تفکر اخلاقی، بر پایه "وسیله ساختن هر چیزی برای هدفی" قرار دارد. اخلاق با گذاردن یک هدف، می کوشد که همه چیز را در دنیا از این به بعد "وسیله سازد". نه تنها "اعمال انسان"، "وسیله" برای تحقق آن هدف می شود بلکه خود "انسان" نیز "وسیله" ای بیش برای آن هدف نیست. تفکر اخلاقی سبب آن می شود که ما معنا و وجود مستقل هر چیزی و هر عملی و بالاخره انسان را نابود می سازیم. ما فقط در مقوله آن می اندیشیم که "تا چه اندازه هر چیزی قابل وسیله شدن" است. و هر چیزی همان قدر ارزش دارد که می تواند برای هدف اخلاقی، وسیله باشد. چیزی که برای تحقق آن هدف اخلاقی وسیله نمی شود، بی ارزش است و قابل اعتناء نیست. وقتی مسیح می گوید درخت ها را با میوه هایشان بسنجید مقصودش همین است که ببینید برای رسیدن به هدف ایمانی او، تا چه اندازه وسیله می شوند. تفکر اخلاقی، دنیا و زندگی و اعمال و انسان و جوامع و اقتصاد و سیاست را فقط "وسیله می سازد". برای تحقق هدف خود، استقلال وجودی همه چیز ها را نابود می سازد. در دنیا هیچ چیزی "وسیله" هیچ چیزی نیست. هیچ هدفی، هر چه هم عالی و مقدس باشد حق ندارد ارزش و وجود چیز ها را فقط در مقوله "وسیله بودن برای خود" بسنجد. عمل را می توان "وسیله" برای رسیدن به "هدفی" ساخت ولی هر عملی بیش از آن "وسیله شدن" است. هر انسانی را می توان "وسیله" برای تحقق هدفی ساخت، ولی انسان، هیچ گاه تقلیل به" وسیله" نمی یابد

جانبازی و فداکاری، اوج همین تفکر اخلاقی است. انسان در جانبازی، یک "وسیله کامل" برای هدفی می شود. اخلاقی که از انسان می خواهد "وسیله کامل" بشود، بزرگ ترین جنایت را به انسان می کند. هر اخلاقی برای تحقق خود، فقط احتیاج به "وسائل" دارد. "آن چه انسان را تبدیل به وسیله می سازد" بزرگ ترین تقواهای مورد نیاز اخلاق است. اخلاق، "وسیله شدن" را در اجتماع، مورد افتخار قرار می دهد، چون من "بهترین وسیله برای تحقق فلان هدفم" به آن افتخار می کنم ولی بهترین افتخار من در این است که وسیله برای هیچ چیزی نشوم