یک عمر کنار میز صبحانه !
در 3 سالگی ( با پدر و مادر ) : میخواهم قهوه در شیر بریزم . من که بچه کوچولو نیستم شیر خالی بخورم .
در 7 سالگی : من قهوه ام را با شیر نمی خورم . جانوران هم وقتی بزرگ شدند، دیگر شیر نمیخورد .
در 15 سالگی : ببخشید که من دیر سر صبحانه حاضر شدم . چون موهایم خیلی سخت مرتب می شود . من هرگز این همه نان و کره نمیخورم ، مگر صبحانه ی سرباز خانه است . به من فقط یک پرتغال بدهید چون در وزن دو کیلو زیادی دارم .
در 18 سالگی : مادر جان مطمئنی که نامه ای برای من نیامده ؟ کسی به من تلفن نکرده ؟ اصلا اینجا خانه نیست ، یک نفر آدم حسابی پیدا نمیشود که درست بفهمد کی می آید و کی میرود نه من صبحانه نمیخواهم و باید الساعه بروم .
در 22 سالگی ( ابتدای ازدواج ) : عزیزم از وقتی با تو زندگی میکنم هر روز صبح با میل سر صبحانه حاضر میشوم وقتی پیش پدر و مادرم بودم چقدر از صبحانه بدم می آمد.
زود از سر کار برگرد ، آخر من تا شب تنهایی چکار کنم ؟
در 24 سالگی : زود قهوه بخور و برو که باز اداره ات دیر میشود و باید جریمه بدهی .
در 30 سالگی : آهای دست به قهوه نزن . برای تو زود است ، تو باید شیر بخوری . عجب سمجی است ، من وقتی به سن تو بودم لیوان شیر را تا ته مینوشیدم ! و این همه ادا هم در نمی آوردم.
در 40 سالگی ( به فرزند ) : زود برو صورتت را بشوی . تا این پودر و سرخاب را پاک نکرده ای سر صبحانه حاضر نشو ، راستی که عجب دنیایی شده ما وقتی به سن شماها بودیم فکر این کارهای زشت هم از سرمان نگذشت . لابد در 22 سالگی هم میخواهی ازدواج کنی ؟
در 60 سالگی : من هرگز این همه نان و کره نمیخورم ، فقط یک پرتغال به من بده . دو کیلو زیاد دارم ، چرا تعجب میکنی منم میخواهم متناسب باشم مگر من همش چند سال سن دارم ؟
در 80 سالگی ( با فرزندان و نوه ها ) : من هم قهوه میخواهم مگر من بچه کوچولو هستم که شیر خالی بنوشم چکار کنم که برایم بد است من هم تخم مرغ میخواهم هم قهوه .
والسلام
در 7 سالگی : من قهوه ام را با شیر نمی خورم . جانوران هم وقتی بزرگ شدند، دیگر شیر نمیخورد .
در 15 سالگی : ببخشید که من دیر سر صبحانه حاضر شدم . چون موهایم خیلی سخت مرتب می شود . من هرگز این همه نان و کره نمیخورم ، مگر صبحانه ی سرباز خانه است . به من فقط یک پرتغال بدهید چون در وزن دو کیلو زیادی دارم .
در 18 سالگی : مادر جان مطمئنی که نامه ای برای من نیامده ؟ کسی به من تلفن نکرده ؟ اصلا اینجا خانه نیست ، یک نفر آدم حسابی پیدا نمیشود که درست بفهمد کی می آید و کی میرود نه من صبحانه نمیخواهم و باید الساعه بروم .
در 22 سالگی ( ابتدای ازدواج ) : عزیزم از وقتی با تو زندگی میکنم هر روز صبح با میل سر صبحانه حاضر میشوم وقتی پیش پدر و مادرم بودم چقدر از صبحانه بدم می آمد.
زود از سر کار برگرد ، آخر من تا شب تنهایی چکار کنم ؟
در 24 سالگی : زود قهوه بخور و برو که باز اداره ات دیر میشود و باید جریمه بدهی .
در 30 سالگی : آهای دست به قهوه نزن . برای تو زود است ، تو باید شیر بخوری . عجب سمجی است ، من وقتی به سن تو بودم لیوان شیر را تا ته مینوشیدم ! و این همه ادا هم در نمی آوردم.
در 40 سالگی ( به فرزند ) : زود برو صورتت را بشوی . تا این پودر و سرخاب را پاک نکرده ای سر صبحانه حاضر نشو ، راستی که عجب دنیایی شده ما وقتی به سن شماها بودیم فکر این کارهای زشت هم از سرمان نگذشت . لابد در 22 سالگی هم میخواهی ازدواج کنی ؟
در 60 سالگی : من هرگز این همه نان و کره نمیخورم ، فقط یک پرتغال به من بده . دو کیلو زیاد دارم ، چرا تعجب میکنی منم میخواهم متناسب باشم مگر من همش چند سال سن دارم ؟
در 80 سالگی ( با فرزندان و نوه ها ) : من هم قهوه میخواهم مگر من بچه کوچولو هستم که شیر خالی بنوشم چکار کنم که برایم بد است من هم تخم مرغ میخواهم هم قهوه .
والسلام
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 10:10 توسط علیرضا درباری
|
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!