افکار آدمخوار

هر فکری آن قدر بزرگ می شود و اهمیت می یابد که "نیروهای انسانی" یا "امیال و سوائق و حوائج انسانی" و یا بالاخره "خود انسان" برای آن قربانی شود. برای بزرگ ساختن یک فکر یا ایده، باید انسان از میان امیال و شهوات خود صرف نظر کند و بالاخره باید از خود بگذرد و خود را فدا کند. برای آن که فکری، بزرگ ترین فکر بشود باید بیش از همه برای او قوای انسانی، امیال و احساسات و شهوات انسانی و بالاخره خود انسان ها را فدا ساخت
آن فکر، حقیقت است که بیشترین قربانی ها و کشتار ها را می طلبد. فکری که برای او قربانی نشده بود، اهمیتی و ارزشی و قدری نداشت. از این رو نیز بود که فکری بزرک تر از همه (حقیقت) شمرده می شد و بیش از همه اهمیت داشت که برای او بیشترین قربانی انسان شده بود. آیا موقع آن نشده است که این مفهوم دوره توحش و بربریت خود را کنار بگذاریم و این خرافه را از سر بیرون کنیم. فدا ساختن یک انسان یا نیروی انسانی یا احساسات انسانی یا صرفنظر کردن از شهوات و امیال انسان یک فکر را با اهمیت و بزرگ و با ارزش نمی سازد
باید این فکر در اذهان رسوخ داده شود که قربانی همه بشریت نیز یک جو به ارزش یک فکر نمی افزاید. معیار اهمیت یک فکر، مقدار انسان هائی نیست که ما برای آن قربانی می کنیم. بیائید این افکار خونخوار و آدمخوار خود را دور بریزیم. شروع تفکر از دوره آدمخواری بوده است. فکری که آدم می خورد، مهم و با ارزش است. فکر، برای اعتبار و اهمیت خود قربانی می طلبد. ما آدمخواری را رها کرده ایم، اما افکار خود را آدمخوار کرده ایم. ولی فکر، چون کلی و مجرد و عمومی است شکمش را با یک انسان نمی شود پر کرد، بلکه اگر همه بشریت را بکشیم و در او فرو بریزیم باز خالی می ماند. یک فکر به همان اندازه که فراگیر و جهان گیر است، به همان اندازه نیز می تواند انسان ها را بخورد
هر فکری در تاریخ، آن قدر وسعت یافته است که خون انسان ها را خورده است

خطر فکر های جهان شمول آن است که احتیاج به خوردن خون همه بشریت دارند. منطق آدمخواری در ما مانده است، فقط "آدمخواری برای ارتقاء و اهمیت جوئی" به فکر انتقال داده شده است. افکار و حقایق ما مجازند که قربانی بطلبند، بیائید این حق را از آن ها بگیریم. فکر و حقیقت، هر چه هم اهمیت و ارزش پیدا کند، اهمیت و ارزش انسان را پیدا نخواهد کرد

چگونه انسان فاقد نیروی شک ورزی می شود

شک ورزی، جهت ثابت و معینی ندارد. شک ورزی همیشه به سوئی جهت می گیرد که فکری، سنگ می شود و بستگی مطلق از انسان می طلبد. نباید گذاشت که شک ورزی فقط منحصر به یک جهت بشود و فقط به یک چیزیا عقیده شک ورزیده شود.عقاید و ایدئولوژی ها، قدرت شک ورزی را بدین روش از پیروان خود سلب می کنند که شک آن ها را در یک جهت یا جهات مشخصی، ثابت و متمرکز می سازند. پیرو، باید فقط در "فکر دشمن" شک کند. این شک ورزی، دیگر تبدیل به "بدبینی" شده است. از مرز تفکر گذشته و وارد دنیای اخلاق شده است. برای شک ورزی، فکری که مورد شک قرار می گیرد. "بد" نیست. او معیار اخلاقی را به عنوان معیار فکری به گار نمی گیرد. "بد ساختن و شوم ساختن یک فکر"، شک ورزی را از بین می برد. آن چه را در این مورد، شک ورزی می خوانند چیزی جز "بدبینی" نیست. پیرو یک عقیده یا ایدئولوژی، نمی تواند شک کند. او همه قدرت شک ورزیش را تبدیل به "بدبینی به فکر دشمن" کرده است و جهت شک ورزیش را به خارج ازعقیده خود تثبیت کرده است. در حالی که شک ورزی باید باهمان "عقیده خود" شروع شود. کسی که خود، عقیده (فکر ثابت شده ای که از او بستگی مطلق می طلبد) دارد، باید شک ورزی را به سوی خود متوجه سازد. معتقد به فکر دیگران بدبین است نه مشکوک. "منحرف ساختن شک از عقیده خود"، سبب "مسخ شدن شک به بدبینی" می گردد. او قدرت شک ورزی را از دست داده است و به عقاید و افکار دیگر "بدبین" شده است. از این رو نیز نمی تواند درباره افکار و عقاید دیگر، بیندیشد چون در افکار و عقاید دیگر نمی تواند شک بکند
برای یافتن قدرت شک، باید بدبینی خود را از سر، تحول به شک بدهد. تا بدبینی از بین نرود، شک پیدا نخواهد شد. شک ورزی میان "فکر دیگری و "فکر خود" تفاوت نمی گذارد. "فکر دشمن" و "فکر دوست" برای او وجود ندارد. هر فکری که سنگ می شود و بستگی مطلق از انسان می طلبد و می خواهد حرکت و آزادی انسان و اندیشه را به خطر اندازد، باید مورد شک قرار گیرد. من آزادم تا شک می کنم و شک من فرقی میان "عقیده من" و "عقیده دشمن من" نمی شناسد. او با "فکر منجمد" رو به روست. او دشمنی جز "انجماد فکری"و "بستگی مطلق و جزمی" ندارد. دو انسان و دو گروه و دو اجتماع و دو حزب و دو ملت موقعی نمی توانند همدیگر را بفهمند که "افکارشان منجمد شود" و "بستگی مطلق به عقیده خود پیدا کنند". وقتی فکر من سنگ شد، آزادی را از دیگری می گیریم. و وقتی فکر دیگری سنگ شد، آزادی را از من می گیرد. من با شک به عقیده خود، به دیگری آزادی می دهم و با ایمان به عقیده خود، آزادی را از دیگری می گیرم

دنیای زیباتر نه بهتر

ما نباید، تنها اعمالی بکنیم که "بهترند". بلکه اعمال ما باید "زیباتر" باشند. به جای "تقواشناسی"، باید "زیباشناسی" بنشیند

تفکر درباره "زیبا و زشت" باید به جای تفکر درباره "نیک و بد" بنشیند. آدم، به جای آن که از درخت "معرفت نیک و بد" بخورد، باید از "درخت زشت و زیبا" بخورد. خدا، در بهشتش زشت و زیبا را نمی شناخت که حتی اسمش راببرد تا چه رسد به آن که آن را قدغن سازد. موقع آن رسیده است که دنیا را زیباتر سازیم. زندگانی را زیبا تر سازیم. خود را زیباتر سازیم حتی افکار خود را با معیار زیبائی و زشتی بسنجیم نه با معیار نیکی و بدی. یک فکر زیبا برای من ارجعیت به یک فکر نیک دارد. تفکر انحصاری در نیکی و بدی، دنیا را زشت کرده است
چشم و گوش و بینی ما، در مرحله اول، احتیاج به زیبائی دارند. آیا این محرومیت چشم و گوش و بینی از درک "زیبائی" نبوده است که دنیای اخلاق را برای جبران محرومیتش، آفریده است؟ و آیا آفرینش دنیا و زندگی و انسان زیباتر، از احتیاج ما به اخلاق نخواهد کاست؟ آیا هنر ها همیشه اعتراض و قیام و طغیانی علیه اخلاق و دین نبوده اند؟ آیا توجه به نیک و بد، سبب تحقیر "نمود ها و پدیده ها" نگردیده است؟
اخلاق آن قدر ظاهر و نمود و سطح را تحقیر می کرد و مکروه می شمرد که حتی نیکی باید "مخفی و نامرئی" باشد، که حتی خود نیکوکار نیز آن را نبیند. "دیدن نیکی خود و خود"، او را فاسد می ساخت. ولی عمل زیبا، خود را زیبا تر می سازد. انسان دوست می دارد خود و اعمال خود را ببیند. دیدن نیکی، "خود را بد می ساخت". اخلاق بر ضد زیبا شناسی و هنر بود. آیا ما به "زیبائی اعمال خود" احتیاج داریم و زیبائی را باید دید؟ یک عمل زیبا، دیدنی است و دیدنش "زیبا کننده" است. دیدن زیبائی خود، خلق زیبائی در خود می کند نه مانند دیدن نیکی خود، که خلق بدی در خود می کند
وجود هنر در اجتماع و رشد دادن هنر در اجتماع، برای همین است که عالم اخلاق را اصلاح کند و به اخلاق تغییر ماهیت دهد. زیبائی باید در اخلاق انقلاب بکند. زیبائی باید علیه اخلاق انقلاب کند. ما پیش از یک انقلاب سیاسی و اجتماعی، احتیاج به یک انقلاب زیبائی علیه اخلاق و دین داریم. بدون این انقلاب، دنیای سیاست و اقتصاد ما زشت خواهد ماند و زشت تر خواهد شد. آیا با شنیدن کلمه "انقلاب زیبائی" لبخند تمسخرآمیزی نزده اید؟ هنوز سائقه زیبائی در ما بیدار نشده است تا "نیاز و بالاخره "التهابی" ایجاد بکند. یک "سائقه" باید تبدیل به "التهاب" بشود تا سودای انقلابش به سر ما بیفتد. انقلاب زیبائی برای ما ضروری تر از انقلاب سیاسی و اقتصادی است. ولی متأسفانه ما از تفکرات دینی به تفکرات اخلاقی هم نرسیده ایم. هنوز ما یک تئوری نداریم که اخلاق را از دین جدا سازد. و بر پایه عقل بگذارد