برای تویی که نمیشناسمت ولی مرا میشناسی....

تا بحال هیچ کس برایم اینقدر ارزش نداشته که پستی را برایش بنویسم! ولی مثل اینکه تو با بقیه فرق میکنی! من نمیشناسمت ولی تو..............

کاش خودت را معرفی میکردی۱ کاش میگفتی کیستی تا خاطرات را با هم مرور کنیم! از روزهایی برایم گفته ای که شاید روزهایی تکرار ناشدنی باشد و از شعرهایی برایم نوشتی که من آنها را فقط برای یک نفر گفته بودم آن هم در سالها پیش! حال تو که ای به والله نمیدانم!

آری ... درباری همان آدم نوستالوژیک سابق است ولی با فرقهایی اساسی فرقهایی که هنوزم که هنوزه او را عذاب میدهد ولی با یک تفاوت و آن اینکه او دیگر خسته شده و البته فرتوت ! چرا که دیگر توان ادامه ندارد! تمام همراهانش تنهایش گذاشتند و او ماند + کلی حرفهای نگفته و ارزشهای پایدار -- تمام کسانی که دوستشان داشت!

کاش میگفتی تا بگویم اشتباه میکنی! کاش اسمت را میگفتی تا دلایلم را بگویم تا تدبیری از جنون را برایت تعریف کنم! سال ۸۰ اسفند ۸۰! روزهایی که گذشت........

بگذار پس اینگونه بگویم برایت...

عقاب بودن هم بد دردی است

گنجشککان بسیاری هستند که شیفته ی حتی یک دانه پرت باشند

ولی گاهی اوقات

آنچنان از پرواز باز میدارنت

که در صف ساده ترین پرندگان هم

جایی نداری......

و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.... منتظر پیغامهایت میمانم ای کسی که تمام خاطرات ۶سال پیش را برایم زنده کرده ای

آغاز یک رنسانس.....

سلام خواننده ی عزیز!

راستش را بخواهید مدتها بود که به این فکر افتاده بودم هر از گاهی دست بردارم از این دغدغه های مزخرف! که ثابت کنم بین تفکر و عقیده فاصله است که من هم آدم حسابی باشم! که من هم همانی را در وبلاگم بنویسم که دوست دارم! که دست بردارم از این نقاب روشنفکری که بر چهره زده ام! که من هم بشوم یک چیزی مثل همانهایی که هر روز میبینمشان ولی نمیشناسمشان!! همانهایی که هر از گاهی به سکون و آرامششان حسودیم میشده و میشود!

دوست دارم به یک رنسانس برسم ! در حال حاضر این رنسانس را از ظاهر خودم شروع کرده ام پس منتظر اتفاقاتی باشید که از من تا بحال بعید بوده! حتم دارم شوکه خواهید شد...

تا چند روز دیگر مطلبی را خواهم نوشت با عنوان خواستگاری از "صرع" که به وقتش بیشتر برایتان خواهم گفت پس تا بزودی...

قدرت انفجار دینامیت از کبریت نیست

وقتی یک عقیده یا فلسفه، در اجتماع حاکم است، هر فکر دیگری در این اجتماع، بسیار انگیزاننده است. معمولا ًیک فکر تازه در چنین اجتماعی، مثل یک کبریت برای نفجار دینامیت کافی است. این قدرت تأثیر فکر، ناشی از آن فکر نیست. فقدان افکار متنوع، سبب انگیزانندگی فوق العاده و خطرناک یک فکر تازه می گردد. در جامعه ای که افکار متنوع و مختلف وجود دارد فکر تازه، چندان انگیزنده نخواهد بود. برای تقابل با یک فکر خطرناک، باید افکار مختلف به اجتماع آورد. فکری که نتواند مردم را به شدت بیانگیزد، تأثیرش آهسته و تدریجی است. آزادی افکار است که خطر افکار را از بین می برد. در جامعه ای که یک عقیده، حکومت می کند، هر فکر تازه ای خطرناک است. خفقان و استبداد، اجتماع را تبدیل به دینامیت می کند. یک فکر تازه درمحیط خفقان، همان خطری را دارد که یک کبریت در کنار دینامیت. در محیط خفقان و استبداد، فکری که با آن انقلاب شروع می شود، حکم کبریت برای دینامیت را دارد، آن فکر برعکس پنداشت مردم، روح انقلاب را مشخص نمی سازد. به چنین فکری، اهمیت بیش از اندازه داده می شود. قدرت انفجاری که در کمون محیط خفقان نهفته است، بعد از انفجار به آن فکر انگیزنده (به کبریت) نسبت داده می شود. آیا افکار شریعتی برای انقلاب ایران حکم این کبریت را نداشت؟ فکر او روح انقلاب را مشخص نساخت؟ فکر او کبریت برای انفجار انقلاب بود