آیا ما حق داریم هدف آیندگان را معین سازیم؟
یک فکر کوچک بر زبان یک مرد بزرگ، وزن سنگین پیدا می کند و یک فکر بزرگ بر زبان یک مرد کوچک سبک وزن می شود. و آن چه در ما مؤثر است، بزرگی و خردی یک فرد نیست بلکه سنگینی و سبکی آن است که از شخصیت گوینده مشخص می شود. همیشه وزن شخص، وزن گفته را تغییر می دهد
مجازاتی که شرافت و حیثیت انسانی را می کاهد یا نابود می سازد، مجازاتی است که انسان را از بین می برد تا او را برای اجتماه مفید بسازد. انسانی که شرافت و حیثیتش از بین رفت، در اجتماه نابود ساخته شده است. عذاب جسمانی یک ضربه شلاق در مقابل عذابی که از نابود سازی حیثیت اجتماعی ایجاد می شود، ناچیز و فراموش شدنیست. کسی که حیثیت و شخصیت اجتماعیش نابود ساخته شد، هیچ گاه برای جامعه مفید نخواهد شد. یک دست بریده، مجازات مساوی با یک جرم نیست بلکه نابود ساختن شرافت و حیثیت دائمی یک انساندر اجتماع است
ما تا چه اندازه حق داریم "هدف های دور" برای اعمال خود بگذاریم؟ تعیین "هدف های نزدیک" که به زندگانی خود ما مربوط می شود و ما بعد از تحمل درد و صبر از نتایجش بهره ور می شویم، مجاز است. تا آن جائی که ما با دور ساختن هدف، درد می بریم ولی نتایج این هدف دور در طول عمر خودمان به خودمان می رسد، کاملا ًمحق هستیم ولی مسئله گذاردن "هدف بسیار دور" وقتی از طول زندگانی و نسل ما خارج می شود، تعیین چنین هدفی از محدوده حقانیت ما خارج می شود. ما به چه دلیلی حق داریم که هدف برای آیندگان تعیین کنیم. که آیندگان تحمل درد هائی را بکنند که خود نخواسته اند. اگر هدف ما بسیار دور باشد، معنی اش آن است که "تحقق آن هدف، در طول حیات آن ها نیز صورت نخواهد گرفت" و خواه ناخواه تحمل درد و گذشت از تمتعات، بدون اراده و تفاهم آن ها صورت گرفته است و ما اراده خود را بر آن ها تحمیل کرده ایم
آیا ما حق داریم در برنامه های سیاسی و اجتماعی وتربیتی و اقتصادی خود، هدف برای جامعه آینده تعیین کنیم؟ برفرض این که ما بتوانیم چنین کاری بکنیم آیا این توانستن، دلیل بر حق داشتن است؟ آیا هیچ نسلی درموقع تصمیم گیری های خود می اندیشد که چه حقی برای تعیین هدف های بسیار دور دارد؟ آیا استبداد نسل پیشین به نسل آینده جایز است؟ آیا نباید حق و قدرت مبارزه علیه نسل پیشین و نسل های پیشین داشت؟ تا استبداد آن ها را سرنگون ساخت؟ برای ایجاد آزادی، باید دست ازاستبداد به نسل آینده کشید. دوستی به فرزندان و نوادگان حق استبداد به آن ها را به ما نمی دهد. چه بسا که محبت به کسی باعث ندیدن استبداد به او می شود. و ما چه بسا که اشخاصی رابرای آن دوست می داریم که به آن ها استبداد بورزیم
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!