روز اول : در قفس که بسته شد چشمهایم را باز کردم خیلی خسته بودم تمام بدنم خیس عرق شده بود از یکی از بالهایم خون می آمد نمیتوانستم تحمل کنم جیغ کشیدم فریاد زدم قبول نمیکردم به سمت میله ها هجوم بردم با تمام قدرت خودم را به میله ها میکوفتم از این دیوار به آن دیوار از سقف به کف اما فایده ای نداشت پلکهایم سنگین شده بود خون زیادی از من رفته بود صدایم در نمی آمد از حال رفتم .
روز دوم : نه به آب نه به دان لب نمیزدم فقط نوکم را به آهنها میکوفتم آرزو میکردم ای کاش نوکم میشکست چشمهایم پر از اشک بود و تمام آرزویم این بود که بمیرم .
روز سوم : امروز هنوز زنده ام
روز دهم : مردن خیلی سخت تر از زندگی کردن است
روز یازدهم : شاید برای من جفتی بیاورند خوب است یا بد نمیدانم او هم اسیر است
روز دوازدهم : ای کاش قفس کنار پنجره بود
روز سیزدهم : اینجا گربه ندارد !
روز جهاردهم : شاهدانه خوشمزه تر از ارزن است
روز پانزدهم : پنجره باز بود ...باد می امد .....باد .......باد .....از باد دلم گرفت
روز یادم نمیآید : دیگر هیچ چیز یادم نمی آید من که هستم و از کجا امده ام مهم نیست
من در قفس به دنیا آمدم پدر و مادرم هم در قفس به دنیا آمدند ما زندگی خوبی داریم همه چیز بیرون راه راه است از تخم بدم می آید کوچک و کم نور است مجبوری پاهایت را توی سینه ات جمع کنی مبادا تخمت ترک بردارد وقتی از تخم بیرون آمدم از خوشحالی جیغ زدم ما خانه ی بزرگی داریم اینجا خیلی راحت است من هیچ وقت به تخم بر نمیگردم حتی اجازه نمیدهم از من تخمی ساخته شود نباید یکی دیگر مثل من بی دلیل اذیت شود.
والسلام