منفجر ساختن اخلاق

تفکر، می تواند ارزش های اخلاقی را تغییر و تکامل بدهد. ولی وقتی عقیده ای دینی یا فلسفی، این ارزش های اخلاقی و شیوه قضاوت آن ها را ثابت و ابدی ساخت، مانع تفکر در ارزش های اخلاقی می شود. عدم تکامل ما در اخلاق، نتیجه آن است که نمی توانیم درباره ارزش های اخلاقی بیندیشیم. تفکر اخلاقی را باید از دین جدا ساخت تا راه تغییر ارزش های اخلاق و بالطبع راه تغییر احساسات و عواطف و اعمال باز شود. ایجاد تئوری های تازه اخلاقی، بهترین دلیل برای این است که اخلاق می تواند بدون دین زیست و رشد کند و حتی دین در اثر همین منع تفکر در ارزش های اخلاقی، مانع از رشد اخلاق می شود

بی دینی دلیل بی اخلاقی نیست. اخلاق بدون دین بهتر رشد می کند. تغییر احساسات و عواطف و اعمال از سر، باعث تغییر شیوه تفکر می گردد. و بدون تغییر دادن ارزش های اخلاقی، نمی توان شیوه تفکر را عوض کرد. با تثبیت و سنگ سازی شیوه احساسات و عواطف و رفتار، شیوه تفکر نیز ثابت و سنگ ساخته می شود. برای آزادی ساختن فکر، باید ارزش های موجود ولی سنگ شده اخلاقی را منفجر ساخت. متزلزل ساختن یک "دستگاه اخلاقی"، نابود ساختن اخلاق نیست. ارزش های ابدی ساخته یک دستگاه اخلاقی را باید متزلزل ساخت، تا بتوان راه برای استقرار دستگاه دیگر اخلاقی باز کرد

بازگشت به هرج و مرج

آن چه برای ما یک "نظام فکری" و "جهان بینی واحدی" است که درآن همه وقایع و پدیده ها و احساسات و افکارترتیب خود را یافته اند، برای یک تفکر تازه، جز دنیائی ازهرج و مرج نیست. او، آن چه راما "نظام فکری" می خوانیم جز شبکه ای از تار عنکبوت احساس نمی کند که اتفاقات و پدیده ها و افکاردر آن قرارگرفته اند، و با نادیده گرفتن این تور عنکبوتی "همه آن وقایع و پدیده ها و احساسات و افکار، به هرج و مرج اولیه اشان باز می گردند. ما از ترک "نظام فکری و احساسی" خود، وحشت داریم چون می بینیم که با ترک آن، در دنیای هرج و مرجی از افکارو احساسات خود و پدیده های خارجی واژگون خواهیم شد. این حقیقت نظام فکری ما نیست که ما را پابند نظام فکری ما نگاه می دارد، بلکه ترس و وحشت از "بازگشت به هرج و مرج فکری و احساسی" است. ولی یک متفکر تازه این جسارت بازگشت به هرج ومرج را دارد. بسیاری از بهترین دستگاه های فکر، جز یک تور از تارهای نازک نیست که با داشتن قدرت فکری می توان به عنوان "تارهای نازک به هم با فته فکری" شناخت و از هم پاره کرد. برای هر متفکر تاز ه ای، دنیا و تفکر از سر شروع می شود. او دنیا را درهرج مرجش می یابد و او احساس می کند که می تواند به دنیا نظم تازه بدهد. کسی که می پندارد که "نظام فکری او" همان "نظام طبیعی دنیاست "، هیچ گاه جرئت تغییر نظام دنیا و نظام اجتماع رانخواهد داشت. و کسی که به مردم می گوید. این نظام فکری، "نظام طبیعی" دنیاست، مردم را از تغییر نظام اجتماع باز می دارد. او از تارهای عنکبوتی، زنجیرهای زندان فکر را می سازد