یک بوسه ی خونین !
در تاریخ تفکر و اندیشه انسان شناسانه تمدن معاصر غرب ، واقعیت بلاتردید و آشکار "عاطفه تاریخی " بعنوان برترین مفهوم شکل دهنده و سازنده " حیات اجتماعی انسان " و نیز بعنوان یکی از عناصر برجسته " ساخت ذهنیت ملی - تاریخی " جامعه ی بشری ، گم شده است و در میان نوشته ها ، تفسیرها ، تحلیل ها و نظریه های سرشناسان و نام آوران فرهنگ مغرب زمین ، اصلا و ابدا به چشم نمی آیند . از هگل تا راسل ، یعنی از آغاز و پگاه تمدن صنعتی و به قول آقای تافلر ، " عصر جامعه ی دودکشی " تا هم اکنون - که مرگ جامعه ی دودکشی و صنعتی فرا رسیده - هیچ فیلسوف و مورخ و اندیشمند و روشنفکر طراز اولی به این مفهوم قطعی حیات انسانی و تمدن بشری اعتنا نکرده و جلادانه آن را حذف کردهو سربریده و در خلوتکده ی کارگاه نوشتن و تفسیر و تولید اندیشه ، دفن کرده است . روشن است که منظور و مقصود از هگل تا راسل ، تاریخ اندیشه ها و چهره هایی است که رسمیت یافته و بر تفکر عمومی سایه انداخته و بر باور ها و بینشها و چگونه نگاه کردنها ، غلبه پیدا کرده اند . بنابراین ، کسی گله و شکوه نکند که متفکران ، نویسندگان ، هنرمندان و مفسرینی بوده اند که باور به " قدسیت زندگی " داشته و اتفاقا ، از آن هم دفاع شجاعانه و خوب کرده اند ؛ مانند تی.اس.الیوت ، شاعر و نویسنده ی انگلیسی ویا آستین پالاسیوس ، مورخ و ابن عربی شناس بزرگ و فرهنگ پژوه پرتلاش و پرکار اسپانیا و .........
درست است که این چهره ها ، همگی " نگاه قدسی " به زندگی و روابط تاریخی انسان داشته اند ، با این وجود ، رسمیت و حاکمیت در اندیشه و تفکر غرب نیافته اند و به اصطلاح در کلیت " نشانه شناسی فرهنگ و تمدن غرب " جا باز نکرده و حضور تبلیغاتی نیافته اند . پس ، روشن است که منظور از تاریخ اندیشه ، چیست . از آن رو که " قدسیت ذاتی هستی بشر " و " کشش و انگیزه های قدسی " ، عامل اصلی پیدایش و تداوم منطقی " عاطفه جمعی " و " عاطفه تاریخی " همه گروههای انسانی و همه نژادها در تمامی اعصار گذشته و آینده ی حیات اجتماعی انسان است . هرگونه توجیه و تکیه ای بر این مفهوم ، ناگزیر ، طرح اندیشه ی قدسی در ساختار ذهنی تاریخ را پیش میکشد و امکان تجلی " قدسیت اندیشه " را در تحلیل و تفسیر حیات و تمدن و تاریخ ، فراهم می آورد .
چون ساخت اصلی اندیشه و نگاه تفسیری تاریخی این دوره معروف یه عصر صنعتی یا به تعبیر گویاتر ، عصر دودکشی ، مبتنی بر " انکار مطلق قدسیت " بوده و نوعی " قدسیت ستیزی فرهنگی " را در تولید و توزیع اندیشه بکار برده است لذا " عاطفه ی تاریخی " در فرآیند این ستیز وحشیانه دودکشی حیات بشری ، حداقل بعنوان یکی از مفاهیم ساختاری و تاریخ اندیشه و فرهنگ ، سربریده و گردن زده و آنچنان تحقیر میشود و در وادی زشتی می غلتد که چشم دوختی بدان ، نشانه ی عقب افتادگی و بلاهت و ناهمخوانی با تکامل علمی جامعه ، محسوب میگردد .
یکی از نکات بسیار شگفت و جذاب و حقیقتا تامل بر انگیز و عبرت آور برای همه چشمها و گوشها و ذهنها و قلبهایی که میخواهند " اکنون " خود را بر پایه ی نگاه درست تاریخی به " گذشته " استوار سازند ، این حقیقت و این درس تلخ است که آقای ویل دورانت ، در " درسهای بزرگ تاریخ " هرگز بدان اشاره نکرده و آن را " درس تاریخ " نپنداشته است . در صورتیکه اگر بپرسند ، بزرگترین درس فرهنگ و اندیشه و تاریخ عصر دودکشی غرب چیست ، با قاطعیت و شجاعت یک ایرانی اعلام میکنم ، همین درس است ؛ درسی که از " انکار قدسیت در فرهنگ عمومی "
غرب ، برخاست و مدنیت و جامعه ی مدنی ، فلسفه ، حقوق ، ادیبات و هنر و قانون و روابط جامعه ی انسانی را آنگونه نگاه کرد و آنگونه دید و اندیشید و نوشت که " شیطان " از شدت خوشحالی و خرسندی ، آنقدر باده نوشید که موفق شد ، طولانی ترین شب مستی تاریخ را سپری کند و به تمدن و اندیشه دودکشی که با آتش کشیدن " ماده قدسیت " ، دودمستی و غفلت و سپس جنایت را از بام تاریخ تمدن غرب ، به اهتزاز در آورد و برای نخستین بار ، " خون اندیشه ی گرگ " ستایش شد . آری ، عصر دودکشی ، دوره ی تکریم " گرگ " و بوسیدن تاریخی خون گلوی گرگ بود و نیز دعوت جامعه ی بشری به یک بوسه ی خونین ؛ تنها یک بوسه .....!!
والسلام
درست است که این چهره ها ، همگی " نگاه قدسی " به زندگی و روابط تاریخی انسان داشته اند ، با این وجود ، رسمیت و حاکمیت در اندیشه و تفکر غرب نیافته اند و به اصطلاح در کلیت " نشانه شناسی فرهنگ و تمدن غرب " جا باز نکرده و حضور تبلیغاتی نیافته اند . پس ، روشن است که منظور از تاریخ اندیشه ، چیست . از آن رو که " قدسیت ذاتی هستی بشر " و " کشش و انگیزه های قدسی " ، عامل اصلی پیدایش و تداوم منطقی " عاطفه جمعی " و " عاطفه تاریخی " همه گروههای انسانی و همه نژادها در تمامی اعصار گذشته و آینده ی حیات اجتماعی انسان است . هرگونه توجیه و تکیه ای بر این مفهوم ، ناگزیر ، طرح اندیشه ی قدسی در ساختار ذهنی تاریخ را پیش میکشد و امکان تجلی " قدسیت اندیشه " را در تحلیل و تفسیر حیات و تمدن و تاریخ ، فراهم می آورد .
چون ساخت اصلی اندیشه و نگاه تفسیری تاریخی این دوره معروف یه عصر صنعتی یا به تعبیر گویاتر ، عصر دودکشی ، مبتنی بر " انکار مطلق قدسیت " بوده و نوعی " قدسیت ستیزی فرهنگی " را در تولید و توزیع اندیشه بکار برده است لذا " عاطفه ی تاریخی " در فرآیند این ستیز وحشیانه دودکشی حیات بشری ، حداقل بعنوان یکی از مفاهیم ساختاری و تاریخ اندیشه و فرهنگ ، سربریده و گردن زده و آنچنان تحقیر میشود و در وادی زشتی می غلتد که چشم دوختی بدان ، نشانه ی عقب افتادگی و بلاهت و ناهمخوانی با تکامل علمی جامعه ، محسوب میگردد .
یکی از نکات بسیار شگفت و جذاب و حقیقتا تامل بر انگیز و عبرت آور برای همه چشمها و گوشها و ذهنها و قلبهایی که میخواهند " اکنون " خود را بر پایه ی نگاه درست تاریخی به " گذشته " استوار سازند ، این حقیقت و این درس تلخ است که آقای ویل دورانت ، در " درسهای بزرگ تاریخ " هرگز بدان اشاره نکرده و آن را " درس تاریخ " نپنداشته است . در صورتیکه اگر بپرسند ، بزرگترین درس فرهنگ و اندیشه و تاریخ عصر دودکشی غرب چیست ، با قاطعیت و شجاعت یک ایرانی اعلام میکنم ، همین درس است ؛ درسی که از " انکار قدسیت در فرهنگ عمومی "
غرب ، برخاست و مدنیت و جامعه ی مدنی ، فلسفه ، حقوق ، ادیبات و هنر و قانون و روابط جامعه ی انسانی را آنگونه نگاه کرد و آنگونه دید و اندیشید و نوشت که " شیطان " از شدت خوشحالی و خرسندی ، آنقدر باده نوشید که موفق شد ، طولانی ترین شب مستی تاریخ را سپری کند و به تمدن و اندیشه دودکشی که با آتش کشیدن " ماده قدسیت " ، دودمستی و غفلت و سپس جنایت را از بام تاریخ تمدن غرب ، به اهتزاز در آورد و برای نخستین بار ، " خون اندیشه ی گرگ " ستایش شد . آری ، عصر دودکشی ، دوره ی تکریم " گرگ " و بوسیدن تاریخی خون گلوی گرگ بود و نیز دعوت جامعه ی بشری به یک بوسه ی خونین ؛ تنها یک بوسه .....!!
والسلام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 22:18 توسط علیرضا درباری
|
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!