلش صدایش زیر است . برخی در جلوی دسته مشغول سینه زنی و عده ای پشت سرشان مشغول زنجیر زنی هستند . بچه های کوچکتر هم که صادقانه تر از بزرگترها برای مولایشان زنجیر میزنند ! در انتهای صف ایستاده ند در میان زنجیر زنان چند مرد هستند که موهای بلندشان را پریشان کرده و تارهای گیسهای رنگ شده شان همراه با دانه های زنجیر بالا و پایین رفته به پشتشان میخورد ، کی چه میداند شاید میخواهند اجر کارشان بیشتر شود شاید زنجیر ها محکم تر بر پشتشان خورد ! دختر جوانی هم که مانتوی مینی به تن کرده و طره ای از مو هم از روسری اس بیرون آمده ، در وسط دسته با دوربینی بر دوش مشغول فیلم برداری از سنج و تبل زنان است . زنجیر زنانی که با دیدن دختر و لبخند ملیحی که بر لب دارد ، محکم تر و جانانه تر زنجیر میزنند یا بر طبل میکوبند از میان جمعیتی که کنار خیابان ایستاده و مشغول تماشای دسته ها هستند ، چنر دختر و پسر بستنی به دست گرفته و مشغول حرف زدن و خندیدن هستند .
آن سوتر ، پسری رو به دوستانش میگوید :بالاخره نگفتین ناهار کباب بخوریم یا مرغ ؟ من جایی رو میشناسم که خیلی کلاس بالاست . چون به غیر از نهار نسکافه هم میدهند !
- حالا چرا نسکافه ؟!!!
- برای اینکه مردم بعد از ظهر خوابشان نبرد ، چون بعد از ظهر عاشورا خوابیدن مکروهه !
چند قدم پایین تر پسری وسط بلوار رو به دسته ها روی جدول نشسته و در حالی که واکمن به گوش دارد ، گریه میکند و آرام سینه میزند نمیدانم چه نواری در ضبطش میخواند اما هر چه هست صداقت اشک هایش میگوید برای حسین (ع) میگرید .
حالا دسته به صحن امام رضا (ع) نزدیک میشود جوانی که زیر علم ایستاده جایش را با فرد دیگری عوض میکند سپس پیپی را بر لب گرفته و مشغول کشیدن پیپ میشود و بدین ترتیب خستگی ناشی از سنگینی علم را را از تن به در میکند . با دیدن این صحنه با خودم میگویم راستی علم دار کربلا خستگی اش را چگونه از تن در میکرد ؟ اصلا زیر علم خستگی برایش معنا داشت !؟
در میان دسته جوان 20 ساله ای هم هست که قبه ای از گل و خاک بر شانه هایش نصب کرده گلاب پاشی بر روی دوش خود انداخته و بر سر رو روی عزاداران گلاب میپاشد !
در این هنگام دسته ی دیگری وارد صحن میشود و علم های دو دسته به همدیگر سلام میکنند . صحن امام شلوغ است . بطوری که نظم دسته ها تا حدودی بهم میخورد دو پسر که مشغول زنجیر زنی بودند . در این هنگام رو به سمت چند دختر که آرایش غلیضی بر صورت دارند کرده چیزی به آنها میگویند .
دسته از صحن بیرون می آید تا یه تکیه شان باز گردد . دوباره گروهها در جای خودشان قرار میگیرند پسر جوانی که سرش چهارراهی از روغن میباشد و شلوار بگی به پا دارد عجولانه سعی در نظم بخشیدن دوباره به دسته را دارد میگوید : زودتز جای خودتون بایستید تا آبرومون جلوی خلق الله نرفته !.
ظهر شده و صدای اذان از مناره ها بلند است . اما نمیدانم چرا کسی برای اقامه ی نماز ظهر عاشورا عجله ای ندارد حالا دیگر دسته ها هم آن رمق قبلی را ندارند و در آن نفراتی چند باقی مانده است در جستجوی این هستم تا بدانم این همه زنجیر زن و سینه زن کجا هستند ، به این سو و آن سو نگاه میکنم دسته ها دو یا سه نفری را میبینم که دسته یکدیگر را گرفته و در دست دیگر زنجیری آویزان مانده ......!!!
عصر است و میخواهم برای مراسم شام غریبان به هیئتی بروم به میدانی میرسم زنان و مردان ، دخترکان و پسرکانی را میبینم در میدان روی چمن نشسته و هر یک شمعی روشن در مقابلش قرار داده و مشغول حرف زدن و خندیدن با یکدیگر میباشند . شاید این هم نوعی برپایی شام غریبان باشد که من از ان بیخبرم .
در ادامه ی مسیر چراغهای چشمک زن یک تابلوی کافی شاپ و جمعیتی که در حال رفت و امد در آن هستند حکایت از باز بودن مغازه دارد از پشت شیشه نگاهی به درونش می اندازم . نگاهم روی میز که چند دختر و پسر آنجا نشسته اند ثابت میماند . به نظرم چهره هاشان آشناست . بیشتر دقت میکنم آشنا به نظر می آیند . درست است ! همان دو پسر زنجیر زنی هستند که در دسته زنجیر میزند و همان دختر ها با همان آرایش های غلیظ.............!!!!
والسلام

یک مقاله ی ساده !

یک تعریف ساده :
مهاجم پدیده ای است که خود را عالیترین محصول زمان بی عملی می داند . عالیترین محصول زمان بی عملی یعنی یک موجود جاودانه و فنا ناپذیر !
یک تعریف ساده ی دیگر :
مدافع پدیده ای است دست دوم که خود را عالی تر از مهاجم دانسته و معتقد است که اگر مهاجم برای اثبات فناناپذیری خود دست به هجوم بزند او باید نابودش کند !
* پس دعوای اصلی سر موضوع جاودانگی است !
یک نتیجه ی ساده :
چون هر انسانی فناپذیر است و بواسطه ی هیچ عاملی فناناپذیر نمیشود پس زمان بی عملی را در تخیلات خود خلق کرده تا بتواند تمام حماقتهای خود را در این زمان زندگی کند !
یک نتیجه ی ساده ی دیگر :
گاهی زمان بی عملی آنقدر طولانی میشود که تاریخ یک کشور را تبدیل به حماقت میکند !
یک راه حل ساده :
هر چه از زمان بی عملی فاصله بگیرید کمتر از دیگران احمقید !
یک درمان ساده :
هر اقدام بر اساس محوریت خودتان به سادگی به یک حماقت عظیم بدل میشود پس از خودبینی بترسید !
یک نگاه ساده :
کسانی که با گلها و زمین میتوانند رابطه ی حسی برقرار کنند و قانون آب را درک کنند و جهان اطراف را آلوده نکنند قادر خواهند بود که با نگاهی معصومانه و ساده به جهان نگاه کنند !
یک نفس ساده :
اگر دست از تعلیم دادن به دیگران و بعدش بخودمان برداریم و با جهان همانطور که هست آشنا بشویم شاید فرصت یم نفس ساده را پیدا کنیم !
یک انتهای ساده :
مرگ...............!!!
والسلام

دفتر خاطرات

روز اول : در قفس که بسته شد چشمهایم را باز کردم خیلی خسته بودم تمام بدنم خیس عرق شده بود از یکی از بالهایم خون می آمد نمیتوانستم تحمل کنم جیغ کشیدم فریاد زدم قبول نمیکردم به سمت میله ها هجوم بردم با تمام قدرت خودم را به میله ها میکوفتم از این دیوار به آن دیوار از سقف به کف اما فایده ای نداشت پلکهایم سنگین شده بود خون زیادی از من رفته بود صدایم در نمی آمد از حال رفتم .
روز دوم : نه به آب نه به دان لب نمیزدم فقط نوکم را به آهنها میکوفتم آرزو میکردم ای کاش نوکم میشکست چشمهایم پر از اشک بود و تمام آرزویم این بود که بمیرم .
روز سوم : امروز هنوز زنده ام
روز دهم : مردن خیلی سخت تر از زندگی کردن است
روز یازدهم : شاید برای من جفتی بیاورند خوب است یا بد نمیدانم او هم اسیر است
روز دوازدهم : ای کاش قفس کنار پنجره بود
روز سیزدهم : اینجا گربه ندارد !
روز جهاردهم : شاهدانه خوشمزه تر از ارزن است
روز پانزدهم : پنجره باز بود ...باد می امد .....باد .......باد .....از باد دلم گرفت
روز یادم نمیآید : دیگر هیچ چیز یادم نمی آید من که هستم و از کجا امده ام مهم نیست
من در قفس به دنیا آمدم پدر و مادرم هم در قفس به دنیا آمدند ما زندگی خوبی داریم همه چیز بیرون راه راه است از تخم بدم می آید کوچک و کم نور است مجبوری پاهایت را توی سینه ات جمع کنی مبادا تخمت ترک بردارد وقتی از تخم بیرون آمدم از خوشحالی جیغ زدم ما خانه ی بزرگی داریم اینجا خیلی راحت است من هیچ وقت به تخم بر نمیگردم حتی اجازه نمیدهم از من تخمی ساخته شود نباید یکی دیگر مثل من بی دلیل اذیت شود.
والسلام