چگونه انسان فاقد نیروی شک ورزی می شود
شک ورزی، جهت ثابت و معینی ندارد. شک ورزی همیشه به سوئی جهت می گیرد که فکری، سنگ می شود و بستگی مطلق از انسان می طلبد. نباید گذاشت که شک ورزی فقط منحصر به یک جهت بشود و فقط به یک چیزیا عقیده شک ورزیده شود.عقاید و ایدئولوژی ها، قدرت شک ورزی را بدین روش از پیروان خود سلب می کنند که شک آن ها را در یک جهت یا جهات مشخصی، ثابت و متمرکز می سازند. پیرو، باید فقط در "فکر دشمن" شک کند. این شک ورزی، دیگر تبدیل به "بدبینی" شده است. از مرز تفکر گذشته و وارد دنیای اخلاق شده است. برای شک ورزی، فکری که مورد شک قرار می گیرد. "بد" نیست. او معیار اخلاقی را به عنوان معیار فکری به گار نمی گیرد. "بد ساختن و شوم ساختن یک فکر"، شک ورزی را از بین می برد. آن چه را در این مورد، شک ورزی می خوانند چیزی جز "بدبینی" نیست. پیرو یک عقیده یا ایدئولوژی، نمی تواند شک کند. او همه قدرت شک ورزیش را تبدیل به "بدبینی به فکر دشمن" کرده است و جهت شک ورزیش را به خارج ازعقیده خود تثبیت کرده است. در حالی که شک ورزی باید باهمان "عقیده خود" شروع شود. کسی که خود، عقیده (فکر ثابت شده ای که از او بستگی مطلق می طلبد) دارد، باید شک ورزی را به سوی خود متوجه سازد. معتقد به فکر دیگران بدبین است نه مشکوک. "منحرف ساختن شک از عقیده خود"، سبب "مسخ شدن شک به بدبینی" می گردد. او قدرت شک ورزی را از دست داده است و به عقاید و افکار دیگر "بدبین" شده است. از این رو نیز نمی تواند درباره افکار و عقاید دیگر، بیندیشد چون در افکار و عقاید دیگر نمی تواند شک بکند
برای یافتن قدرت شک، باید بدبینی خود را از سر، تحول به شک بدهد. تا بدبینی از بین نرود، شک پیدا نخواهد شد. شک ورزی میان "فکر دیگری و "فکر خود" تفاوت نمی گذارد. "فکر دشمن" و "فکر دوست" برای او وجود ندارد. هر فکری که سنگ می شود و بستگی مطلق از انسان می طلبد و می خواهد حرکت و آزادی انسان و اندیشه را به خطر اندازد، باید مورد شک قرار گیرد. من آزادم تا شک می کنم و شک من فرقی میان "عقیده من" و "عقیده دشمن من" نمی شناسد. او با "فکر منجمد" رو به روست. او دشمنی جز "انجماد فکری"و "بستگی مطلق و جزمی" ندارد. دو انسان و دو گروه و دو اجتماع و دو حزب و دو ملت موقعی نمی توانند همدیگر را بفهمند که "افکارشان منجمد شود" و "بستگی مطلق به عقیده خود پیدا کنند". وقتی فکر من سنگ شد، آزادی را از دیگری می گیریم. و وقتی فکر دیگری سنگ شد، آزادی را از من می گیرد. من با شک به عقیده خود، به دیگری آزادی می دهم و با ایمان به عقیده خود، آزادی را از دیگری می گیرم
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!