انسان به حقیقتی که روزگاری چند به او خدمت کرده است چندان مرهون و وفادار می ماند که سال ها و بلکه قرن ها نعش آن را به دوش می کشد. در این احساس مرهونیت حاضر می شود که به خود، سال ها و دهه ها و قرن ها قساوت بورزد

مرهونیت انسان نسبت به آن حقیقت، موقعی ایجاد شده که آن حقیقت، زنده بوده است ولی با وجودی که آن حقیقت، بعد از مدتی کوتاه مرده است، آن احساس مرهونیت از انسان دست بر نمی دارد و نسبت به آن "حقیقت مرده" همان طور وفادار باقی می ماند. ما چه بسا نعش افکار را به دوش می کشیم، چون روزگاری به ما یا پدران ما خدمت کرده اند و بعد از مرگ آن افکار احساس مرهونیت آن ها، در ما به جا مانده و ما را وادار به هر نوع قساوتی به خویشتن می کند. انسان باید یاد بگیرد که هیچ مرده ای احساس قساوت نمی کند و از قساوت عذاب نمی برد. طرد افکار و حقایق مرده، آن افکار و حقایق را معذب نمی سازد، بلکه احساس مرهونیت ما را جریحه دار می سازد. ما تا ابد مرهون یک حقیقت یا فکری نیستیم که مدتی به ما خدمت کرده است و برای ما مفید بوده است. شدت احساس مرهونیت ما سبب شده است که وظیفه ما "نعش کشی افکار و حقایق مرده" شده است. از این رو نیز منتظر رستاخیز هستیم. نه برای آن که ما خود دوباره زنده شویم بلکه این نعش افکار و حقایق مرده که ما هنوز به آن ها وفاداریم، دوباره زنده شوند تا این بار را از دوش خود بیفکنیم. نعش ها، سنگین هستند. و نعش افکار و حقایق، سنگین ترین چیز های دنیا هستند. علاقه ما به نعش کشی افکار و حقایق، و نیرو هائی را که برای این نعش کشی مصرف می کنیم ما را از توجه به افکار و حقایق زنده باز می دارد. مرهونیت ها، ما را نسبت به خود بسیار قساوتمند ساخته است. وقت آن شده است که نسبت به افکار و حقایق مرده یا مردنی خود قساوتمند بشویم. ما باید بدانیم که "حقایق ابدی" هم زودتر از آن می میرند که پیروان آن می پندارند. انسان برای این که ثابت کند یک حقیقت هنوز زنده است نشان می دهد که هنوز "کشیدنی" است. ما با "کشیدن نعش افکار و حقایق مرده" به خود می باورانیم که آن ها زنده اند، چون می پنداریم که هر چه برای ما ارزش کشیدن دارد، باید زنده باشد. نعش کشی افکار مرده، ارزش افکار مرده را نشان نمی دهد بلکه شدت وفاداری ما در مرهوهنیت را نشان می دهد. انسان همیشه به مردگان وفادارتر بوده است تا به زندگان