تمایز روح از جسم، همان تمایز "ابدیت" از تغییر است، و وقتی برای ما "ابدیت"، بیش از "تغییر"، ارزش دارد، پس ابدیت ارزش بالاتر و اصل برتر است. بدین سان، برتر بر پائین تر باید حکومت کند، و جسم باید اسیر روح گردد. خدا و پیامبران و بالاخره علماء دینی، باید بر "دنیا" حکومت کنند. حکومت روح بر جسم، سرچشمه همه استبداد ها در دنیاست. حتی "حکومت روشنفکران"، امتداد همان جدائی و برتری روح از جسم است
برای نفی استبداد، باید میان روح و جسم آشتی داد و پارگی و شکاف آن ها را که چندین هزار سال است ایجاد گردیده است رفع کرد. برای این کار، باید "تغییر و تحول" را بر "ابدیت" ترجیع داد. هر چه تغییر و تحول می کند، ارزش بالاتر و برتر دارد. آن چه تغییر می کند، از بین نمی رود. در گذشته، بشریت می پنداشت که آن چه تغییر می کند، نیست می شود (فانی است). ولی امروزه علم، این نکته را برعکس این خرافه روشن کرده که تغییر، "نیست شدن" نیست. در تغییر، بقا هست. هر عملی از انسان، ممکن است فراموش شود ولی از بین نمی رود. عمل، تغییر شکل می دهد، استحاله به "عمل دیگر" و "عمل دیگری" می یابد، ولی با همه تغییراتش، همیشه هست. اعمال هیچ انسانی از تاریخ بشریت ردودنی نیست. اشخاص و شکل اعمالشان فراموش می شوند اما اعمالشان بدون نام، دست به دست و شکل به شکل می گردد. اعمالی را که گذشتگاه ما کرده اند در اعمال ما و افکار ما و در گفتار ما زنده و مؤثر است. ما بدون آن عمل ها، نمی توانیم هیچ بکنیم و هیچ بیندیشیم و هیچ بگوئیم. تاریخ، نظر ما را از این واقعیت منحرف می سازد. تاریخ، گفتگوی "فراموش نشده ها و فراموش ناشدنی ها" است

ولی هزاران هزار اعمال جرئی هر فردی، فراموش می شوند ولی باقی می مانند. ما در اثر همان ایمان به تمایز "ابدیت هر تغییر"، به اعمالی که فراموش می شوند و گمنام می گردند، اهمیتی نمی دهیم. روزی که انسان احساس بکند کوچک ترین عمل روزانه اش که خودش در همان روز فراموش می کند، علی رغم حافظه اش باقی می ماند، تاریخ انسان، تغییر جهت و تغییر ماهیت خواهد داد. این اعمال فراموش شده در تاریخند که تاریخ را مشخص می سازند. فراموش شدگان، بر تاریخ حکومت می کنند، ولی ما در تاریخ فقط به فکر "فراموش ناشدگانیم"، تاریخ را باید تجلی ارزش برتر "تغییر بر ابدیت" کرد تا هویت اصلی خود را پیدا کند. تاریخ تا به حال برای "ابدی ساختن" و "آنان که ابدی هستند" نوشته شده است بههمین علت بود که "نام ابدی" این قدر اهمیت داشت. عشق نام بر پایه همان خرافه ابدیت قرار داشت. ما نام را دوست داشتیم چون از تغییر، نفرت داشتیم

دوست داشتن "تغییر"، ما را از "ابدی ساختن نام، خود" به "اعمال فراموش شدنیمان" متوجه می سازد


توجه به عمل برای نام و ابدیت،نفی ارزش و عمل بود