نیندیشدن در باره اخلاق، عقب افتادگی است

مبارزه های اجتماعی، ما را از مبارزه های درونی منحرف می سازد شناسائی "آن چه دردرون" باید به مبارزه طلبیده شود بصیرت بیشتر می خواهد. با آن چه دراجتما ع باید مبارزه کرد براحتی قابل تشخیص است
ما همیشه با دشمنی می جنگیم که به آسانی می شناسیم . مبارزه با هر فکری از خودمان، مبارزه با "خود" ماست و ما شجاعت شناختن خود را نداریم چون افکاری که در ما باید به مبارزه طلبیده شود بیش از حد انتظاراند. ما برای بقاء و پیروزی خود بسیاری از افکار اشتباه خود را پیروز و باقی می سازیم

همیشه کثرت و اختلاف پدیده ها وافکار،سلب اطمینان ازانسان می کند برای ایجاد اطمینان، تلاش برای تقلیل کثرت پدیدها و افکار، شروع می شود وقتی کثرت پدیده هاو افکار
رفع شد، اطمینان کامل پدید می آید. این میل درون ما به داشتن " اطمینان کامل " است که "وحدت" را برای ما دوست داشتنی می سازد. "خواست اطمینان " با "میل آزادی " سازگار نیست. برای رسیدن به "اطمینان خاطر" و "اطمینان قلبی" انسان حاضرمی شود از آزادی های خود صرفنظر کند. آزادی، میل به ایجاد کثرت است

کسی که برای خلق یک تئوری اخلاقی نمی اندیشد، ناخودآگاهانه با تئوری اخلاق موجود یا با تئوری اخلاق عقب افتاده ای زندگی خواهد کرد. عدم تفکر در باره اخلاق، رهائی ازاخلاق نیست

 

آیا ما حق داریم هدف آیندگان را معین سازیم؟

یک فکر کوچک بر زبان یک مرد بزرگ، وزن سنگین پیدا می کند و یک فکر بزرگ بر زبان یک مرد کوچک سبک وزن می شود. و آن چه در ما مؤثر است، بزرگی و خردی یک فرد نیست بلکه سنگینی و سبکی آن است که از شخصیت گوینده مشخص می شود. همیشه وزن شخص، وزن گفته را تغییر می دهد

مجازاتی که شرافت و حیثیت انسانی را می کاهد یا نابود می سازد، مجازاتی است که انسان را از بین می برد تا او را برای اجتماه مفید بسازد. انسانی که شرافت و حیثیتش از بین رفت، در اجتماه نابود ساخته شده است. عذاب جسمانی یک ضربه شلاق در مقابل عذابی که از نابود سازی حیثیت اجتماعی ایجاد می شود، ناچیز و فراموش شدنیست. کسی که حیثیت و شخصیت اجتماعیش نابود ساخته شد، هیچ گاه برای جامعه مفید نخواهد شد. یک دست بریده، مجازات مساوی با یک جرم نیست بلکه نابود ساختن شرافت و حیثیت دائمی یک انساندر اجتماع است

ما تا چه اندازه حق داریم "هدف های دور" برای اعمال خود بگذاریم؟ تعیین "هدف های نزدیک" که به زندگانی خود ما مربوط می شود و ما بعد از تحمل درد و صبر از نتایجش بهره ور می شویم، مجاز است. تا آن جائی که ما با دور ساختن هدف، درد می بریم ولی نتایج این هدف دور در طول عمر خودمان به خودمان می رسد، کاملا ًمحق هستیم ولی مسئله گذاردن "هدف بسیار دور" وقتی از طول زندگانی و نسل ما خارج می شود، تعیین چنین هدفی از محدوده حقانیت ما خارج می شود. ما به چه دلیلی حق داریم که هدف برای آیندگان تعیین کنیم. که آیندگان تحمل درد هائی را بکنند که خود نخواسته اند. اگر هدف ما بسیار دور باشد، معنی اش آن است که "تحقق آن هدف، در طول حیات آن ها نیز صورت نخواهد گرفت" و خواه ناخواه تحمل درد و گذشت از تمتعات، بدون اراده و تفاهم آن ها صورت گرفته است و ما اراده خود را بر آن ها تحمیل کرده ایم

آیا ما حق داریم در برنامه های سیاسی و اجتماعی وتربیتی و اقتصادی خود، هدف برای جامعه آینده تعیین کنیم؟ برفرض این که ما بتوانیم چنین کاری بکنیم آیا این توانستن، دلیل بر حق داشتن است؟ آیا هیچ نسلی درموقع تصمیم گیری های خود می اندیشد که چه حقی برای تعیین هدف های بسیار دور دارد؟ آیا استبداد نسل پیشین به نسل آینده جایز است؟ آیا نباید حق و قدرت مبارزه علیه نسل پیشین و نسل های پیشین داشت؟ تا استبداد آن ها را سرنگون ساخت؟ برای ایجاد آزادی، باید دست ازاستبداد به نسل آینده کشید. دوستی به فرزندان و نوادگان حق استبداد به آن ها را به ما نمی دهد. چه بسا که محبت به کسی باعث ندیدن استبداد به او می شود. و ما چه بسا که اشخاصی رابرای آن دوست می داریم که به آن ها استبداد بورزیم