تغییر، انسان را از هم می شکافد
تغییر درانسان، احتیاج به "شکاف در انسان" دارد. هر تغییری در انسان، دو شخصیت در انسان به وجود می آورد. انسان در زمان واحد، هم شخصیت گذشته اش هست و هم شخصیت آینده اش. انسانی که تغییر می کند "شخصیت موجود" ندارد. انسان، از طرفی شخصیتی را از دست می دهد که تابع عقیده و فلسفه گذشته اش است و از طرفی شخصیتی پیدا می کند که تجسم عقیده و فلسفه تازه اش خواهد بود
انسان هم شخصیتی با عواطف و احساسات گذشته اش دارد که علی رغم ریشه های مقتدری که در او دارند از آن ها نفرت دارد و هم شخصیتی با عواطف و احساسات آینده اش دارد که ریشه هایشان بسیار ضعیف است ولی آن ها را دوست می دارد
در آغاز، فاصله میان این دو شخصیت بسیار زیاد می باشد و بالطبع نوسان او میان این دو شخصیت، زمان بیشتر لازم دارد
انسان، پارگی اخلاقی و روانیش نمودارتر است، چون "تعویض ناخودآگاهانه شخصیتش" بیشتر به چشم می خورد. ولی هر چه این تغییر بیشتر در او نفوذ کند، فاصله این دو شخصیت به هم نزدیک تر می گردد و نوسان، سریعتر و نامرئی تر می گردد. تعویض شخصیتش نامشخص تر است. این نوسان میان دو شخصیت، تا موقعی ادامه پیدا می کند که دو شخصیت، به هم انطباق پیدا کنند و یکی شوند و در چنین موقعیست که تغییر نامبرده، پایان یافته است. انسانی که در حال تغییر پذیرفتن است، دارای کشیدگی درونی و ناراحتی و اضطراب روانی است. هر فردی که تغییر می پذیرد، دو شخصیته است
تغییر پذیری، موقعی راه ساده و طبیعی خود را طی می کند که از شخصیتی به شخصیت دیگر برود و با نوسانات تناوبی فاصله دو شخصیتش را به تدریج از هم کم کند
ولی مسئله ما در شرق، چنین نیست، ما نه تنها در مقابل افکار مختلف (از کشور های مختلف معاصر) قرار می گیریم بلکه در مقابل "افکار مختلف در زمان های مختلف دنیای غرب" قرار می گیریم و هر کدام از این افکار و ادوار، تغییر خاص خود را از شخصیت ما می طلبند. در مقابل شخصیت واحد ما که میل به ترک آن و نفرت از آن در ما پدیدار شده، از هر گونه تمایل تازه به تغییر، شخصیت جداگانه ای در مقابل همان "شخصیت ترک شدنی و منفور" قد بر می افرازد. در مقابل "یک شخصیت ترک شدنی"، "چندین شخصیت مطلوب" قرار می گیرد که ما را به خود می کشند ولو آن که ما دقیقا ًخودآگاهی از آن ها نداشته باشیم. بدین سان نوسانات میان این شخصیت های مطلوب و شخصیت واحد ترک شدنی و جذب آن در این شخصیت های مختلف مطلوب که هر کدام مختلف و بالطبع نوسانات مختلف با شخصیت سابق دارد، بسیار سخت اتفاق می افتد
شدت و پیچیدگی و اضطرابات و سردرگمی این تغییر چند بعدی و چند شخصیتی، برای ما به اندازه ای شدید و زیاد است که ما را به شدت به شخصیت اولیه باز "می افکند". ما ارتجاع به معنای "بازگشت" نداریم. بلکه "ارتجاع" در جامعه ما همیشه ضربه وار و با شخصیت فوق العاده به صورت "باز افکنده شدن" است. ما به گذشته و شخصیت گذشته خود "پرتاب" می شویم. ما به گذشته "نمی رویم"، "بر نمی گردیم" بلکه به گذشته "پرتاب می شویم". حتی "ارتجاع ما" یک "انقلاب" است
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!