درد مجازات، از تقصیر نمی کاهد...!!!

چرا این فکر پیدا شد که " درد بردن و عذاب کشیدن، از گناه می کاهد یا گناه را پاک می کند"؟ برتری، موقعی "نمودار" می شود که برتر به پست تر و ضعیف تر، عذاب بدهد یا بتواند عذاب بدهد و ضعیف تر از "توانائی عذاب دهی" برتر با خبر باشد. تا موقعی انسان عذاب داشت یا احتمال عذاب کشیدن می داد، اعتقاد به برتری یک قدرت داشت. تا موقعی که امکان درد بردن و درد کشیدن بود، او ایمان به "یک قدرت برتر از خود" داشت. این روش تفکر بشر در طی قرون بود. "تلاش برای برتر شدن"، راه نجات دادن خود از درد و عذاب بود. برای عذاب نبردن، باید عذاب داد و بزرگ ترین گناه و تقصیر در جامعه، همین "تلاش و خواست برتر شدن" بود
برترها، نمی خواستند که کسی دیگر برتر شود. کسی که یکبار برتر شد، می خواهد همیشه برتر بماند. بنابراین باید راه برتر شده را به دیگران ببندد. از این رو موقعی عذاب دادن، تحقق می یافت که فرد می خواست و یبا می کوشید "برتر" بشود. برای این که حتی دیگران نخواهند برتر بشوند (این آرزو و خواست در دل آن ها نیز نیاید) می باید "میل برتر شدن" با احساس گناه کردن، ملازم شود. در دل هر کسی که آرزوی برتر شدن (کبر) آمد باید این میل را به عنوان گناه و تقصیر دریابد و چون تلاش برتر شدن همیشه با عذاب دادن، مجازات می شد بنابراین در وجدان یا ضمیر ناخودآگاهش هر وقت درک این گناه را می کرد، درد و عذاب او را فرا می گرفت و این میل و آرزو را در دل او، عقب می زد و می کوفت. درد بردن و عذاب کشیدن بود که این گناه را پاک می ساخت. آداب و رسوم و اخلاق، راه ها و امکانات برتر شدن را می بستند. هر عصیانی، نسبت به آداب و رسوم و اخلاق که برای سد کردن برتری خواهی و تلاش برای برتری، استوار شده بود، توﺃم با درد درونی یا با مجازات و شکنجه خارجی بود تا این "میل برتر شدن" را تقلیل می داد یا سرکوب می کرد و یا نابود می ساخت
خواست بزرگ شدن (استکبار، کبر و قدرت خواهی و جاه طلبی) گناه بود. و کسی که درد می کشد، یا از احتمال درد کشیدن می ترسد و نگرانی داشت، دست از گناه بزرگ شدن و برتر شدن بر می داشت. از این روست که تا به امروز،همه می پندارند که درد و عذاب کشیدن، گناه انسان را پاک می کند. کسی که به زندان رفت و شکنجه و عذاب دید، "انسان پاکی" می شود و پاک شده بالاخره به اجتماع باز می گردد
ولی کسی که دیگر نمی خواهد برتر و بزرگ تر بشود، پاک تر نشده است، بلکه فلج شده است. یک روان افلیج، دیگر "توانائی برتر شدن و بزرگ شدن" را ندارد ولی هنوز "خواست برتر شدن" در او هست و همین درک ناتوانی وجودی برای برتر شدن، در کنار آن خواست برتر شدن، در او همیشه ایجاد "احساس محرومیت" می کند که بالاخره تبدیل به "کینه توزی چاره ناپذیر" می گردد
جامعه بايستي در رابطه مجازات و گناه (تقصیر) و جرم تجدید نظر کلی بکند
"خواست برتر شدن و بزرگ تر شدن"گناه و جرم نیست. تلاش برای برتر شدن و بزرگ شدن، گناه و جرم نیست، باید امکانات منصفانه برتر شدن و بزرگ تر شدن را برای همه باز کرد و "انحصار برتری"را در هر شکلش از بین برد، تا این گناه، محور و علت اصلی هر جرم و خطائی نشود. با درد و شکنجه، می توان فقط همین "خواست برتر شدن" را در انسان فلج کرد و بعد از این اتفاق، روان انسان به بیماری چاره ناپذیر کینه توزی دچار می شود

هر چه انسان می آفریند، مقدس است...!!!

تاریخ افکار انسانی،افکار گذشته را نه تنها زنده نگاه می دارد بلکه زنده تر می کند. هر فکری به تدریج، اشتباهات خود را بیشتر نشان می دهد و بدینسان ارزشش بیشتر و دقیق تر معین می گردد. فکر در اثر شناخت اشتباهاتش، نمی میرد و به دور انداخته نمی شود

هر فکری را ما به اندازه ای حق داریم به کار ببریم که اشتباه نمی کند. پس مقدار اشتباهاتش، حد کاربردش را تعیین می کند

ما در اثر تجربیات خود و آشنا شدن با اشتباهات تازه ای که هر فکری می کند، دامنه کاربرد آن را محدود تر می سازیم

فکری که خود را "حقیقت" می خواند، برای خود "کاربرد بی نهایت و بدون حد" قائل است. بدین علت است که هر فکری که خود را به مقام حقیقت اعتلاء داد، در هوس "کاربرد بی نهایت خودش" هست. اما در اجتماع هیچ فکری به اندازه ای که "حق دارد به کار برده شود"، به کار برده نمی شود بلکه هر فکری به اندازه ای که در ما تأثیر می کند یا ما رامی انگیزاند، به کار برده می شود. کیفیت انگیخته شدن ما از یک فکر است که دامنه کاربرد یک فکر را مشخص می کند

بت شکنی،زورورزی و پرخاشگریست. بت شکن،زورورز و پرخاشگر است. همه بت های انسان، در مغر و دل انسان قرار دارند. کسی که می خواهد بت بشکند، باید دل و سر مردم را بشکند. اما دل و سر ما، سرچشمه آزادی ما نیز هست. چه بسا که با بت شکستن ها، آزادی ها در دل ها و سر ها فرو شکسته شده اند. اگر بت، منفور است، زوری که برای شکستن آن لازم است، منفورتر است. انسان باید "بت آفرین" بشود تا بتی را که دیگر نمی خواهد، تا بتی را که دیگر نمی خواهد، از محرابش پائین آورد و بتی را که می خواهد بپرستد، بیافریند. انسان، هیچ گاه "بت پرستی" را رها نخواهد کرد. اما هر انسانی می تواند قدرت آن را داشته باشد که خودش برای خودش بت بتراشد. و هر انسانی حق دارد، خودش بتی را که نمی خواهد بردارد و بتی را که می خواهد در دل برافرازد و بتی را که انسان می تراشد، پرستیدنی است. انسان، هنرمند بت آفرین است، و هنر خودش را دوست می دارد. هر بتی را که انسان می آفریند، زیبائی اش بر تقدیسش ترجیع دارد. او هر چه می آفریند برایش مقدس است ولی "آفرینندگی اش" را بیش از "آفریده هایش و بت هایش" دوست می دارد. از این رو همیشه آن چه آفریده، کنار می گذارد تا از نو بیافریند. تاریخ افکار و عقاید، موزه بت هائی است که انسان آفریده است. بت شکنندگان، به تاریخ ما آسیب زده اند. ما برای آن که بت های خود را نشکنیم آن ها را تاریخی می سازیم. بتی که تاریخی شد، پرستیده نمی شود. بت در تاریخ با از دست دادن ویژگی پرستیدن، زیبا می شود. مبادا که علاقه ما به زیبائی، بقایای سائقه پرستش ما باشد!