چرا این فکر پیدا شد که " درد بردن و عذاب کشیدن، از گناه می کاهد یا گناه را پاک می کند"؟ برتری، موقعی "نمودار" می شود که برتر به پست تر و ضعیف تر، عذاب بدهد یا بتواند عذاب بدهد و ضعیف تر از "توانائی عذاب دهی" برتر با خبر باشد. تا موقعی انسان عذاب داشت یا احتمال عذاب کشیدن می داد، اعتقاد به برتری یک قدرت داشت. تا موقعی که امکان درد بردن و درد کشیدن بود، او ایمان به "یک قدرت برتر از خود" داشت. این روش تفکر بشر در طی قرون بود. "تلاش برای برتر شدن"، راه نجات دادن خود از درد و عذاب بود. برای عذاب نبردن، باید عذاب داد و بزرگ ترین گناه و تقصیر در جامعه، همین "تلاش و خواست برتر شدن" بود
برترها، نمی خواستند که کسی دیگر برتر شود. کسی که یکبار برتر شد، می خواهد همیشه برتر بماند. بنابراین باید راه برتر شده را به دیگران ببندد. از این رو موقعی عذاب دادن، تحقق می یافت که فرد می خواست و یبا می کوشید "برتر" بشود. برای این که حتی دیگران نخواهند برتر بشوند (این آرزو و خواست در دل آن ها نیز نیاید) می باید "میل برتر شدن" با احساس گناه کردن، ملازم شود. در دل هر کسی که آرزوی برتر شدن (کبر) آمد باید این میل را به عنوان گناه و تقصیر دریابد و چون تلاش برتر شدن همیشه با عذاب دادن، مجازات می شد بنابراین در وجدان یا ضمیر ناخودآگاهش هر وقت درک این گناه را می کرد، درد و عذاب او را فرا می گرفت و این میل و آرزو را در دل او، عقب می زد و می کوفت. درد بردن و عذاب کشیدن بود که این گناه را پاک می ساخت. آداب و رسوم و اخلاق، راه ها و امکانات برتر شدن را می بستند. هر عصیانی، نسبت به آداب و رسوم و اخلاق که برای سد کردن برتری خواهی و تلاش برای برتری، استوار شده بود، توﺃم با درد درونی یا با مجازات و شکنجه خارجی بود تا این "میل برتر شدن" را تقلیل می داد یا سرکوب می کرد و یا نابود می ساخت
خواست بزرگ شدن (استکبار، کبر و قدرت خواهی و جاه طلبی) گناه بود. و کسی که درد می کشد، یا از احتمال درد کشیدن می ترسد و نگرانی داشت، دست از گناه بزرگ شدن و برتر شدن بر می داشت. از این روست که تا به امروز،همه می پندارند که درد و عذاب کشیدن، گناه انسان را پاک می کند. کسی که به زندان رفت و شکنجه و عذاب دید، "انسان پاکی" می شود و پاک شده بالاخره به اجتماع باز می گردد
ولی کسی که دیگر نمی خواهد برتر و بزرگ تر بشود، پاک تر نشده است، بلکه فلج شده است. یک روان افلیج، دیگر "توانائی برتر شدن و بزرگ شدن" را ندارد ولی هنوز "خواست برتر شدن" در او هست و همین درک ناتوانی وجودی برای برتر شدن، در کنار آن خواست برتر شدن، در او همیشه ایجاد "احساس محرومیت" می کند که بالاخره تبدیل به "کینه توزی چاره ناپذیر" می گردد
جامعه بايستي در رابطه مجازات و گناه (تقصیر) و جرم تجدید نظر کلی بکند
"خواست برتر شدن و بزرگ تر شدن"گناه و جرم نیست. تلاش برای برتر شدن و بزرگ شدن، گناه و جرم نیست، باید امکانات منصفانه برتر شدن و بزرگ تر شدن را برای همه باز کرد و "انحصار برتری"را در هر شکلش از بین برد، تا این گناه، محور و علت اصلی هر جرم و خطائی نشود. با درد و شکنجه، می توان فقط همین "خواست برتر شدن" را در انسان فلج کرد و بعد از این اتفاق، روان انسان به بیماری چاره ناپذیر کینه توزی دچار می شود