احتیاج، دوست داشتنی است
"عطش برای معرفت"، در آغاز هدفی محدود دارد. انسان در پی معرفتی است که احتیاج دارد. ولی این "عطش معرفت از روی احتیاج"، کم کم "عطشی ماوراء این احتیاج" می شود. انسان در پی معرفت می رود، چون "صید معرفت" برای او، ماجراجوئی و لذت بخش و تفریحی است. صید معرفت، در او خارشی بدون انگیزش از احتیاج، می شود. او می جوید نه برای آن که "حقیقتی که مفید و لازم برای او باشد" بیابد. از این به بعد از هر معرفتی که یافت، احساس تازه برای خود می سازد. او بر احتیاج خود می افزاید. چون "عطش معرفت او" می خواهد به این معرفت های آزاد او، ارزش ببخشد. او برای خود احتیاجات تازه می آفریند، تا همان "عطش آزادی و معرفتش" را بیشتر کند. او دیگر برای رفع احتیاجاتش نمی جوید بلکه او می جوید تا با جسته هایش، احتیاجات تازه ای بیافریند. احتیاج که در گذشته، او را تابع و بنده می ساخت و انسان از آن اکراه داشت، تبدیل به احتیاجی شده است که او را به آفرینش می انگیزاند. او برای خود خلق احتیاج می کند تا به آفریده های خود اهمیت بدهد و بیشتر بیافریند. اقتصاد و فلسفه و دین در گذشته، به دور "رفع احتیاج" و "نفرت از احتیاج" می گشت. آزادی انسان، در گریز از احتیاجاتش بود. اقتصاد و فلسفه از این به بعد به دور "حلق احتیاج" و "محبت به احتیاج" می چرخند. او می داند که "انسان باید همیشه احتیاجات بیشتر پیدا کند"، " ثابت نگاه داشتن احتیاجات یا کاستن احتیاجات برای رفع و ترضیه آن"، محور تفکر معرفت غیرآزاد انسان بود. احتیاجات انسان، بدین سان رفع می شود که انسان بر احتیاجات خود بیفزاید. انسان، باید دائما ًایجاد احتیاجاتی مافوق طبیعتش بکند تا قدرت آفرینندگی اش بالا برود. بدون قدرت آفرینندگی، نمی توان حتی "احتیاجات طبیعی" را ترضیه و رفع ساخت. با ریاضت و قناعت و سخت گیری به خود، نمی توان چاره احتیاجات انسان را کرد، بلکه با قدرت آفرینندگی و خلق احتیاجات تازه
امروزه انسان "احتیاجات بیشتر" را دوست می دارد. احتیاجات، امروزه آزاد سازنده اند. پیش از آن که ما احتیاجات موجود و ضروری او را رفع کنیم، او احتیاجات بیشتری که برای او ضرورت ندارد، کشف و خلق کرده است. "اشتهای احتیاجات بیشتر"، به کشور های عقب افتاده می آیند بدون آن که "قدرت خلاقیت فکری و معرفتی" را با خود بیاورند و بدین سان روز به روز بر تابعیت و اسارت آن ها افزوده می شود. احتیاجی که انگیزه برای آفرینندگی و برای بسط قدرت آفرینندگی و زائیده از ضرورت آفریده ها نیست، روز به روز انسان را از آزادی محروم تر می سازد. احتیاجی که برای دیگران آزادی می آفریند برای ما تابعیت و اسارت می آورد. افزایش احتیاجات در جوامع عقب مانده، علت تازه برای نفی قدرت و نفی انگیزه آفرینندگی شده است. افزایش احتیاجات بیشتر، سبب عقیم شدگی فکری" آن ها می گردد. عقیم ترین اقشار این جوامع، روشنفکران آن ها هستند. احتیاجات این جوامع، در آن ها سبب افرینش فکری نمی شود
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!