انسان برای حقیقت و با حقیقت می توانست بجنگد، چون "دشمنش"، کذب و باطل و شر می شد و حقیقت باید کذب و باطل و شر را از میان ببرد
ولی انسان با "فکر"، نمی تواند بجنگد، چون دشمنش "دروغ و شر و باطل" نیست بلکه "فکر دیگری" است که با همه بیگانگی و ضدیت با فکر او، تقلیل به دروغ و شر و باطل نمی یابد. بیگانگی یک فکر با فکردیگری، مانع ترکیب آن ها نمی شود بلکه ایجاب ترکیب می کند. حقیقت، هیچ گاه نمی تواند با باطل ترکیب شود و هر فکری که با حقیقت، انطباق ندارد، برای حقیقت باطل حساب می شود. همیشه یک فکر، در مقابل خود، فکر دیگر را می بیند که به علت "فکر بودنش"، همان ارزش و اهمیت او را دارد. ولی حقیقت در مقابل خود، فقط باطل را می بیند که فاقد ارزش و ضد ارزش و مخرب ارزش است

برای آن که قدرت گفتگو (دیالوگ) با دیگران داشته باشیم، باید از حقیقت خود نزول کنیم و آن را فقط "یک فکر" بیانگاریم و باطل و کذب دیگران را به مقام فکر ارتقاء دهیم. حقیقت ما، ارزش فکر دیگری را نابود می سازد. موقعی ما می توانیم به فکر دیگری احترام بگذاریم که حقیقت را تبدیل به "فکر" سازیم. تا موقعی من ایمان دارم که فکر من حقیقت است، هر فکری جز آن می تواند فقط باطل و دروغ و شر باشد. حقیقت من، فکر دیگری را بی ارزش می سازد. حقیقت برای هیچ فکری، احترام قائل نمی شود