جمله دکارت که "من می اندیشم پس من هستم" این معنی را داشت که انسان چون می اندیشد، "ایمان به هستی خود" دارد. ایمان به هستی او (بودن او) از درک اندیشیدن او بر می خیزد. او باید بیندیشد تا باشد. هیچ چیزی جز اندیشیدن خودش برای "ایمان به هستی خودش" لازم ندارد. با این فکر، دیانت نفی می شد. چون "ایمان به هستی انسان" برای انسان مؤمن، از خدا سرچشمه می گیرد. انسان هست چون خدا انسان را خلق می کند. انسان، هست، چون انسان به خدا ایمان دارد. "احساس موجودیت انسان" فقط با مفهوم خدا و ایمان به خلاقیت خدا، امکان داشت. حالا دیگر انسان برای احساس موجودیت خود، به همان درک قدرت اندیشیدن خود کفایت می کرد. نتیجه ای را که دکارت می گیرد (من می اندیشم پس من هستم) یک نتیجه گیری صحیح و دقیق نبود. اگر دکارت دقیق می اندیشید نتیجه می گرفت که (من شک می کنم پس من هستم). معنی این حرف- بیشتر و مهمتر از "نتیجه وجودی" بود که دکارت گرفت. نتیجه گیری دکارت بسیار ساده بود: چون اندیشیده می شود پس "اندیشنده ای هست" وجود اندیشنده از عمل اندیشیدن استنباط می شد. کردن، یک کننده دارد. این جمله سبب پیدایش بسیاری از اشتباهات روانی است. اما جمله "من شک می کنم پس من هستم" این نتیجه را می داد که انسان در اجتماع و فرهنگ و تاریخ تا در جنبش گسستن از "آن چه تا به حال مردم به آن ایمان داشته اند" می باشد، درک وجود خودش را می کند. شک کردن یکی از بزرگ ترین روش های گسستن است. انسان به هر چه شک می کند خود را از آن می گسلد هر نسلی به افکاری که پیشینیانش به آن ایمان داشته اند شک می کند تا خود را از آن ها برهاند و در این جریان شک ورزی است که موجودیت و استقلال خود را در می یابد. استقلال عقلی او با شک او "با آن چه به آنت عادت داده شده و پرورده شده" پیدایش می یابد. استقلال وجودی انسانی با عمل شک کردن شروع می شود نه با ایمان آوردن. اول، شک بعد ایمان. انسانی که با شک کردن، احساس می کند که قدرت آن را دارد که از هر فکری و عقیده ای و جهان بینی بگسلد، احساس آن را می کند که قدرت آفرینندگی هر اندیشه ای را دارد که به درد او می خورد. امروزه انسانی نیست مگر آن که به آن چه پیش از او بوده است شک نکند. شک او کوره ایست که همه چیز را ذوب می کند. حتی خدا هم در این کوره ذوب می شود. حتی خود انسان هم در کوره شکش ذوب می شود. برای جدا ساختن خود از بسیاری از افکارش، باید انسان خود را بگدازد. انسان، تا گداخته شود، آزادی نمی شود. بسیاری از افکار و حقایق و خرافات با ما یکی شده اند و فطرت ما شده اند. این حقایق فطری ساخته شده و فطری، فقط در "شک گدازنده اند" که از انسان جدا می شوند. از شکی که "نمی گدازد" هیچ گونه توقعی نداشته باشید